بایگانی

Posts Tagged ‘یوسف اباذری’

سخنرانی یوسف اباذری در روز جهانی فلسفه

عینا از وب‌سایت خبرگزاری مهر کپی می‌کنم چون به نظرم وردپرس از خبرگزاری مهر قابل اطمینان‌تر است.

به سخنرانی میشه اینجا گوش داد. سخنرانی با نسخه نوشتاری متفاوت (کاملتر) است.

به گزارش خبرنگار مهر، همایش «عقلانیت و اعتدال در جهان معاصر» عصر روز گذشته به مناسبت روز جهانی فلسفه در مؤسسه پژوهشی حکمت و ‌فلسفه ایران برگزار شد.

در این همایش اساتیدی چون مصطفی محقق داماد، غلامحسین ابراهیمی دینانی، عبدالحسین خسروپناه و یوسف اباذری حضور داشتند.

سخنرانی یوسف اباذری با موضوع «عقلانیت، اعتدال، جنبش های فاشیستی، جنبش های مذهبی افراطی» در این همایش به بحث و جنجال انجامید و به دلیل کمبود وقت وی موفق به ارائه کامل سخنرانی خود نشد.

در ادامه متن کامل سخنرانی یوسف اباذری، استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران که به صورت اختصاصی در اختیار خبرنگار مهر گذاشته شده است از نظر می گذرد؛

از بزرگان فلسفه تشکر می کنم که به معلم ساده جامعه شناسی اجازه دادند تا در روز فلسفه درباره مقولاتی که پیشنهاد خود آنان بود سخنانی بگویم. روز فلسفه را به فلاسفه تبریک می گویم و امیدوارم سخنانی که می گویم کمکی هرچند ناچیز در حل مسائلی بکند که فلسفه و جامعه شناسی و سایر علوم انسانی در زمانه حاضر با آن روبرو هستند.

زمان موجود برای بحث درباره مقولات فوق (محورهای همایش) کافی نیست از این رو کوشیده ام تا گفته هایم را هر چند خلاصه تر در عباراتی کوتاه بیان کنم. عبارات من بیشتر طرح مسأله اند؛

۱- من در طرح خود نیازی ندارم که از مقوله ای شروع کنم و سپس مقولات بعدی را از آن استنتاج کنم. از نظر من مقولات فوق دوری را تشکیل داده اند که به من اجازه می دهند از هر جا شروع کنم و از هر مقوله ای سخن بگویم به شرط آنکه ربط آنها را به یکدیگر نشان دهم.

۲- از آخرین اتفاقی که دنیا را به تعجب واداشت شروع می کنم؛ انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری آمریکا. کسی که آشکارا گرایشات فاشیستی دارد و مهم تر از آن جنبشی که به راه انداخته، جنبشی نژادپرستانه و طالب تبعیضات دینی است که به شکلی اغراق آمیز خواهان عظمت آمریکاست. بسیاری از آماردانان و متخصصان افکار عمومی و متخصصان انتخابات به طور عمده با تکیه بر روانشناسی رای دهندگان این انتخابات را تحلیل کردند، اما مهمترین تحلیل، تحلیل ساختاری است و کسانی بر آن انگشت گذاشتند که از قبل در مورد ظهور پدیده ترامپ هشدار داده بودند.

چامسکی ظهور ترامپ را پیش بینی کرده بود

۳- کریس هجز در مقاله «بدتر از آن چیزی است که فکرش را می کنید» نوشته شده در تاریخ ۱۱ نوامبر ۲۰۱۶ می نویسد: چامسکی، شش سال پیش به من گفت وضعیت بسیار شبیه وضعیت دوره وایمار آلمان است. مردم از نظام پارلمانی نومید شده اند. مساله بر سر آن نیست که فاشیست ها، سوسیال دموکرات ها را شکست دادند، مردم از احزاب لیبرال و محافظه کار نیز نفرت داشتند. نفرت از آنها بود که فاشیست ها را پیروز کرد… مردم آمریکا تا به حال خوشبخت بوده اند که رهبر کاریزماتیکی مثل جوزف مک کارتی یا ریچارد نیکسون یا واعظان اوانجلیست ظهور نکرده اند. اگر چنین کسی بیاید و صادقانه مردم را خطاب کند خواهد توانست به سبب استیصال و نومیدی و خشم مشروع مردم آمریکا و غیاب هر نوع پاسخ موجه رای آنان را به خود جلب کند.

او به جای یهودیان در دوره نازی ها، سیاهان و کارگران مهاجر را سبب بدبختی مردم معرفی خواهد کرد و به ما خواهد گفت که اکنون سفیدهای مذکرند که طردشدگان جامعه اند. او خواهد گفت که ما باید از خود و شرافتمان دفاع کنیم. می بایست قدرت نظامیان را تقویت کنیم وگرنه رهبری جهان را از دست خواهیم داد. ایالات متحده قدرتی جهانی است. مثل آلمان قدرتی منطقه ای نیست، ظهور چنین کسی برای جهان مخاطره آمیز است.

من گمان می کنم که چنین کسی نه از میان جمهوری خواهان دست راستی بلکه از میان جمهوری خواهان دیوانه برخواهد خواست و انتخابات را خواهد برد. سرکوب ناراضیان شبیه سرکوب در رژیم های توتالیتر خواهد شد و امنیت دولت در درجه نخست قرار خواهد گرفت.

جهانی شدن یعنی نئولیبرالی شدن

چامسکی مثل بقیه روشنفکران مسئول آمریکا، ظهور ترامپ را پیش بینی کرده بود و  علت آن را فرمانروایی نئولیبرال ها از زمان ریگان به بعد می دانست. نئولیبرال هایی که چه در قالب جمهوری خواه چه در قالب دمکرات با توسل به سیاست های داخلی یکسان و سیاست های خارجی تهاجم آمیز بر آمریکا حکومت کردند. ناقدان، این نئولیبرال ها را اعم از آنکه از حزب جمهوری خواه باشند یا دمکرات، به سبب همانندی سیاست هایشان «مرکز افراطی» Extreme center» یا به عبارت بهتر اعتدال افراطی نام گذاشته اند.

۴- چرا مرکز یا اعتدال و چرا افراطی؟ اولین بار پینوشه در شیلی سیاست های اقتصادی نئولیبرال ها را اجرا کرد؛ سیاست هایی که به ظاهر اقتصادی اند اما، در باطن به دین ماننده اند. آزادید هر کار که خواستید بکنید اما به اصول من دست درازی نکنید یا با من اید یا جز من اید و دشمن اید. آنان برای کافران دین شان صفت هایی هم داده اند. پوپولیسم چپ یا راست، بعدها تاچر در انگلستان و ریگان در آمریکا و سپس سوسیالیست های فرانسه به رهبری میتران این سیاست ها را اجرا کردند و سپس به کشورهای جهان سوم تحمیل کردند و سپس آن را جهانی کردند. جهانی شدن یعنی نئولیبرالی شدن.

۵- چرا چنین شد، حکایتی مفصل دارد. اما مقوله مرکز یا اعتدال بدین ترتیب برساخته شد. اگر نئولیبرال می شدید دیگر گذشته تان به کارتان نمی آمد. فرقی نمی کرد از چپ هستید یا از راست. نئولیبرالیسم اصول بسیار ساده ای دارد که هر کس که چند دقیقه ای صرف دانستن آن کند به رمز و راز آن پی خواهد برد و گرنه در میان دریایی از حرف های بی ربط غوطه خواهد خورد.

مهمترین اصل نئولیبرالیسم؛ بازار حقیقت را می گوید

۶- مهمترین اصل بازار آزاد یا نئولیبرالیسم این است: بازار حقیقت را می گوید. مهمترین مشغله فلسفه یافتن حقیقت است. هر مسلک و مکتب و برنامه پژوهشی «حقیقت» را به گونه ای تعریف می کند، از زمان باستان تاکنون فیلسوفان و متألهان در مورد حقیقت و شرایط امکان آن حرف گفته اند. از نظر نئولیبرال ها بازار حقیقت را می گوید، فیلسوفان اگر به این امر اعتراف کنند و طبق قراردادهای بازار بازی حقیقتشان را بکنند مزاحم نیستند.

از نظر نئولیبرال ها مناقشه فیلسوفان و متألهان همچون بازی کودکان است، آنان تا زمانی که این بازی مخل حقیقتشان نشود اعتنایی به آن نمی کنند. اما زمانی که نگاهی انتقادی به آن کنند، دشمن محسوب می شوند. اما چرا بازار حقیقت را می گوید نه کسی یا چیزی دیگر، حکایتی فلسفی است که هایک و بقیه آن را بازگفته اند. اما نئولیبرال ها همین حقیقت ساده خود را هر جا به زمانی می گویند.

فیلسوفان ایرانی گمان می کنند اقتصاد ربطی به آنها ندارد

در ایران آن را در مقام «علم» اقتصاد و فقط اقتصاد عرضه کردند وگرنه نگاهی اجمالی به آثار هایک کافی است تا نشان دهد که از نظر او بازار مهمترین پاسخ معرفت شناسانه تمامی فلسفه ها را داده است نه فقط علم اقتصاد را. یکی از دلایلی که در روز فلسفه توجه فیلسوفان را به این نکته ساده جلب می کنم، این ادعاست، به رغم آنکه معرفت شناسی نئولیبرالی راهنمای تمامی دولت های بعد از جنگ تحمیلی اعم از اعتدالی و اصولگرا و اصلاح طلب بوده است، فیلسوفان ایرانی التفاتی به این نکته کوچک نکرده اند، زیرا گمان برده اند که این ها مسائلی اقتصادی است و اقتصاد ربطی به آنها ندارد.

نئولیبرال های وطنی به دولت ها یاد دادند که هرگونه دخالت در بازار را سرکوب کنند

۷- فیلسوفان و متألهانی که معتقدند خداوند ضامن حقیقت، یا فراهم کننده شرایط ظهور آن است، روش ساده ای در برابر غیرخود دارند، اگر طالب حقیقت اید در کار خدا دخالت نکنید. نئولیبرال ها نیز از این سیاق اند، معتقدند اگر طالب حقیقت هستید در کار بازار دخالت نکنید. مداخله در بازار از دو طریق صورت می گیرد؛ دولت و مردم. بازار آزادی های ایرانی به سبب اهداف تبلیغاتی تاکنون گفته اند که دولت نباید در کار مردم دخالت کند و به همین سبب عده کثیری از مردم از آن خوششان می آید، اما منظور ایشان این است که دولت نباید در کار بازار دخالت کند. منظور از مردم همان بازار است. اما نئولیبرال های وطنی چندان برملا نکرده اند که مردم هم نباید در کار بازار دخالت کنند مگر زمانی که مجبور شده اند، اما در این مورد به تمامی دولت های پس از جنگ فرمول های خود را یاد داده اند که چگونه هر نوع جمعی را که طالب «دخالت در بازار» است، سرکوب کنند.

آقای دکتر روغنی زنجانی گفته اند: «من در مجلس این استدلال را کردم که اگر شما به دنبال اجرای یک سیاست مشخص هستید باید منتظر یک سری عواقب اجتماعی- سیاسی قادر به پرداخت هزینه های تصمیم های خود نیز باشید. مثلا دولت کره سیاست های خود را به صورت علنی اعلام می کند و به شدت نیز آن را پیگیری می کند، وقتی هم با واکنش کارگران و دانشجویان روبرو می شود، پلیس را برای سرکوب آنها به خیابان ها می فرستد. اگر قرار باشد بخواهیم چنین واکنش هایی را شاهد نباشیم، هرگز سیاست ها و تصمیم‌هایی را که مدنظر داریم، اجرا نخواهیم کرد… من برای نمایندگان مجلس توضیح دادم برای اجرای سیاست های برنامه اول و برنامه دوم باید در سیاست های خارجی کشور اصلاحاتی را به وجود آورد. ما نمی توانیم در چندین جبهه بجنگیم»   (روغنی زنجانی، ۱۳۸۵: ۲۲۶).

زمان انتخابات غیبشان می زند و بعد انتخابات برای مشاوره اقتصادی سروکله شان پیدا می شود

آنان در آغاز هر انتخاباتی غیبشان می زند. از هیچ کس علناً طرفداری نمی کنند زیرا متاع خود را باید به همه دولت ها بفروشند، اما بعد از انتخابات سر و کله شان برای ارائه «اقتصاد علمی» پیدا می شود و به همه دولت ها مشورت می دهند. اساسا از نظر آنها دولت باید از خود خلع ید کند، یعنی تمام دارائی های دولتی را خصوصی کند. آنان عمدا می گویند دارائی های دولتی و فراموش می کنند که این دارائی ها متعلق به همه مردم است و دولت فقط وکیل آنها برای اداره کردن است.

می گویند دولت تاجر خوبی نیست و باید خصوصی سازی شود. آنان بعد از جنگ دولت ها را ترغیب به خصوصی سازی کرده اند و به همین سبب حتی قانون و قانون اساسی را نیز تغییر داده اند. مردم از بعضی خصوصی سازی ها خوششان نمی آید، آنها هم زیرلبی به مردم باج می دهند می گویند خصولتی شده است؛ لفظی من درآوردی وگرنه از حیث ساختاری چه فرقی می کند که اموال خصوصی شده نصیب X شود یا Y؟ آنها هم این را می دانند و به همین سبب راه فرار خصولتی را برای خود باز می گذارند وگرنه خود آنها در فرصت های گوناگون اعتراف کرده اند که بخش خصوصی در ایران وجود نداشته است.

فرشاد مومنی در گزارش طرح ساماندهی شرکت های دولتی که در مهر ماه سال ۷۷ توسط دفتر اقتصاد کلان سازمان برنامه منتشر شده است، تصریح می کند که بخش خصوصی ایران در شرایط فعلی هنوز انگیزه و توان اقتصادی کافی و نیز اطمینان لازم را برای خرید امکانات تولید عمده دارا نیست. پایان؟ حاصل کار دولتی که بخش خصوصی نوپا ایجاد کند چیزی به جز خصولتی خواهد بود که بازار آزادی ها اکنون در ظاهر به آن حمله می کنند اما در باطن از آن خرسندند زیرا که نتیجه تلاش آنها است؟!

عقلانیت نئولیبرالی، عقلانیت ابزاری است

مسئله آن است که بخش خصوصی یا کسی که چنین عملکردی دارد عقلانی عمل می کند. این جاست که به مفهوم عقلانیت آنان باز می گردم، منظور آنان از عقلانیت رسیدن به سود در کوتاه ترین زمان است یعنی همان عقلانیت معطوف به هدف یا عقلانیت ابزاری ماکس وبر. آنان به کنش عقلانی معطوف به ارزش یعنی فلسفه ورزیدن و امثالهم اهمیت نمی دهند الا زمانی که این عقلانیت دست تعدی به عقلانیت ابزاری دراز کند. آن وقت است که دادشان در می آید که علم اقتصاد به باد فنا رفت، جامعه نابود شد!

خلاصه کنم؛ به اعتقاد آنان دولت باید پاسدار حقیقت بازار یعنی فراهم کردن قوانین مورد علاقه آنها و جهانی شدن سرمایه و سرکوب کننده کسی باشد که می خواهد به بازار تجاوز کند. اکنون دیگر باید مشخص شده باشد که چرا به آنها مرکز center یا مرکزگرا centrist می گویند. هر کسی که نئولیبرال شد و دولت را در دست گرفت باید همین وظایف را انجام دهد و لاغیر. به همین سبب است که رفتن کلینتون دمکرات و آمدن بوش محافظه کار یا سارکوزی محافظه کار و اولاند سوسیالیست کوچکترین فرقی ندارد. دولت ها می بایست آموزش و بهداشت را به حقیقت بازار واگذارند.

مهمترین دلیلی که انتخابات بی معنا شده است خلع ید دولت ها از خود است

گذشت زمانی که سوسیالیست ها طرفدار بیمه همگانی و آموزش همگانی بودند. مهمترین دلیلی که انتخابات بی معنا شده است خلع ید دولت ها از خود است. سارکوزی می رود اولاند می آید سارکوزی می آید اولاند می رود فرقی نمی کند. مرکز پابرجاست. اعتدال پابرجاست.

نئولیبرالیسم به سلطه ۱ درصد بر ۹۹ درصد انجامیده است

اما چرا اعتدال افراطی؟ به این سبب که نئولیبرالیسم به سلطه یک درصد از مردم به ۹۹ درصد از مردم در همه جای جهان انجامیده است. این اعتدال به این سبب افراطی است که بیش از هر رژیم سیاسی از مردم خلع ید کرده است. مردم دیگر درباره سرنوشت خود نمی توانند تصمیم بگیرند. رابطه دولت و مردم گسسته است. افراطی تر از این سراغ دارید؟ همین جاست که مردم بنا به دلایلی که چامسکی گفت به فاشیستی مثل ترامپ رای می دهند. نئولیبرالیسم یا گونه ای قدیمی آن همواره جاده صاف کن فاشیسم بوده است چه در وایمار ….، چه در آمریکا چه در انگلستان که فاشیست هایش انتخابات خروج را بردند. هر چند ورود به اروپای بازار آزادی نیز چنگی به دل نمی زند. سیاست بی معنا شده است.

شعارهای فاشیستی ضد عرب بر سر مقبره کوروش

۸- اخیرا عده ای از جوانان بر سر قبر کوروش رفتند و شعارهایی دادند. آنچه مرا وحشت زده کرد شعارهایی ضد عرب و ابراز نفرت به اعراب بود. فاشیسم همیشه همین طور مشروع می شود. شاید کسانی که در آن جمع بودند خود نمی دانند که چه عمل فاشیستی مرتکب شده اند، شاید خود آنان هم اکنون از منتقدان ترامپ باشند نئولیبرالیسم و فاشیسم تا به خود بیایید بر سر شما هوار می شوند.

چرا نئولیبرالیسم با فاشیسم گره خورده است؟

۹- چرا جنبش های فاشیستی بعد از چهار دهه فرمانروائی نئولیبرال ها سربلند کرده است و اکنون نئولیبرالیسم با فاشیسم گره خورده است؟ جواب را باید در جهانی شدن سرمایه جستجو کرد. جهانی شدن سرمایه نیازمند قوانینی است که در سطح جهانی رعایت شود. قانون تجارت آزاد که کلینتون دموکرات، سردمدار حقنه کردن آن بود و بوش محافظه کار آن را ادامه داد، یکی از همین قوانین و معاهده ها و پیمان هایی است که حاصل آن خلع ید دولت- ملت ها از قدرت های خود است. بدین سان راه گشوده می شود تا سرمایه X با ضمانت لازم در جای Y فعال باشد.

یکی از دلائل ظهور ترامپ به فنا رفتن بنیان صنعتی خود آمریکاست. کارگر آمریکائی بیکار است چون کارگر در جای دیگر دستمزد کمتری می گیرد. دولت- ملت در عصر جهانی شدن ناگریز سست خواهد شد و نئولیبرال ها زوال آن را نیز پیش بینی می کنند و جشن می گیرند. میزس یکی از متفکران اینها گفته است که دولت- ملت آشفته بازاری است که قدرت محور آن است. اجتماع طبیعی اجتماع زبانی و می توان گفت قومی و مذهبی است و بنابراین چیزی مصنوعی مثل دولت- ملت باید جای خود را به چیزی طبیعی بدهد. اما آنچه بر این نظریه پردازی جامه عمل پوشانده است ساخته شدن بازار جهانی است. هر واحدی می تواند از دولت- ملت جدا شود و بازار جهانی را ضامن وجود خود بداند.

چنین است که حتی بنیان بریتانیای کبیر نیز در حال سست شدن است. اسکاتلند به سبب وجود بازار اروپا و جهان مترصد است که از بریتانیا جدا شود. بنابراین جدایی اقوام از یکدیگر هم اکنون به لحاظ عینی ممکن شده است و دستکاری بازار جهانی برای خلاص شدن از شر دولت های به قول خودشان عاصی بر شدت ماجرا می افزاید. بعد از ماجرای صربستان هم اکنون در خود اروپا و خاورمیانه چنین زمزمه هایی وجود دارد. البته این جدایی ها مثل جدایی چک از اسلواکی مهربانانه نخواهد بود. سیل خون جاری خواهد شد.

ایران شهری ها فاشیسم قوم فارس را تشویق می کنند

ایران شهری ها در ایران در همین تنور می دمند و فاشیسم قوم فارس را تشویق می کنند. سایر اقوام نیز چیزهایی زیر لب زمزمه می کنند. فعلا نئولیبرال ها و فاشیست ها دست در آغوش یکدیگر دارند، منتهی بی خبرند که مدینه فاضله یکی جهنم دیگری است. مثلا آنها سرمستانه به روشنفکرانی ناسزا می گویند که نه حاضرند تن به این بدهند نه به آن.

آنان به نظر خودشان خاک را به نظر کیمیا کنند بهتر است. نگاهی به رفیق گرمابه و گلستانشان بکنند. اخیرا آقای دکتر آخوندی چکامه ای در مورد ایران شهری بازار آزادی نوشته اند و سعی کرده اند این دو را با یکدیگر آشتی دهند. اگر چنین کاری شدنی باشد دیگر ادعای بازار آزادی ها مبنی بر دشمنی شان با فاشیسم محلی از اعراب نخواهد داشت.

حجم عظیم هجو و استهزا و متلک در رسانه های اجتماعی تعجب آور است

۱۰- پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی می گوید زمانی که در خلاقیت بسته می شود دروازه هجو باز می شود. تعجب آور است حجم عظیم هجو و استهزا و شوخی و متلک پرانی در رسانه های اجتماعی. درست زمانی که دست های بازار آزاد قدرتمندترین و ثروتمندترین کشور جهان را به زانو درآورده اند و احتضار طولانی آن، این دهشت را در همه جای خواهد پراکند و درست زمانی که فاشیسم در همه جای جهان در حال ظهور است و مشکلات اقتصادی- فلسفی بازار آزادی ایران را آزار می دهد، پیر و جوان این مملکت مشغول پراندن هجواند. البته نمی خواهم و نباید یک طرفه به قاضی بروم.

داعش فرآورده همان جهانی است که ترامپ رئیس جمهور آمریکایش

۱۱- داعش فرآورده همان جهانی است که ترامپ رئیس جمهور آمریکایش. نتایج انتخابات آمریکا اعلام می شود و نخبگان وحشت زده می پرسند چه کسی به ترامپ رای داد؟ انگار کسی باورش نمی شود همسایه اش، همکارش همکلاسی اش به ترامپ رای داده باشد. اما آیا این حیرت و استیصال برای ما آشنا نیست؟ آیا همین رسانه ها نبودند که با انزجار می پرسیدند چه کسی می تواند به داعش بپیوندد؟

در میان همین پرسش ها بود که موج انفجارهای پاریس از راه رسید. بازار رسانه کالای محبوب خود را می طلبید و دست آخر آن را یافت. انتحاری های اروپا زاده. نام و نشان هر یک از آنها که فاش می شد رسانه ها می رفتند تا زوایای زندگی او را بکاوند و غالبا همه همان متاع مورد علاقه، یعنی حیرت، را می یافتند. مثلا معلوم می شد دختر اهل عیش و عشرتی که اتفاقا به کلاه های کابویی هم علاقه دارد به واسطه آشنایی با برخی اعضای گروه داعش یکباره متحول و در اندک زمانی آماده عملیات انتخاری می شود.

اما این روایت ها که از یک سو پایه و اساس اقبال به داعش را نوعی دلزدگی غربی، پوچ انگاری و گاه هویت طلبی می دانند و از سوی دیگر مرجع خشونت را در ذات اسلام می جویند چه حقیقتی را از ما پنهان می کنند؟

بهتر است این سوال را مطرح کنیم که آیا موصل را همین جوانان نوآموز اروپایی فتح کردند و اگر آری چرا و چگونه؟ داستان فتح موصل دوسویه دارد که یکی از دیگری جدا نیست. برای فهم هر دو سویه باید به سال ۲۰۰۳ بازگشت؛ هنگامی که آمریکا دست به یکی از آن تخریب های خلاقش زد. آمریکا با بمباران پیاپی زیرساخت ها را ویران کرد تا بار دیگر بر این ویرانه ها عراقی از نو ساخته شود. اما بازسازی نهادی عراق چیزی جز اجرای همان نسخه همیشگی نبود؛ خصوصی سازی به نیروهای نظامی و امنیتی که رسید از ارتش جز نامی به جا نماند. نام صدها نفر به عنوان محافظ شهر لیست می شد اما در پست های نگهبانی دریغ از نیرویی و اینگونه ارتش در برابر نیروهای خلیفه  خودخوانده حتی دمی هم نایستاد و پابه فرار گذاشت.

از سوی دیگر، در پیروزی های داعش نباید نقش فرماندهان بعثی را نادیده انگاشت؛ بعثی ها به صحنه مبارزه بازگشته بودند و این بار به قصد انتقامی سخت. به واقع، زمانی که آمریکا با پروژه بعثی زدایی سازمان های و نهادها را یکی پس از دیگری نابود می کرد کسی نپرسید که با این همه «انسان زاید» چه خواهیم کرد. انسان زائدی که ناآونت می گوید افراد پایان جنگ جهانی اول و سقوط امپراتوری ها اروپا؟ همین انسان زائد بود که به فاشیسم اروپایی پیوست.

افول دولت_ملت ها در خاورمیانه

داستان خاورمیانه همان داستان افول دولت- ملت ها است؛ واحدهای سیاسی خرد و خردتر که هر یک سودای استقلال در سر دارند. امروز هر کوی و برزن، هر شهر و روستایی که آزاد می شود، به جای هلهله زنان و کودکان بانگ رهبرانی بلند می شود که داعیه استقلال دارند، به محض آزادسازی فلوجه طرح هایی به پارلمان عراق می رود که هر یک خواهان نوعی خودمختاری هستند. مرزهای ملی در خاورمیانه در حال نابود شدن اند. انسان های زائد در خاورمیانه مرزها را هم شکسته اند.

۱۲- ریشه مشکلات ما کجاست؟ اگر بعد از جنگ همه جناح های سیاسی ایران صرف نظر از اینکه بدانند یا ندانند، مجری بازار آزادی بودند، پس اختلافات سیاسی ناشی از چیست؟ ساده ترین پاسخ آن است که هر گروهی که دولت را در دست گیرد سیاست های خصوصی سازی را به نفع خود پیش خواهد برد، اما این پاسخ دردی را از ما دوا نمی کند زیرا به کنه مساله راه نمی برد.

لیبرال های راست افراطی مخالف دموکراسی و طرفدار آزادی اند

نئولیبرال ها خود را لیبرتار یا به قول خودشان آزادی خواه می خوانند. لیبرتارین ها که اساسا مخالف قدرت گیری دولت هستند چند جناح دارند از چپ گرفته تا راست افراطی، خود چامسکی که از او نقل کردم لیبرتارین چپ است. نئولیبرال های طرفدار اتریش یا شیکاگو هر چند با یکدیگر اختلافاتی دارند، اما در مورد نقش دولت و حقیقت گویی بازار هم عقیده اند. لیبرتارین های راست افراطی. لیبرتارین های ایران از این نوع اند. آزادی که آنها می خواهند از چه نوع است؟ آنها طالب هر نوع آزادی هستند منهای آزادی سیاسی.

از نظر آنها ضعیف ترین حلقه دموکراسی رای دهندگان هستند، زیرا می توانند به پوپولیست های راست یا چپ رای بدهند و کار آنها را زار کنند. ترامپ یکی از آنهاست. البته هنوز جای چند و چون دارد که ترامپ به رغم حمله به برخی آزادی ها بخواهد با بازار آزاد دربیافتد. هم اکنون لابی های وال استریت مشغول جمع و جور کردن کابینه او هستند. لیبرتارین های راست مخالف دموکراسی و طرفدار آزادی هستند چون در دموکراسی مردم خاصه طبقات پایین حق دارند در سرنوشت خود شریک باشند. محق اند درباره مسائلی همچون دستمزد، آموزش و بهداشت خود فعالانه شرکت کنند. همان کاری که لیبرتارین ها مخالف آن اند و آن را مداخله در بازار می دانند.

داستان آزادی و لیبرتارین های راست، داستان درازی است اما آنها زمانی که فهمیدند آنترپرونورهایشان از انواع و اقسام آزادی می توانند سود ببرند، دست از مخالفت با برخی آزادی ها شستند و آنها را غنیمت شمردند. نکته در ایران این است که جناحی با دادن برخی آزادی ها مخالف اند و جناحی دیگر که خود می دانند قادر نیستند آن آزادی ها را بدهند در مورد آن سکوت می کنند.

در جریان این بده بستان دولت ها گاهی عقب نشسته اند. مثلا بعد از موفقیت موسیقی لس آنجلسی موافقت کردند که همان نوع موسیقی با اشعاری شسته رفته تر در ایران تولید شود. بدین ترتیب نوعی موسیقی پاپ ایرانی به وجود آمد که از حیث هنری اسفبار بود اما مردم را جلب کرد، اکنون اختلاف بر سر کنسرت این گروه ها است هر چه از آن طرف فشار می آید از این طرف دامنه هجو بالاتر می رود و این اختلافات بر سر آزادی های شخصی و مدنی نمی تواند در روندی مصالحه جویانه حل شود، زیرا هیچ یک از طرفین حاضر نیست کوتاه بیاید.

بازار آزادی ها هر چند خود را طرفدار آزادی نشان می دهند اما از کشیدن پای بحث آزادی ها به حیطه سیاسی وحشت دارند زیرا می ترسند که مردم خاصه طبقات پایین تقاضاهایی را مطرح کنند که مداخله گرایانه باشد در نتیجه هر چه زمان بیشتری می گذرد، قوانین بازار آزادی بیشتری تصویب و اجرا می شود مردم فقیرتر می شوند و مردم فقیر از گفتگو درباره سرنوشت خود منع می شوند.

هر چه فشار بیشتر می شود، آزادی های پنهان بیشتر می شود و این دور بسته تر می شود. نئولیبرال ها برنده این بازی اند. اقتصاد آنها چیزی به جز همین وضعیت که می بینید برای مردم ایران به بار نیاورده است، اما درگیری اصلی در جایی رخ می دهد که گشودن گره زندگی مردم ربطی به آن ندارد. در سطح جهانی صنعت فرهنگ سازی نئولیبرالی تا بخواهید برای این نوع آزادی ها نقشه چیده و تدارک دیده است، اما سخن گفتن از فجایع این فرهنگ سازی جهانی را برخی از مردم و خاصه جوانان نمی پسندد و آن را تجاوز به حقوق خود می دانند.

فساد، نیهیلیسم و فقر نتیجه منطقی سیاست های لیبرالی است

نه فقط فرهنگ با این موسیقی بنجل و رمان های بنجل و فیلم های بنجل به بست رسیده بلکه نقد فرهنگ نیز نامیسر شده است. حاصل این وضعیت نهیلیسمی است که جوانان را فراگرفته و فقری است که نئولیبرال ها در سطح جهانی و داخلی مردم را به آن دچار کرده است. فقری که در حال بلعیدن طبقه متوسط جهانی و داخلی است. آنچه اغلب مردم فساد می خوانند نتیجه منطقی سیاست های لیبرالی است، اگر به این نکته واقف نشویم، از گشودن گره آن ناتوان خواهیم بود. اما باز به نظر من مساله اصلی این نیست.

۱۳- تناقضی که اساس مشکل ما است در هم بافته شدن ناخودآگاه دو نظام است. دو نظامی که نسبتی با یکدیگر ندارند. نظام بازار آزاد که حقیقت را می گوید و نظامی که معتقد است خداوند حقیقت را می گوید. این مسئله را میشل فوکو در کتاب «تولد زیست سیاست» به تفصیل کاویده است. از فیلسوفان محترم خواهش می کنم این کتاب را بخوانند و درباره حکومت مندی لیبرالی و حکومت مندی حاکمانه دقت کنند. فوکو این کتاب را به قول خود در بی طرفی کامل نوشته است. اما به نظر من لطفی به اردولیبرالیسم آلمانی دارد. من از شرح این کتاب خودداری می کنم. به نقل قولی بسنده می کنم: «اقتصاد، نظامی بی خداست؛ اقتصاد نظامی فاقد کلیت است، اقتصاد نظامی است که نه فقط بیهودگی بلکه ناممکن بودن بینش حاکمانه را نشان می دهد.» (ص ۲۸۲ نسخه انگلیسی) مشکل اساسی ادغام این دو نظام در همدیگر به دست دولت هایی است که گاهی از این گاهی از آن می گویند.

۱۴- آقای بیژن عبدالکریمی زمانی به بنده تذکر داده بودند که «متافیزیک» را فراموش نکنم. توجه ایشان را به دو مقوله از هایدگر جلب می کنم که اولی در «وجود و زمان» و دیگری در کتابی کامل به نام «مقوله های بنیادی متافیزیک» آمده است؛ اضطراب و ملال.

هایدگر این دو مقوله را انتولوژیک و از ساختارهای دازاین می داند که نه ذهنی اند و نه عینی. آنها mood هستند. Basic moods مودهای اساسی. مودها همچون پس زمینه بنیاد هر واقعه ای هستند که بر ما تاثیر می گذارند. اضطراب، بی ساحتی جهان و در جهان بودن را آشکار می سازد. هایدگر از رابطه اضطراب و زمان خودداری کرده است، اما در کتاب «مقوله های بنیادی متافیزیک» به طور مفصل رابطه میان ملال و زمان را کاویده است. زمان در ملال کند می شود و کش می آید و دست آخر ما را به حال خود رها می کند. می توان رابطه ای عکس میان اضطراب و زمان یافت. زمان از ما پیشی می گیرد و ما از پی زمان روان می شویم. هایدگر در کتاب «مقوله های بنیادی» برای نشان دادن ملال دو مثال می زند؛ انتظار در ایستگاه قطار و مهمانی بعد از ظهر.

می توان به جای آنها وضعیت بیکاری را مثال زد که اضطراب و ملال پی در پی هم می آیند که برای غلبه بر آن از جمله می توان به مواد مخدر پناه برد؛ موادی که اگر مخدر باشد زمان را کند می کند و اضطراب را فرو می پوشاند و اگر مواد محرک باشد زمان را مشدد می کند و فردی را که از زمان عقب افتاده است سعی می کند به زمان برساند. تجاربی ناموفق که بر اضطراب و ملال بی پایان می افزایند.

آیا اهالی فلسفه به این سوی متافیزیک سر زده اند؟

می توان کسانی را مثال زد که در جریان انقلاب جنسی از تجربه ای به تجربه دیگر می روند تا ملال و اضطراب خود را بپوشانند و نمی توانند. ما جامعه شناسان چون درباره آسیب های اجتماعی یا همان نتایج منطقی سیاست و اقتصاد نئولیبرال تحقیق می کنیم با این پدیده ها و ربط آن با متافیزیک آشنائیم. شما هم به این سوی متافیزیک سر زده اید؟

امیدوارم فلسفه به ما امید دهد که بر این زمانه ظلمانی جهانی فائق آئیم.

Advertisements

جامعه‌شناسی و دشمنانش

متن زیر سخنراني يوسف اباذري در همايش هشت دهه علوم اجتماعي ايران است که عینا از سایت روزنامه اعتماد کپی می‌شود. دلیل این کار هم اینه که به‌نظرم سایت اعتماد مطمئن نیست و خیلی از مطالب قدیمی دیگر روی این سایت قابل دسترس نیست. متن را در اینجا و اینجا هم می‌توانید بخوانید و در اینجا هم گوش کنید.

ب.ت: امروز ویدئو سخنرانی را یافتم و در یوتیوب هوا کردم. پس اینجا هم می‌شود نگاهش کرد.

سينا چگيني / جامعه‌شناسي يعني علم ارايه تحليل معين و واقعي از مسائل معين و واقعي مردم. مردم ايران، دست‌كم ظرف ١٠ سال گذشته، فقيرتر شده‌اند. عصر روز دوشنبه يوسف اباذري، استاد جامعه‌شناسي دانشگاه تهران، در حالي كه استادان و دانشجويان كثيري براي شنيدن حرف‌هاي او در تالار ابن خلدون دانشكده علوم اجتماعي جمع شده بودند، به تشريح مكانيزم‌هايي پرداخت كه در پس روندهاي فقيرسازي فزاينده مردم و جامعه ايران وجود دارد و از قضا هنوز هم هست. تضعيف جامعه‌شناسي و قالب كردن علوم و فنون بازار آزادي به همگان مكانيزمي است كه در حال حاضر هم ادامه دارد؛ مكانيزمي كه در پيوند با عقب‌نشيني دولت از انجام وظايف اقتصادي و اجتماعي خود در حق مردم است. با وجود همه حملات سال‌هاي قبل به جامعه‌شناسي، گويا هنوز و تا اطلاع ثانوي، فقط جامعه‌شناسي توان و امكان بيان صريح و مشخص اين مكانيزم و عواقب آشكار و نهان آن را دارد. اگر ثمره هشت دهه علوم اجتماعي در ايران وجود جامعه‌شناساني مانند اباذري باشد، مي‌توان گفت جامعه‌شناسي و علوم اجتماعي در انجام وظيفه خود يعني تلاش براي كاستن از آلام واقعي مردم، نه تنها شكست نخورده است بلكه در حال حاضر و در آينده نيز مي‌توان و بايد به آن اميد بست.
متن سخنراني يوسف اباذري، جامعه‌شناس برجسته كشورمان و استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران را مي‌توانيد در ذيل بخوانيد.

قبل از من احتمالاً دوستان در مورد ٨٠ سال علوم اجتماعي در ايران حرف زده‌اند و من در اين مورد صحبت نمي‌كنم. فقط در مورد نسل خودم حرف مي‌زنم. موقعي كه به اين دانشكده آمدم آقاي دكتر توسلي، دكتر ساروخاني، دكتر محمد ميرزايي، دكتر صفي‌نژاد، دكتر طالب، دكتر وثوقي و دكتر ازكيا و در خارج از دانشكده، در دانشگاه شهيد بهشتي دكتر رفيع‌پور حضور داشتند. اينها استادان من بودند و بسيار زحمت كشيده‌اند. جا دارد از ايشان قدرداني كنيم كه چراغ اين علم را روشن نگه داشتند. و من اميدوارم كه زنده باشند و كماكان به كار خود ادامه دهند. بحثم را در مورد وضعيت فعلي جامعه‌شناسي يك مقدار به قبل از انقلاب برمي‌گردانم. بحث من هم داخلي است و هم خارجي. منظورم اين است كه وقتي درباره وضعيت فعلي جامعه‌شناسي ايران صحبت مي‌كنم، ناظر بر سرنوشت جامعه‌شناسي به طور كلي در جهان خارج هم هست. قبل از انقلاب يك نوع الگوي دوركيمي، هگلي، پارسونزي و كينزي حكمفرما بود. متفكراني كه نام بردم خيلي با هم متفاوتند اما مي‌توان در يك بحث وجه اشتراك آنها را نشان داد. من اينجا ناگزيرم فقط به آنها اشاره كنم و رد شوم. براي مثال هگل مي‌گويد كه دولت بالا، جامعه مدني در وسط و خانواده در پايين قرار دارند. دوركيم هم به مانند همين مي‌گويد بايد دولت بالا، اصناف، وسط و حيطه خصوصي پايين باشد. پارسونز اين الگو را چهار وجهي (سياست، اقتصاد،حقوق و فرهنگ) مي‌كند و كينز معتقد است كه دولت بايد مداخله كند، سپس جامعه وجود دارد و بعد زندگي خصوصي افراد. عمده پيشرفت جامعه‌شناسي بر مبناي همين الگوها صورت گرفته است يعني در اين الگوها دولت نيازمند اين بود كه بفهمد در جامعه چه خبر است و درست اينجا بود كه به جامعه‌شناسان مراجعه مي‌كرد. قبل از اين، جامعه‌شناسي از فلسفه اجتماعي چندان دور نبود. جامعه‌شناسان قرن ١٩ بيشتر يك نوع فيلسوف اجتماعي‌اند. مثلا سه مرحله كنت بيشتر شبيه يك فلسفه تاريخ است تا جامعه‌شناسي. بنابراين جامعه‌شناسي در اين بطن و متن ‌زاده شده است. هدف جامعه‌شناسي نه فلسفه‌پردازي بود (با وجود استفاده‌اش از فلسفه‌پردازي)، نه قرار بود روانشناسي اجتماعي را به اين معناي كنوني انجام دهد. جامعه‌شناسي مي‌خواست به شيوه‌اي تجربي به دولت و مردم جامعه كمك كند و ميانجي ميان اين دو باشد. جامعه‌شناسي در اين ميان نقش بسياري زيادي داشت واين نقش را ايفا كرد. ما شاهد شكوفايي انواع و اقسام نظريه‌هاي جامعه‌شناسي بوديم. همه در سطح جهان با اين نظريه‌ها كار مي‌كردند و مهم‌تر از همه، وجه تجربي جامعه‌شناسي بود كه البته بعد از انقلاب در سطح نظريه‌پردازي مغفول شد. اما براي همه بسيار مهم بود كه جامعه‌شناسي بايد به شيوه‌اي تجربي، ميان افراد يك جامعه، ميان دولت و ملت، و ميان دولت و خود دولت ميانجي ايجاد كند. بنابراين جامعه‌شناسي به اين عبارت يك علم مصلحانه است. در جامعه‌شناسي افراد راديكالي هم وجود دارند كه مي‌گويند تا شما كل جامعه را تغيير ندهيد اين جامعه به جايي نخواهد رسيد. منتها ساخت جامعه‌شناسي، بنيان مصلحانه‌اي دارد و درصدد اصلاح امور برمي‌آيد. در اين ميان راديكال‌هايي هم وجود دارند كه حرف‌هاي خودشان را مي‌زنند. من هم راديكال‌ها و هم محافظه‌كاران را خواهم گفت. اما خود جامعه‌شناسي به طور كلي بنياني مصلحانه دارد و در متن همين نهاد سه‌گانه يا چهارگانه پا مي‌گيرد و كار مي‌كند. در ايران، رژيم گذشته رژيم بسيار سركوبگري بود. به ظاهر ديكتاتوري‌ها نيازي به جامعه‌شناسي ندارند. اين قضيه از استالين گرفته تا پينوشه صدق مي‌كند. جامعه‌شناسي براي اين رژيم‌ها مخل است. جامعه‌شناسي به درد كسي مي‌خورد كه بتواند كارهايي را انجام دهد. منتها در رژيم گذشته الگويي جهاني وجود داشت و مهم‌تر از آن، خودش بدون اينكه بداند اين الگو را در درون خود داشت. فكر مي‌كرد كه دولت بايد به مردم توجه كند و نواقص موجود را برطرف سازد. در نتيجه جامعه‌شناسي ايران در آن موقع از يك جايگاهي برخوردار بود. من نمي‌گويم همه آن موقع مي‌دانستند كه اين جايگاه را دارد يا دولت خودش مي‌دانست كه اين جايگاه را دارد. نه، فرض بگيريد اين جايگاه، تقليدي از غرب بود يا از غرب آمده بود. هر چه مي‌خواهيد اسمش را بگذاريد اما چنين الگويي حاكم بود. بعد از انقلاب ماجرا عوض شد. تاريخچه مفصلي وجود دارد كه چرا در اوايل انقلاب به جامعه‌شناسي ظنين شدند. در اينجا بايد از دكتر توسلي تشكر كرد، چراكه ايشان براي بقاي جامعه‌شناسي به يك معنا بسيار جنگيد و اثبات كرد كه بايد جامعه‌شناسي باقي بماند و ماند و به كارش ادامه داد. در بخش‌هاي مختلف من‌جمله عشاير، روستا، شهر، صنعت، توسعه و حركت‌هاي جامعه، جامعه‌شناسي به كار گرفته شد. اما بعد از جنگ اتفاقي افتاد كه ما چيز چندان زيادي از آن نمي‌دانيم و آن را جدي نمي‌گيريم اما عوارض آن اتفاق امروز دارد بروز مي‌كند و ما آن عوارض را به جاي ديگري ربط مي‌دهيم. يك جريان اقتصاد نئوليبرالي آمد كه از پايين همه‌چيز را گرفت. اين نكته بسيار مهمي است. جامعه‌شناسان اين ماجرا را متوجه نشدند چون به نوعي سرگرم فرهنگ و فلسفه و اين جور مسائل بودند و خود من هم به عنوان يك دانشجو به همين حوزه‌ها مي‌پرداختم. متوجه نبودم كه بنيانگذاران جامعه‌شناسي در آثار خود في‌المثل وبر در كتاب اقتصاد و جامعه، دوركيم در كتاب تقسيم كار، زيمل در كتاب فلسفه پول، و ماركس در كتاب سرمايه به اين موضوع يعني رابطه اقتصاد و جامعه پرداخته بودند. هر چه جامعه‌شناسي اقتصاد را فراموش كرد اين نحله نوليبرال پيش‌تر آمد. در ابتدا زياد هم حضور نداشتند و هويدا نبودند. البته عده‌اي به آنها توجه مي‌كردند اما به هر حال جامعه‌شناسي آنها را نمي‌ديد. اين نحله دو قاعده اصلي دارد. اگر ما درباره اين دو قاعده انديشه كنيم، به نتايج بسيار مهمي خواهيم رسيد. اين دو قاعده بسيار ساده هستند. اولين قاعده آن است كه قوانين اقتصاد لايتغير است و اين قوانين لايتغير، همان قوانين بازار آزاد است. خيلي مهم است كه شما بفهميد از نظر اين نحله بدترين دولت، دولت مداخله‌گر است يعني آنها خواهان دولتي هستند كه به طريقي بگذارد قوانين اقتصادي لايتغير كار خودشان را انجام دهند. هر دولتي اگر بخواهد به هر طريقي و به هر وجهي مداخله‌اي كند از نظر آنها نامقبول خواهد بود و جامعه را به جاهاي فاجعه باري خواهد برد. اين نكته، بسيار ساده است اما نتايج بسيار عظيمي دارد. در اقتصاد كينزي مبنا بر اين است كه گروه‌هاي اجتماعي درباره اقتصاد با هم مذاكره و مشورت مي‌كنند، يكديگر را نقد و با هم چانه‌زني مي‌كنند. در اين اقتصاد، كارگران، كشاورزان و اساتيد با دولت و با كارفرما مساله اقتصادي را بايد حل كنند. بنابراين در اقتصاد كينزي براي چيزي به اسم دموكراسي جايي وجود داشت. نحله نئوليبرال تعبير خاصي از دموكراسي دارد. اقتصاد را از آن حذف مي‌كند و با اين كار تنها چيزي كه از دموكراسي باقي مي‌ماند، آزادي مصرف است. آزادي‌اي كه اينها دنبالش هستند آزادي مصرف است. مثلا در دوبي افراد در مصرف آزادند. هايك مي‌گويد: در پينوشه شيلي كه مردم را گردن مي‌زدند، مردم آزادتر از دوره آلنده بودند. اگر شما فيلم مستند battle of chile  را نگاه كنيد، متوجه مي‌شويد دموكراسي در دوره آلنده به چه صورت بود و در دوره پينوشه به چه صورت. در شماره پيشين مهرنامه، آقاي قوچاني و آقاي غني نژاد در گفت‌وگوي خود از چيزي به نام ديكتاتوري اكثريت حرف مي‌زنند و معتقدند دموكراسي نبايد به ديكتاتوري اكثريت بينجامد. يعني اگر كسي انتخاب شد، نبايد به قوانين و قواعد اقتصادي دست بزند و دولت نمي‌تواند روي اين قوانين مذاكره كند. بدترين دولت از نظر اين نحله دولت مداخله‌گر است. آنها مي‌گويند دست پنهاني وجود دارد كه اگر بازار را رها كنيد، خودش جامعه را هدايت خواهد كرد. فرض كنيد به يك حزبي راي داديد. وقتي آن حزب سر كار آمد، نبايد به اقتصاد دست بزند، اين چه نوع دموكراسي است؟ حالا اين دولت مدام به من بگويد من براي تو هايپرماركت باز مي‌كنم، تو آزادي تا جايي كه مي‌تواني بخري، پورشه سوار شوي، تو در اين زمينه‌ها آزادي. اما به دولت نگو كه بيكاري، دچار فقري، چراكه لازمه رفع بيكاري اين است كه دولت كاري بكند، اما دولت نبايد كاري بكند و مي‌گويد من كاري نمي‌كنم. اينها مسائل بسيار ساده‌اي هستند اما ممكن است ما را به عهد باستان و حرف‌هاي عجيب و غريب ببرد كه اكنون ديگر همه از اين حرف‌ها خسته شده‌اند. اين مسائل بسيار ساده است. كسي كه دنبال اقتصاد بازار آزاد است، مي‌گويد در مورد اقتصاد، در مورد بيكاري، فقر و دستمزد با من حرف نزن. من اجازه نمي‌دهم براي افزايش دستمزد اجتماع كنيد. من اجازه مي‌دهم در قالب يك NGO، سر كچل‌ها را بشوييد، مهر و محبت بورزيد، پلنگ بابلي را از مرگ نجات دهيد، (كه البته سر اين موارد هم مشكل دارد) اما سر موارد اقتصادي با دولت حرف نزنيد چون اقتصاد يك دست پنهاني دارد كه قابل مشورت نيست. اين نحله را حاكمان ما پذيرفته‌اند و ربطي به اين جناح و آن جناح هم ندارد و سياست‌ها به سمت تحقق اين ماجرا مي‌روند، مثلا بحث خصوصي شدن دانشگاه‌ها جزيي از اين برنامه‌هاست. هر كسي مي‌آيد دانشگاه بايد خودش شهريه‌اش را بدهد. خود من در كلاس دكترا شش دانشجو دارم كه سه نفر آنها خصوصي هستند. هر كس هم كه براي مديريت و وزارت مي‌آيد به دنبال همين خصوصي سازي است. اين جريان ديگر چيز پنهاني هم نيست. حالا فرقي ندارد كه يكي مهربان‌تر و يكي نامهربان‌تر اين را پيگيري كند.
قاعده دوم اين نحله آن است كه چيزي به اسم جامعه وجود ندارد و تنها افراد هستند كه وجود دارند. اين نحله در بوق و كرنا مي‌دمد كه ما عاشق فردگرايي هستيم. اما اين فردگرايي به معناي آن است كه شما فرد هستيد و حق نداريد در قالب يك جمع، بر سر زندگي خودتان با دولت يا كارفرما و غيره مذاكره كنيد. شما حق داريد جمع شويد برويد تئاتر يا هر تفريح ديگر. چيزي به اسم جامعه وجود ندارد و فقط فرد وجود دارد. حاصل اين دو قاعده، اين است كه اگر چيزي به اسم جامعه وجود نداشته باشد و قوانين اقتصادي لايتغير باشند، اولين علمي كه در سطح جهان از دايره علوم به بيرون پرتاب مي‌شود جامعه‌شناسي است و اين اتفاق در سطح جهان افتاد و الان نيز اين مساله در ايران در حال رخ دادن است. شعر گفتن و زدن حرف‌هاي رمانتيك در مورد اين قضايا كار راحتي است اما اين يك روند عيني است كه در حال رخ دادن است و همه به آن متعهد هستند. در نتيجه اينجاست كه جامعه‌شناسي وجود نخواهد داشت. فرياد مرگ جامعه‌شناسي كه سر مي‌دهند، ممكن است از سوي محافظه كاران ايران باشد، اما نئوليبرال‌هاي ايراني هم درست همين كار را مي‌كنند. حرف تاچر اين بود كه چيزي به اسم جامعه‌شناسي وجود ندارد كه بعد به من بگويد بايد تحقيقاتي انجام شود؛ چون اگر تحقيقات دولت را مجبور به مداخله كنند قواعد اين نحله زير پا گذاشته خواهد شد. بنابر نظر اين نحله فقر را با دولت نمي‌توان حل كرد چون دست پنهان بازار آزاد وجود دارد و بايد اين كار را بكند. اين نحله مي‌گويد جامعه‌شناسي نابود شده است. يكي از دلايلي كه امروز جامعه‌شناسي در سطح جهاني نابود شده و در سطح ايران هم در حال به حاشيه رانده شدن است، درست به همين معناست، يعني اينكه چيزي به اسم جامعه وجود ندارد، و تنها قوانين اقتصادي لايتغير وجود دارند. متاثر از اين، در اينجا چه اتفاقي افتاد؟ تغييراتي حتي در آموزش كشور داده شد مبني بر اينكه ما بايد تحقيق كنيم. آموزش به نفع تحقيق از بين رفت. اين تحقيق هم مربوط بود به پروژه‌هاي دولتي كلان كه پس از انجام، بايگاني مي‌شوند و معلوم نيست چه مي‌شوند. در واقع در اين شرايط چيزي هم عايد جامعه‌شناسي مي‌شود اما نتايج اين تحقيقات قرار نيست وارد جامعه شود چون اگر نتيجه اين تحقيقات اين باشد كه دولت بايد فلان تصميم اقتصادي را رها كند، دولت‌ها به هيچ‌وجه حاضر به اين كار نيستند. بنابراين نتيجه اين مي‌شود كه تحقيقات تبديل به فرم محض شده‌اند. من تحقيق مي‌كنم، پول كلاني مي‌گيرم و بعد اين، تحقيقات بايگاني يا محرمانه مي‌شوند، چون به چيزي اشاره مي‌كنند كه نمي‌توان در جامعه مدني آن را مطرح كرد. اينكه گهگاه چيزي از اين تحقيقات وارد جامعه مدني مي‌شود، حاصل تلاش‌هاي شخصي افراد است و حاصل كار گروهي نيست.
با تضعيف جامعه‌شناسي، دو علم بسيار تقويت شدند؛ يكي روانشناسي است و ديگري فلسفه. منظور از روانشناسي اين است: اين نحله مي‌گويد جامعه مشكل دارد اما از نظر آن، مشكل كجاست؟ مشكل در فرد است، نه در جامعه. چه كسي بايد به اين فرد رسيدگي كند؟ روانشناسي. چرا ايرانيان بالاترين ميزان مصرف قرص‌هاي روانپزشكي را دارند؟ براي اينكه نمي‌توانند مسائل خود را ابراز اجتماعي كنند. ابراز اجتماعي يعني اينكه من بگويم فقيرم، خانه ندارم، شهرم آب ندارد. به عقيده اين نحله اينها را نه دولت كه بازار بايد درست كند. حاصل اين فرآيند اتميزه شدن افراد است. رواج رمالي نتيجه آن است كه فرد در پي آن است كه كسي به او بگويد چه بر سر تو خواهد آمد. همبستگي اجتماعي (به معناي دوركيمي)، يعني اينكه در جامعه اصناف بتوانند مردم را مجتمع كنند و بين دولت و ملت ميانجي باشند. دوركيم به دنبال جنگ و دعوا نيست. اصناف مي‌خواهند به دولت بگويند ملت اين مطالبه را دارد و به ملت بگويند دولت اين مطالبه را دارد. فردگرايي دوركيم يك فردگرايي اخلاقي است. صنف و دولت در معناي دوركيمي، اخلاقي‌اند. اين نحله نئوليبرال، بدترين اتهامات را به دولتي مي‌زند كه مي‌گويد من قصدي اخلاقي دارم و به چنين دولتي نسبت فاشيسم و داعش و غيره مي‌دهند. بنابراين ابتدا بايد ببينيم چه اتفاقاتي دارد مي‌افتد و پس از آن درباره كاستي‌هاي علوم اجتماعي صحبت كنيم. كاستي‌اي در جامعه‌شناسي وجود ندارد بلكه اين نحله ديگر جايي براي جامعه‌شناسي قايل نيست.
علم دومي كه با تضعيف جامعه‌شناسي تقويت مي‌شود، فلسفه است. خود من هم در اين قضيه يعني در تقويت فلسفه نقش داشتم. اما فلسفه الان دارد بلايي سر جامعه ايران مي‌آورد كه جا را براي جامعه‌شناسي تجربي تنگ كرده است. حالا چرا فلسفه؟ هرچه جامعه‌شناسي به مساله اتميزه شدن افراد مي‌پردازد، فلسفه مي‌گويد من به بنيان‌ها مي‌پردازم و به دنبال مقولات جديد هستم. گرايش‌هاي رسمي و محافظه‌كار دانشگاه‌ها نيز مي‌گويند مقولات جامعه‌شناسي كافي نيستند و ما بايد مقولات جديدي بياوريم. از كجا مي‌آورد؟ از شكلي از فلسفه. اين جريان‌ها ناشي از سوءنيت يك عده و افراد نيست، داستان اين نيست كه عده‌اي سوء‌نيت دارند و مي‌خواهند انحصار ايجاد كنند بلكه وقتي شما جامعه‌شناسي را رها كنيد، معلوم است كه فلسفه جاي جامعه‌شناسي را خواهد گرفت. به طور كلي، سه روند فلسفي در ايران فعلي وجود دارد؛ يكي فلسفه ايران باستان كه بنياد را ايران باستان و ايرانشهر مي‌داند. معتقد است ما بايد از دوره ايران باستان شروع كنيم و انواع و اقسام ناسزاها را به روشنفكري ديني مي‌دهد كه مي‌خواهد از اسلام شروع كند. شيوه بروز اجتماعي اين دسته، طرفداران كوروش كبير است كه در جامعه هم حضور دارند و تجسم همين دسته هستند. روند ديگر، نئوليبرال‌هاي ايراني هستند كه به جامعه‌شناسي با بدترين زبان فحش مي‌دهند و آن را ايدئولوژي‌هاي جامعه‌شناسي مي‌دانند. به نظر آنها چيزي به نام جامعه وجود ندارد. وقتي شما بگوييد چيزي به نام جامعه وجود ندارد، اگر تحقيق جامعه‌شناسي هم بكنيد چون ساخت به شكلي است كه دولت نبايد به هيچ‌وجه در زندگي مردم مداخله كند، اين تحقيق كارايي نخواهد داشت. ماجراي انديشه و اصرار بر انديشه، در پي درست كردن مقولات است. بي توجه به اينكه اين علوم و مقولات جهاني هستند و ايراني و فرنگي ندارد اما درمقابل جامعه‌شناسي به جهان تجربي مي‌پردازد. مثال ساده‌اي مي‌زنم: عينك براي آن است كه چيزهاي بيرون را بهتر ببينيم. مقولات جامعه‌شناسي به منزله همين عينك هستند. حالا هر قدر من بخواهم عينك عجيبي را خودم بسازم، مساله عوض نمي‌شود. اين نحله مي‌گويند ما بايد مقولات نو و تازه‌اي بسازيم و ايران باستاني‌ها هم اين را مي‌گويند. آنها هم مي‌گويند ما با توجه به سنت مقولات تازه مي‌سازيم. اما روند سوم همان جامعه‌شناسي محافظه كاري است كه اكنون رواج دارد. شعار اين دسته آن است كه مرگ جامعه‌شناسي يا چيزي به نام جامعه وجود ندارد. نكته جالب اينجاست كه ايران باستاني‌ها با نئوليبرال‌ها در ليبراليسم‌شان مشتركند. فلسفه ليبرالي با محافظه كاران در اين شريكند كه چيزي به نام جامعه وجود ندارد. با وجود اينكه اين سه فلسفه خيلي پرطمطراق هستند، به‌شدت با هم شريكند و مخالفت‌هاي‌شان با هم بر سر بهتر بودن مقولات خودشان در مقايسه با مقولات ديگري است. در و تخته آنها با هم جور است. وقتي بنيان‌هاي علم تجربي جامعه‌شناسي را مي‌زنيد، چنين جرياناتي به راه خواهد افتاد. مي‌توان نشان داد اين سه روند در اصلي‌ترين اصول با هم شريكند. هر سه مي‌گويند: من بايد مقوله نو بياورم. برجسته شدن مقوله نو كه با پست مدرنيسم آمد، پديده‌اي بازاري و كالايي است. يعني من كالاي نو مي‌خواهم. به همين خاطر مي‌گويند مقولات جامعه‌شناسي كهنه‌اند. مندرس‌اند. به درد من نمي‌خورند چون من مقوله نو مي‌خواهم. محافظه كاران هم همين را مي‌گويند و فكر مي‌كنند اگر اين مقولات را از فرهنگ خودمان درآورند، اين مقولات نو مي‌شوند و نو هستند. ليبرال‌ها و ايران باستاني‌ها هم همين را مي‌خواهند. هر سه در اين شريك‌اند كه چيزي به اسم جامعه وجود ندارد و لاجرم جامعه‌شناسي به عنوان علمي تجربي نيز وجود ندارد. آنها مي‌گويند من با تفلسف قادرم كه حدود و ثغور جامعه را مشخص كنم، امكان وجودش را مشخص كنم. اين مفهوم نو بودن، همان كهنه‌اي است كه نو مي‌شود.
به اين معنا، جامعه‌شناسي اكنون به تعبير بورخسي جايگاهش را از دست داده است. جامعه‌شناسي جا ندارد. البته در تقسيم‌بندي معروف حيوانات بورخس كه فوكو آن را نقل مي‌كند، بورخس مي‌خواهد نشان دهد كه هر نوع تقسيم بندي، بي بنياد است. در وضعيت فعلي، وقتي شما اين نظام را مي‌آوريد، جامعه‌شناسي ديگر بنيادي ندارد و كاري نمي‌تواند بكند. وقتي قوانين لايتغير اقتصادي حاكم شود، جامعه‌شناسي كاري نمي‌تواند حتي درباره فقرا بكند. حتي اگر جامعه‌شناسي بهترين تحقيقات را انجام دهد، هيچ اثري نخواهد داشت چون دولت نمي‌تواند مداخله كند و نبايد بكند. تا زماني كه ما جامعه‌شناسان اين نكات ريز را نفهميم، همين‌طور خواهيم بافت. جالب است روانشناسي، از طيف رمال تا بزرگ‌ترين روانكاوان، بازارشان سكه است، فلاسفه كه حرف‌هاي عجيب و غريبي مي‌زنند بازارشان سكه است، اما جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي و علومي كه تجربي هستند كه مي‌خواهند دخالتي در زندگي مردم كنند، جايي براي‌شان وجود ندارد. اگر ما اين نكات را نفهميم، مدام بر سر هم خواهيم زد و مفاهيمي از اين طرف و آن طرف خواهيم آورد كه به نفع هيچ كس نيست. دانشگاه هم بر اين فكر دارد شكل پيدا مي‌كند. اين شكل از دانشگاه و تحقيق محوري عجيب و غريب (يعني همان پروژه‌هاي بزرگ) در دوره آقاي دكتر معين آغاز شد و در نتيجه آن آموزش از دست رفت. يكي از محسنات دانشگاه تهران آموزش بود. امروز ديگر كسي حوصله آموزش ندارد. به شكل رسمي هر كس كه در كلاس درس مي‌دهد، بايد ١٣ ساعت مطالعه كند. چه كسي حاضر است ١٣ ساعت كتاب بخواند. كسي كه وارد دانشگاه مي‌شود بر مبناي يك سيستم نمي‌تواند و نبايد درس بدهد. دانشجو هم به همين منوال عمل مي‌كند. دانشجوي امروز، عمله تحقيق است. تحقيقات ميلياردي وجود دارد كه دانشجو بايد برود آنها را انجام دهد تا پولي گيرش بيايد. در نتيجه آموزش رها شده است. تقصير كسي هم نيست. وقتي در سيستم و نظام موجود، آموزش رها مي‌شود، نتيجه همين خواهد بود. من از دانشجويان دعوت مي‌كنم خودشان به چيزهايي كه مي‌نويسند نگاه كنند. كسي دست كسي را كه موقع نوشتن نبسته است اما چرا دانشجويان چنين چيزهايي مي‌نويسند؟ دليل آن ضعف آموزش است. ضعف آموزش، پديده‌اي سيستميك است و نتيجه نيت خوب يا بد اين و آن نيست. منكر آن نيستم كه عده‌اي دل‌شان بيشتر براي دانشگاه مي‌سوزد و عده‌اي كمتر، منتها در برابر چنين سيستمي خلع‌سلاح‌اند. بنابراين، مشكل ما اين نيست كه متفكر وارد نمي‌كنيم، متفكر صادر نمي‌كنيم. در دنياي جامعه‌شناسي ايران، كسي جاي كسي را تنگ نكرده است. منتها مساله بر سر اين است كه جايگاه از دست رفته است. دولت نيازي به جامعه‌شناس براي شناخت مردم ندارد. مردم هم اگه جامعه‌شناسي بيابند كه مشكلات‌شان را به دولت بگويد، دولت مي‌گويد نمي‌توانم. مثال ساده‌اي بزنم. زماني كه قيمت حامل‌هاي انرژي را بالا مي‌بريد و اسم آن را تعديل مي‌گذاريد، يعني مي‌خواهيد آن را به قيمت بازار آزاد نزديك كنيد تا قيمت آن را بازار آزاد تعيين كند. اين پروژه‌اي است كه تمام گروه‌هاي سياسي مي‌گويند ‌اي كاش ما آن را انجام مي‌داديم. اينجاست كه بايد كمي عميق‌تر نگاه كنيم. وقتي شوك وارد شد، نتيجه‌اش را ديديم. قدم بعدي منطقي اين روند، سياست‌هاي انقباضي است. اين منطق است و ربطي به تدبير ندارد. اگر اين دولت آن زمان هم بود، باز هم الان سياست انقباضي در پيش مي‌گرفت. سياست انقباضي يعني همان چيزي كه يونان و اسپانيا را به اين روز انداخته است. كشورهاي امريكاي لاتين اتفاقا به كمك جدي گرفتن جامعه‌شناساني كه خودشان خودشان را جدي گرفتند، سعي مي‌كنند از اين مهلكه فرار كنند. بنابراين مساله اين نيست كه آدم‌هاي خوب و بد دارند اين كار را مي‌كنند بلكه سيستمي است كه دارد اين كار را مي‌كند. سياست انقباضي نه ناشي از تدبير است و نه ناشي از اميد بلكه نتيجه منطقي در پيش گرفتن سياست‌گران كردن يا تعديل حامل‌هاي انرژي است. آلمان‌ها دارند به يونان مي‌گويند سياست انقباضي را اجرا كنيد. سياست انقباضي يعني حق نداريد به بهداشت پول بدهيد، در ايران مرتب دنبال اين هستند كه بهداشت را خصوصي كنند. همين بحث درباره آموزش هم صادق است. دولت در ايران مي‌گويد من پول ندارم. اين يك سيستم فكري است كه دولت مي‌گويد من پول ندارم و كاري نمي‌توانم بكنم. چون در سيستم كينزي مساله اين است كه چطور دولت با پولي كه ندارد، توسعه ايجاد كند، نه با پولي كه دارد. وقتي شما اين سيستم فكري را اتخاذ مي‌كنيد، يكي از نتايج آن نابودي دانشي است كه من در آن كار مي‌كنم يعني جامعه‌شناسي. آدم‌هاي خوب و بد در دنيا خيلي وجود دارند اما مساله مهم در پيش گرفتن اين شكل از سياست‌هاست. يونان، اسپانيا و ايتاليا وارد اين ماجرا شدند و به خاك سياه نشستند. الان هم اتحاديه اروپا به آنها مي‌گويد يك قران دستمزد اضافي نبايد بدهيد، پول بهداشت را بايد مردم بدهند، پول آموزش را مردم بايد بدهند. در ازاي قرضي هم كه به ما داريد بنادرتان را بفروشيد تا من بيايم و سرمايه‌گذاري خارجي كنم. ما هم كه اينقدر براي سرمايه‌گذاري خارجي له له مي‌زنيم، نتيجه منطقي شكلي از سياست است. به همين ترتيب است كه مي‌بينيم آلماني‌ها مي‌خواهند به ثمن بخس خاك يونان را بخرند. به همين علت است كه مي‌گويند كاري كه هيتلر با تانك‌هايش نتوانست بكند، خانم مركل با بانك‌هايش مي‌كند. در اين الگو و سيستم، جامعه‌شناسي هيچ جايي ندارد براي اينكه جامعه‌شناسي اتفاقا علمي است تجربي كه ميان گروه‌هاي اجتماعي ميانجيگري مي‌كند و طالب دخالت دولت است. وقتي چنين نيست جامعه‌شناسي بدل مي‌شود به شعر و يك چيزي براي خودش مي‌گويد. اكنون خطاب من واقعا به نسل آينده است. اين ماجرا را جدي بگيريد. جايي نيست به شما كمك كند. به شريعتي و آل احمد برگرديد. در خانه‌هاي‌تان كتاب بخوانيد. تكنولوژي را هم دور بيندازيد. كتاب بخوانيد و زياد دور و بر كامپيوتر نگرديد. جامعه‌شناس امروز بايد عميقا برگردد به ريشه‌هايش و شروع به خواندن كند. به منابع اصلي رجوع كنيد. محكوميد اين كار را بكنيد وگرنه از بين مي‌رويد. چيزي كه در پايان مي‌خواهم بگويم اين است كه مردم دارند به سمت جامعه‌شناسي مي‌آيند. اين شكل از سياست نئوليبرال چنان تلفاتي در بين مردم داده است كه آنها اتفاقا نيازمند جامعه‌شناسي هستند. هزاران بيكار، استان‌هاي از كار افتاده، هزاران نفر دچار آنومي؛ هرچه واقعيت بيشتر به سمت جامعه‌شناس مي‌آيد، دست جامعه‌شناس بسته است. اين بند را هيچ كس، نه دانشكده، نه كنفرانس، نه نگاه كردن فيلم، نه ديدن تئاتر براي شما حل نخواهد كرد. بايد بخوانيد تا بتوانيد كه اتفاقا به اين واقعيت پاسخ دهيد.