بایگانی

Archive for the ‘ادبيات’ Category

دل سگ

مریض‌هایی که هرگز روزنامه نمی‌خواندند حالشان خیلی بهتر بود. (صفحه ۵۰)8099833

عنوان دل سگ نکته چندانی درباره رمان عالی و کوتاه بولگاکف نمی‌گوید. به قولی* آنچه در رمان به عنوان دل از آن یاد می‌شود. همان irreducible humanity است که مغز تولید میکند و علی‌رغم پیشرفت بسیار زیاد دانش ما درباره شبکه‌های عصبی و علوم شناختی از زمان بولگاکف هنوز علم زیادی نسبت به ارتباط بین مغز و این ویژگی منحصر به انسان نداریم. و دیگر اینکه چگونه دانش، سیاست و ایدئولوژی در یک ارتباط هماهنگ منجر به بروز جریانی می‌شود. نویسنده معتقد است جذابیت و اهمیت این رمان نه در تفسیر هزل‌آمیز ضد شوروی انقلابی آن یا هشدار درباره عواقب ماجراجویی‌های علمی، که درباره کاوش فوق‌العاده معضلی است که طبیعت انسان در برابر تلاش برای توسعه و بهبود نوع بشر به خرج می‌دهد.

I propose that the novel’s enduring significance lies not in its overworked interpretation as an anti-Soviet satire or as a warning against scientific hubris. Rather, it remains a brilliant exploration of the conundrum of where nature meets nurture in efforts to enhance humankind.

یا در تفسیر دیگری یکی از مترجم‌های انگلیسی رمان، مایکل گلنی، آن را داستانی سیاسی از تلاش فاجعه‌آمیز بلشویک‌ها برای تحمیل انقلاب به جامعه‌ای است آمادگی آن را ندارد می‌داند.

«و بالاتر از همه، این کار، کار آدمهایی نیست که دویست سال از باقی اروپا عقب‌ترند و تاکنون حتی نتوانسته‌اند درست و حسابی دکمه شلوار خودشان را هم بیندازند» (۵۴)

بخش‌هایی از تفسیر انتهایی ترجمه انگلیسی کتاب به ترجمه Avril Pyman

در سپتامبر ۱۹۲۱ بعد از حدود دو سال اقامت در ولادی قفقاز (Vladikavkaz) و چندباری سفر به تفلیس، باتومی و کی‌اف و هنوز کم و بیش ضعیف به خاطر تیفوس، بولگاکف وارد مسکو شد. زندگی در پایتخت ان روزها دشوار بود و نویسنده آینده مرشد و مارگاریتا بلافاصله با مشکل کسب درآمد و پیدا کردن محلی برای زندگی روبرو شد. بطوریکه در دفتر خاطراتش در فوریه ۱۹۲۲ نوشت «سیاه‌ترین دوره زندگی‌ام است. من و همسرم گرسنه‌ایم. از دائی‌ام مقداری آرد و روغن و سیب‌زمینی گرفتم…تمام مسکو را زیر پا گذاشتم – هیچ کاری نیست» تا آن زمان بوگاکف چندین بار شغل‌اش را عوض کرده بود، البته که نه به اختیار. دو ماه کار او در دپارتمان ادبی کمیساریای مردمی آموزش با منحل شدن این سازمان پایان گرفت. در مارس ۱۹۲۲ شروع به کار برای روزنامه‌ای پر تیراژ کرد و ۳۰ تا از داستان‌هایش را به چاپ رساند. سپس ۴ سال دیگر با روزنامه‌ای دیگر و …

«من مسکو را از راه دور نشناخته‌ام. بین سالهای ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۴ در آن زندگی کرده و تمامش را وجب کرده‌ام» انگار او نیز تجربه چخوف جوان را تکرار میکرد که برای انواع اقسام روزنامه‌ها و مجلات کارهای مختلفی میکرد. از نوشتن تا طراحی و …

بولگاکف در سالهای اقامتش در مسکو دائما می‌نوشت و تغییرات سریع پیرامون خود را ثبت میکرد. همزمان که روی نوشتن رمان بلندی به نام «گارد سفید» کار میکرد تعداد زیادی طرح‌های هزلی بر اساس نامه‌های کارگران در نیمه دهه ۱۹۲۰ نوشت.

در سالهای ۱۹۲۴ و ۱۹۲۵ نوولاهای هزلی «دیابولیاد» و «تخم‌مرغ‌های شوم» را چاپ کرد که درباره زندگی روزمره در مسکو بود. تلاش او اما برای انتشار رمان سومش، دل سگ، موفقیت آمیز نبود و رمان تا ۱۹۸۷ به چاپ نرسید.

این سه داستان نوعی تریلوژی هزلی‌اند و در مورد هر سه میتوان گفت که شامل فانتزی‌هایی است که ریشه در زندگی روزمره دارند. هزل اجتماعی بولگاکف در مقابل سامان دقیق زندگی شهری قرار میگیرد و زندگی عادی و روزمره برای او با فانتزی عجین است….

یکی از تم‌های اساسی دل سگ غیرممکن بودن پیش‌بینی خروجی دستکاری در روان انسان است. ایده جوان‌سازی و اصلاح ژنتیکی در دهه ۱۹۲۰ بسیار مد بود و به نظر میرسید که امید زیادی برای بهبود و اصلاح طبیعت ناکامل انسان ایجاد کرده بود. نیمه دوم قرن بیستم مملو از آزمایشات مهندسی ژنتیک و انواع سوء‌استفاده‌ها از آن بود. انگار که بولگاکف سالها زودتر در اینباره هشدار داده بود.

دیگر فاش‌سازی بولگاکف در این داستان فیگور شاریکوف است. مشخصا واکنشی مستقیم نسبت به لومپن‌پرولتاریاهای آنارشیست که از هر نوع پذیرش قوانین ابتدایی مدنی سرباز می‌زنند.

این داستان قدرتمند و تامل‌برانگیز هنوز هم مرتبط با وضعیت امروز ماست.

—-

*Eugenics, Rejuvenation, and Bulgakov’s Journey into the Heart of Dogness, Author(s): Yvonne Howell

شب یک، شب دو

رمان بهمن فرسی و شخصیت اولش زاوش ایزدان نمونه خوبی از تفکر سکسیستی، متحجر، غیرتی و ضدزن قشر 630826تحصیل‌کرده‌ای  از مردان در دوران فراوانی و نعمت در ایران است که خودش را روشنفکر می‌دانست درحالی که نبود و توان اثرگذاری و خوانده شدن هم نداشت اما با تعریف‌های محفلی هنوز بازار خودش را گرم نگه می‌دارد.

نگاه خودشیفته مرد مرفه و اهل هنری ایرانی که تمام زنان و دختران با یک نگاه دلداده او می‌شوند. زن‌ها از دو دسته خارج نیستند یا جنده‌اند (شاید ارزش داشته باشه کسی تعداد تکرار این کلمه در کتاب را بشمارد) یا مانند بی‌بی کاکایی لایق توجه زاوش. او که بهترینشان است همزمان ۷ سال با مرد دیگری که از قضا خارجی است زندگی کرده و آنقدر منفعل است که به زاوش می‌گوید با من ازدواج کن وگرنه میرم با ژیرار ازدواج می‌کنم. و البته بی‌بی در عین حال کسی است که سیما جاودان که دختر وزیر است را به زاوش معرفی کرده تا «وقتی خود ایشون ایران تشریف ندارن یه دختر مورد اعتماد تو تختخواب بنده باشه.» یا در تمنایی عاشقانه برای زاوش می‌نویسد «کاش تو یه پیرمرد بودی و من تو خونه تو کار می‌کردم.» اصولن در تفکر راوی زن در حالی راضی است که از مرد کمتر باشد. بی‌بی: «حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که در کنار من است گاه آنقدر احمق است که خودم را کمتر از او نمی‌بینم.» یا مثلا معتقد است که درد طلعت خواهر بی‌بی تمامن از بی‌شوهری است و این درد آنقدر جدی است که پدرش نیز همراه شوخی زاوش درباره آن می‌شود. (فصل ۱۳)

شخصیت اول داستان که سخت اسیر غیرت مردانگی ایرانی و تقابل فرهنگی با فرنگ است در جایی دیگر می‌گوید «من احمق رو بگو که خیال می‌کردم تو احمق که از یازده سالگی تو اروپا بزرگ شده‌ای، دست‌کم دیگه لای پات دفترچه پس‌انداز خوابیدن و پاشدن نداری.» یا مثلن آنجا که فضایی رویاگون از خودش و بی‌بی را شرح می‌دهد در مورد پستان‌های بی‌بی و بچه شیر دادن می‌نویسد: «همان بهتر که شیرخشک! لااقل فقط دست ماشین بهش خورده، نه دست صدجور عمله بوگندو»

ساختار رمان از خلال نامه‌نگاری‌های زاوش و بی‌بی با ترتیب غیرخطی روایت می‌شود و شامل شکل‌گیری رابطه در هنگام بازگشت بی‌بی به ایران، شکل‌گیری رابطه زاوش و بی‌بی، قطع رابطه آنها و طغیان! خشونت‌آمیز زواش است که به کلی معلوم نمی‌شود طغیان علیه چه. پیشینه شخصیت‌ها تمامن از ذهن راوی/زاوش به صورت خلاصه، کلیشه‌ای و همراه با برچسب‌های جنسیت‌زده توصیف می‌شود غیر از خود قهرمان که بخش طولانی و زائدی را به خود اختصاص داده، و البته جابه‌جا توصیفاتی جعلی و مضحک از خودش: «بنابراین اولا من نقاش نیستم. و این اولین خطای این گالری نیست که چیزی غیر از نقاشی به نمایش گذاشته. گالریها معمولا از این خطاها می‌کنند. البته من این حرف رو به این دلیل نمی‌زنم که فردا هف‌هش تا دشمن نقاش نداشته باشم. به درک! بذار چندتایی هم از این جماعت دشمن داشته باشم. در ثانی، همون‌طور که عرض کردم، اینجانب در قاصله نوشتن‌ها، یعنی وقتی یک نوشته تموم میشه، یا از نوشتن خسته میشم، یا اصلا نمی‌تونم بنویسم، می‌پردازم به این قبیل عملیات که شما اصرار دارید اسمش را بگذارید نقاشی. وقتی هم که شروع به عمل می‌کنم هیچ هدفی ندارم. یعنی خسته‌تر از اون هستم که بتونم هدفی داشته باشم. بازی می‌کنم و توی بازی یه چیزهایی گیر می‌آرم. بعد هم به خیال خودم سعی می‌کنم این چیزهارو کامل کنم. و بالاخره، آلت دست میشم که اونا رو بذارم سینه این دیوارها تا دوستان بیان از جلوشان رژه برن و با هم درد دل کنن».

رمان همچنین برخلاف آنچه در مقدمه‌اش نوشته که اشاراتی اگر باشد اتفاقی و … است جاهایی هم اشارات گل‌درشتی دارد مثل پرتو و کسی که برایش کار میکرده در فصل ۱۴: فروغ و گلستان.

همچنین در بخش‌هایی نیز نقبی به نقد دوران ماشینی مدرن یا زندگی پولدارها می‌زند که بسیار خفیف و سطحی است در واقع مسئله داستانش نیست. از هر سو که به رمان نگاه می‌کنی میبینی کتاب سخت بی‌مسئله است. در واقع انگار خاطره‌بازی‌های انسانی با زبان و فرمی متوسط و تفکری متحجر به‌گونه‌ای غیرخطی نوشته شده باشد و تمام. هرچند که خواندنش یک خاصیت دارد: تاریخچه معاصر رفتار بسیاری از مردها و زنهای دور و برتان را متوجه می‌شوید.

دسته‌ها:ادبيات برچسب‌ها: , ,

در ۸۹ سالگی برجر

جان برجر منتقد هنری، رمان‌نویس، نقاش و شاعر انگلیسی از جمله منتقدان هنری پیشرو محسوب می‌شود که John-Berger-37fedb298baa7ac93877ab8b7169366cبرای بسیاری با برنامه ۴ قسمتی شیوه‌های دیدن (Ways of Seeing) که در سال ۱۹۷۲ پخش شد، شناخته می‌شود. (حدودن ۱ سال بعد (۱۳۵۲) آیدین آغداشلو در تلویزیون ایران چنین برنامه‌ای و با همین نام تولید می‌کند. از تاثیر اولی بر دومی بی‌خبرم!)

برجر (که متاسفانه در برخی کتاب‌هایی که از او به فارسی ترجمه شده نامش را برگر! نوشته‌اند) چند روز پیش، پنجم نوامبر، ۸۹ ساله شد. به همین مناسب و انتشار آخرین کتابش، Portraits: John Berger on Artists، نشر ورسو صحبت‌هایش در سال ۱۹۷۲ هنگام دریافت جایزه بوکر برای رمان G را منتشر کرد. صحبت‌هایی که هنوز جنجال زیادی بر سر آن هست و دست‌اندکاران جایزه همواره سعی کرده‌اند تحریفش کنند.

وی در این سخنرانی به بهره‌کشی استعمارگرانه شرکت بوکر مک‌کانل در حوزه کارائیب اعتراض می‌کند و از این رو نیمی از جایزه خود را به گروه مبارز و سوسیالیستی Black Panters و نیمی دیگر را برای چاپ کتاب خودش درباره کارگران مهاجر به اروپا اختصاص می‌دهد.

از آنجایی که این جایزه را به من داده‌اید شاید دوست داشته باشید تا نظرم در این‌باره را بدانید. رقابت بر سر جایزه ناخوشایند است. و در مورد این جایزه، انتشار کاندید‌های نهایی، و ایجاد تعلیق و گمانه‌زنی در مورد اینکه کدام نویسنده برنده می‌شود انگار که مسابقه اسب‌دوانی است، تاکید بر برنده‌ها و بازنده‌ها، همگی اشتباه و خارج از محوریت و موضوع ادبیات است.

گفتن ندارد که جایزه مشوق است، نه برای نویسنده که برای ناشران، خوانندگان و کتاب‌فروش‌ها. و بنابراین ارزش فرهنگی پایه جایزه است که تعیین می‌کند جایزه مشوق چیست. همرنگی با بازار و سلیقه متوسط، یا به‌کارگیری مستقل قوه تخیل خواه از جانب نویسنده و خواه خواننده. اگر جایزه‌ای تنها مشوق همرنگی با بازار باشد صرفا سند موفقیتی را امضا کرده‌ و به تعهدات قراردی پایبند بوده‌است. اما اگر مشوق تخیل مستقل (imaginative independence) باشد، میل به جستجوی بدیل‌ها را افزایش می‌دهد. یا به زبان ساده مردم را ترغیب می‌کند که درخصوص مشکلات سوال کنند.

رمان مهم است به خاطر سوالاتی که می‌پرسد طوریکه هیچ ژانر دیگری قادر به پرسیدن آن‌ها نیست…سوالات ضمنی و زیرپوستی. کارکرد صدای رمان‌نویس شبیه صدای درون است.

شاید چندان مناسب نباشد با این حال می‌خواستم از هیئت داوران برای قضاوت مستقل و جدی‌شان تشکر کنم. هر ۴ کتاب بخش نهایی نوعی از تخیل مستقل را دارا هستند و همسویی با بازار ندارند…

برای {رمان} G پنج سال وقت صرف کردم. و برای ۵ سال آینده زندگی‌ام هم برنامه‌ریزی کرده‌ام. پروژه‌ای درباره کارگران مهاجر به اروپا. نمی‌دانم که در انتها به چه شکلی عرضه خواهد شد. شاید یک رمان. شاید هم کتابی که در هیچ دسته‌بندی نگنجد. آنچه می‌دانم این است که به صدای ۱۱ میلیون کارگر مهاجر در اروپا و بیش از ۴۰ میلیون خانواده‌هایشان دسترسی پیدا کنم که اغلب در روستاها زندگی می‌کنند اما وابسته به حقوق کارگران غایب‌اند. فقر سال به سال آمار مهاجرت را زیاد می‌کند تا آنها مکان و فرهنگشان را ترک کنند و تن به انجام کثیف‌ترین کارها با پرداخت کم در محیط‌های صنعتی اروپا بدهند، جایی که ارتشی از کارگران ذخیره ایجاد شده است. آنها به جهان چگونه نگاه می‌کنند؟ به خودشان؟ به ما؟ به استعمار شدن‌شان؟

برای این پروژه لازم است به جاهایی سفر کنم. بعضی‌ اوقات باید دوستان ترکی و پرتقالی و یونانی را هم با خود ببرم تا بتوانم با کارگران صحبت کنم…حتی اگر کم‌خرج زندگی کنیم آنطور که باید و در ارزان‌ترین شکل ممکن سفر کنیم چهار سال پروژه حدودن نیاز به ۱۰ هزار پوند دارد. من دقیقن نمی‌دانستم که این پول را چطور باید بدست آوریم. و خودم هم پولی نداشتم. حالا جایزه بوکر شروع این پروژه را ممکن می‌کند.

با این حال لازم نیست تا رمان‌نویس باشید تا به ارتباط ظریف جایزه ۵هزار پوندی و فعالیت‌های اقتصادی که این جایزه را مهیا کرده پی ببرید. بوکر مک‌کانِل بیش از ۱۳۰ سال است که تجارت گسترده‌ای در کارائیب دارد. فقر مدرن کارائیبی‌ها نتیجه مستقیم فعالیت‌های او و دیگر بهره‌کشی‌ها است. یکی از نتایج فقر کارائیبی‌ها آن است که صدها هزاران نفر از آنان مجبور شده‌اند که به عنوان کارگر به بریتانیا بیایند. بنابراین کتاب من درباره کارگران مهاجر از طریق سود مستقیمی که آنها، خویشاوندانشان یا پیشینیانشان انجام داده‌اند تامین مالی می‌شود.

f2c81f77a0ac733bbb00d924c8ea_grande

One of Livorno’s most famous landmarks is a monument located near the Port of Livorno

با این حال داستان بیش از اینهاست. انقلاب صنعتی و اختراعات و فرهنگی که آن را همراهی می‌کند و اروپای مدرن را ساخته‌اند ابتدا از سود برده‌داری تامین‌ مالی شده‌است. طبیعت رابطه بین اروپا و بقیه دنیا، بین سفید و سیاه تغییری نکرده است. در G، مجسمه ۴ مور (Moors) در زنجیر مهمترین تصویر کتاب است. و به همین دلیل است که باید این جایزه را بر چیزی ضد خودش تبدیل کنم. و این کار را به طریق ویژه‌ای انجام می‌دهم. نیمی که اهدا می‌کنم، نیمی که نگه می دارم را تغییر میدهد.

ابتدا اجازه دهید منطق تصمیمم را بیان کنم. مسئله گناه و عذاب وجدان نیست. حتی بشردوستی هم نیست. حتی مسئله‌ای سیاسی هم نیست. مسئله درباره توسعه فردی من به عنوان یک نویسنده است: مسئله‌ای است بین من و فرهنگی که من را شکل داده‌است.

پیش از تجارت برده‌داری، پیش از آنکه اروپا از انسانیت خالی شود و خودش را به خشونت خودش مهر و موم کند، باید زمانی بوده باشد که سفید و سیاه یکدیگر را برابر خطاب می‌کردند. آن لحظه گذشته. و از آن پس دنیا به دو بخش برده‌ها و برده‌داران تقسیم شده‌است. و اروپایی‌ها این تفکر را به درون جوامع خود نیز وارد کرده‌‌اند و بخشی از نگاه کلی آنها به همه چیز شده است.

رمان‌نویس نگران ارتباط بین فرد و سرنوشت تاریخی است. سرنوشت تاریخی زمان ما شفاف‌تر می‌شود. سرکوب‌شده‌ها دیوار سکوت ذهنشان را خواهند شکست. و در مقابله با بهره‌کشی و نواستعمارگری، تنها از طریق فضیلت مبارزه جمعی، می‌ایستند تا برای نوادگان برده‌ها و برده‌داران بار دیگر امید به رفتار برابر را زنده کنند.

به این دلیل است که مایلم این جایزه را با آن ساکنان حوزه کارائیب (West Indians) که برای پایان این بهره‌کشی مبارزه می‌کنند تقسیم کنم. جنبش Black Panther که در لندن است در واکنش به فعالیت بوکرها و دیگر شرکت‌ها در حوزه کارائیب بنا شده…

شما هم به خوبی من می‌دانید که مقدار این جایزه، اگر فراموش کنیم که جایزه‌ای ادبی است، بسیار ناچیز است. من به شدت به پول برای پروژه کارگران مهاجر نیاز دارم. جنبش Black Panther هم به‌شدت برای انتشار روزنامه و دیگر فعالیت‌هایش به پول نیاز دارد. اما تقسیم این پول نشان می‌دهد که هدف ما یکی است. و در انتها، همانطور که در آغاز، شفافیت (clarity) از پول مهم‌تر است.

پ.ن: جایزه بوکر که در سال ۱۹۶۹ تاسیس شده توسط گروه بوکر که بزرگترین توزیع‌کننده عمده غذا در انگلستان است بنا نهاده می‌شود و در سال ۲۰۰۲ به گروه من (Man Group) منتقل می‌شود که یک شرکت سرمایه‌گذاری است و در ابتدا مانند بوکر مک‌کانل برای تجارت شکر تاسیس شده بوده است. امروز ۵۰هزار پوند این جایزه با سپرده شدن آن به Man Group گرانترین جایزه ادبی را ساخته‌است.

منبع

حسن ختام زیبا هم ویدئو زیر. ضمن اینکه تولد هر دو ۵ نوامبر است.

آیا شعر واقعن می‌تواند زندگی‌تان را تغییر دهد؟

ناشر، کارآفرین و خیر انگلیسی، ویلیام سیگ‌هرت، روز ملی شعر را در سال ۱۹۹۴ ابداع کرد. روزی که از آن به بعد هر سال در اولین یا دومین پنجشنبه اکتبر در بریتانیا و ایرلند برگزار می‌شود. اقدامی که میلیون‌ها نفر در بریتانیا و چه‌بسا جهان را درگیر خودش کرد؛ خواندن، نوشتن و به شعر گوش سپردن.

او چند دلیل برای مثبت پاسخ دادن به سوال بالا می‌آورد:

  • شعر کلماتی که یک ملت کم دارد را به او می‌دهد.
  • کمک می‌کند تا آنچه دیگران حس می‌کنند را هم حس کنیم
  • آرامش بخش است. نلسون ماندا در مدت زندان ۲۷ ساله‌اش در جزیره رُبِن، گفته‌است که آرامش خود را با خواندن شعر Invictus از ویلیام ارنست و آن سطر پایانی مشهورش کسب می‌کرده:

“I am the master of my fate, I am the captain of my soul”

  • نیایش‌ها و مانتراها شعرگونه‌اند
  • شعر کمک‌مان می‌کند که زنده‌تر باشیم
  • شعر به کودکان آموختن، بازی و خنده یاد می‌دهد
  • با شعر از آنچه از کودکی و دوران مدرسه در خاطرتان مانده همیشه همراهی با خود دارید
  • و در نهایت اینکه شعر صداقت زبان را حفظ می‌کند

منبع

پ.ن

از ستم روزگار

پناه بر شعر

از جور یار

پناه بر شعر

از ظلم آشکار

پناه بر شعر

(عباس کیارستمی – دفتر باد و برگ)

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

ساعدی را دوست دارم همینطور که در این عکس نشسته و دستش را پشت سر گذاشته که منم خیلی وقت‌ها همینطور می‌نشینم. بیشتر از اینکه از او خوانده باشم یا بدانم دوستش دارم. چرا؟ نمی‌دانم. هر جا شده کم‌کمک چیزی از او خونده‌ام و می‌خوانم. خوابش را هم دیده‌ام: در آپارتمانش در پاریس بودیم. انگار یکی دو نفر هم در اتاقی دیگر بودند که من به‌جا نمی‌آوردمشان، به ما هم کاری نداشتند. قرار بود با هم تریاک بکشیم. خیلی باصفا بود اما خیلی غم داشت. مثل همین نوشته که جابه‌جا غم از سر و رویش می‌بارد و جابه‌جا حرف‌های خود اوست.
۲-۳ روز پیش سالروز مرگش بود.

شهرزاد

saedi

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس: مهستی شاهرخی 

روز یازدهم فروردین ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره ای خسته و درهم «پای آبله و خسته، غریبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هویت خویش، ولی درمانده، اشكی به یك چشم و خونی به چشم دیگر، در حالی كه نمیداند به كجا خواهد رسید؟ به زمهریر هاویه؟ یا به كنار حوض كوثر؟» با كیف دستی كوچكی از فرودگاه «شارل دوگل» بیرون آمد.

در اتوبوسی كه از فرودگاه به شهر میرفت، نگران و پریشان، در ردیف آخر نشسته بود. برای دوستانش از ایران تعریف میكند و از تیرباران بیرحمانه، دوست نزدیكش سعید سلطانپور حرف میزند و از اینكه پس از آن مجبور شده به زندگی مخفی پناه ببرد و بالاخره از آپارتمان كوچك و دخمه مانندی كه در تهران داشته است حرف میزند…

دیدن نوشتهٔ اصلی 3,672 واژهٔ دیگر

تک‌بعدی‌گری

آیا مهندسان از فقدان شعور و حس زیبایی‌شناسی رنج می‌برند؟ پزشکان از آنها بدتر هستند یا بهتر؟ اغلب پزشکانی را دیده‌ایم که به منظور پز عالی در مطب خود موسیقی کلاسیک گوش می‌کنند و دو سه تابلوی تقلبی با این حال از نقاشان مهم را به دیوار خود کوفته‌اند. اما در دفتر مهندسان از این خبرها نیست؛ پوستر و نقشه طرح‌های صنعتی عظیم و پیشرفته، کارهایی که خودشان ترتیب داده‌اند و رزومه کاری‌شان را درخشان کرده و چیزهایی از این دست را به دیوار چسبانده‌اند و خیلی اگر اهل ذوق باشند دفتر خود را با عکس استیو جابز یا آلبرت انیشتن مزین کرده‌اند. تازه مشاوران مدیریت نیز دائم توصیه می‌کنند که پوسترهای اهداف کلان سازمان به در و دیوار نصب شود تا کارمندان لحظه‌ای از اندیشه و دستیابی به آنها غافل نباشند.

سوال بعدی آن است که آیا هنر و مثلن ادبیات برای همه مردم لازم است؟ از آنجا که جواب این سوال مثبت است و مناقشه‌ای در آن نیست. می‌شود به طرق مختلف به آسیب‌شناسی این فقدان در بین گروه بزرگی از تحصیل‌کرده‌های ایرانی پرداخت که در اینجا شاید به یک مورد اشاره می‌شود.

در تولیدات ادبی و هنری ایران اغلب منشاء قصه / روایت / داستان بیش از هر چیز خودی است. یعنی اینکه اغلب مشاهده می‌شود که هنرمند یا نویسنده ماده خام کار خود را از بین هم‌مسلکان و هم‌کاران خود انتخاب می‌کند. در بهترین حالت درد و رنج و اضطراب قشری مانند خودش را متوجه و در کارهایش منعکس می‌کند. از کار اقماری چیزی نمی‌فهمد. از کار در شرایط سخت چیزی نمی‌فهمد. از شاخص‌های اقتصادی که بر زندگی قشر بزرگی از مردم تاثیرگذار است چیزی نمی‌داند. از کار کارمندی چیزی نمی‌داند. از اتلاف سرمایه در اثر شرایط بد کار، فرهنگ غلط کار، ادارات رخوت‌ناک، کارهای روتین و … چیزی نمی‌فهمد. در عین حال آن مهندس و پزشک چون رمان نمی‌خوانند از تجربه زیسته دیگران بی‌خبر هستند و این دور باطل دائم تکرار می‌شود.

نتیجه این روند که بیش از هر چیز از کم سوادی، تنبلی، کمی تجربه زیسته و نبود ارتباط با اقشار مردم ناشی می‌شود، تولیدات ادبی و هنری تکراری است. دائم مشاهده می‌شود که عکاس و نقاش و نویسنده و فیلسوفی حالش خراب است. دچار اضطراب اگزیستانسیال است. موقعیت خود در هستی را متوجه نمی‌شود. نمی‌تواند کار کند و از فقدان آزادی بیان رنج می‌برد و …

دو مثال صرفن تازه که با آن برخورد داشته‌ام. نمونه بد: تئاتر بازگشت پسرنافرمان نوشته محمد چرم‌شیر (البته بدی کار محدود به این مورد نیست). نمونه خوب: رمان گرمازده اثر مهام میقانی (خوبی این رمان هم محدود به این مورد نیست). گفتن ندارد که در رمان‌ها و فیلم‌های خوب چه طیف متنوعی از انسان‌ها وجود دارد و خالق چقدر خوب توانسته تا به گروه‌های مختلف نزدیک شود.

این کارها در بین جامعه‌ای که به فعالیت هنری و ادبی اشتغال ندارد قابل فهم نیست. قضاوت طیف وسیعی از این جامعه که تنها و در بهترین شرایط مخاطب اینگونه آثار است قضاوتی سرسری است. مهندسان و پزشکان اغلب این تولیدات را جدی نمی‌گیرند. بعضن مسخره‌شان هم می‌کنند که یه عده بچه پولدار و مرفه تخم دو زرده کرده‌اند و کم‌کم ارتباط خود را با هنر از چیزی که هست هم کمتر می‌کنند. از طرفی هم شاید حق هم دارند. خود را در این آثار پیدا نمی‌کنند.

کارمندی است که روزی ۸-۹ ساعت کار می‌کند و روزی ۲ ساعت در ترافیک می‌ماند و هزار جور مشکل دارد. اما در کتابی که دست گرفته تا بخواند و یا در فیلمی که رفته نگاه کند و یا تابلو نقاشی و … خودش را نمی‌بیند.

همان‌طور که ذکر شد مورد مزبور تنها یک دلیل است. اگر می‌شد اقتراحی شکل می‌گرفت تا نهیبی به این جامعه زده شود خوب بود.

چگونه یک عیال کامل بسازیم؟

لورا میلر

توماس دی

توماس دی

«کاکا سیاه مردنی»، اولین شعر ضد برده‌داری در زبان انگلیسی، در تابستان ۱۷۷۳ ورد زبان لندنی‌ها بود. اگرچه این کتاب پرفروش به صورت ناشناس چاپ شده بود، اما جوانی سرزنده و سیاستمداری مترقی به نام توماس دی به عنوان نویسنده آن معرفی می‌شد. تا حدود یک دهه‌ی بعد از آن دی تبدیل به یکی از نمادهای آشنا، جنجالی و صدای نمایندگان و کلونی‌های مستقل آمریکایی همچون نمایندگان رفع خشونت علیه حیوانات شد. او همچنین مثل «تاریخ استنفورد و مرتن» تعداد زیادی رمان عامه‌پسند برای کودکان نوشت. اما همانطور که وندی مور در کتاب خیره‌کننده‌ای که درباره‌ی دی نوشته ، در همان سالی که «کاکا سیاه مردنی» چاپ شد، خوانندگان اندکی «مظنون بودند که نویسنده اصلی به طور مرموزی دختر نوجوانی را کاملا تابع دستورات و خیال‌هایی نگه داشته است.» عنوان کتاب مور، «چگونه یک عیال کامل بسازیم» توضیح می‌دهد که دی می‌خواست چه کار کند. دی از سال‌ها قبل از چاپ کتاب، که در بین دانشجویان آکسفورد می‌پلکید، دقیقا می‌دانست که می‌خواهد چطور زندگی کند. او می‌خواست تا خودش را وقف «تمرینی مداوم برای پرهیزکاری جدی» کند. او خود را با زندگی سخت مطابقت داد، فکر می‌کرد، می‌خواند، می‌نوشت و کارهای خوبی می‌کرد در حالی که ملاقات‌کنندگانی اندک داشت. یکی از آن چیزهایی که او برای کسب این نیروانا نیاز داشت همسر بود و برای این نیز برنامه‌ای ویژه در ذهن داشت. دی به عشق باور نداشت. برای او عشق همانطور که یک بار به دوستی توضیح داده بود، « اثر غرور و تخیل بود که یک ذهن عقلانی دست‌کم در مراتب بالا مستعد آن نیست.» او زنی می‌خواست باهوش و تحصیل‌کرده، اما مطلقا روحانی؛ به لحاظ فیزیکی جذاب در حالی که از مُد و خصوصا موسیقی و رقص بیزار بود و آن را تحقیر می‌کرد. همسر او می‌بایست سرنوشت راهب‌گونه‌ای را که او برای هر دوشان در نظر داشت می‌پذیرفت و به زندگی‌ای خالی از راحتی و روابط اجتماعی پاسخی مثبت می‌داد. بالاتر از همه، همسر او می‌بایست بدون کوچکترین سوالی در تمام امور از او پیروی می‌کرد. مانند بسیاری در آن زمان، دی نیز تحت تاثیر ایده‌های فیسلوف فرانسوی ژان ژاک روسو بود. روسو معتقد بود که انسان آزاد و پرهیزکار به دنیا می‌آید، و جامعه هر دو این ویژگی را از او سلب می‌کند. در رمان «امیل: رساله‌ای درباب آموزش و پرورش »، روسو شخصیت اصلی را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که از رشدش لذت می‌برد: کودکی رها از درس و مدرسه که به کشف و مواجهه با طبیعت می‌رود و ذره‌ذره قوی‌تر می‌شود. این کتاب آغاز کننده‌ی جریانی مرسوم از روسویی‌ها برای تربیت کودکان شد و در نهایت آنچه ما «پرورش آسان‌گیر» می‌خوانیم را با این ایده که بچه‌ها را لخت در هر هوایی رها کنیم یا اصلا آنها را از خانه اخراج کنیم تا «زندگی در جنگل و بدون لباس را تجربه کنند و در بین آشغال‌ها دنبال غذا برای خود بگردند» را ترکیب می‌کرد (روسو همواره تاکید می‌کرد که «امیل» رمان است و نه یک کتاب راهنما. روسو آن قدر از «ناسازگاری بچه بداخلاق و لوس» وحشت داشت که معشوقه‌ی قدیمی خود را وادار کرد تا هر ۵ بچه‌شان را به پرورشگاه بسپارد.) دی جوان، سلامت، باهوش و ثروتمند بود، تمام چیزهایی که می‌توانست از او همسر ایده‌آلی بسازد. با این‌حال آرزوی او برای ازدواج مدام عقب می‌افتاد. چند مراسم نامزدی و «توافقات» با زنانی در طبقه خود – زنانی فاضل منسوب به جمیعت زنان جوراب آبی در قرن هجدهم- که در ابتدا با گرمی ایده‌ال‌گرایی او را پاسخ می‌دادند، فسخ کرد. یک بار حتی وقتی زنی فهمید که زندگی با دی یعنی مجموعه‌ای بی‌وقفه از سخنرانی‌ها و رفتارهای احساساتی همراه با گریه و فریاد که به خطر اندکی تخطی از قواعد او رخ می‌دهد، ناگهان او را رها کرد. تازه اینها همراه بود با شلختگی زیاد و میزی بسیار نامرتب و اهانت‌های تمام ناشدنی نسبت به خوبی‌ها و ظرافت‌های جامعه. دی گیج بود و از سخت‌گیری درباره‌ی ناسازگاری زنان انتقاد می‌کرد. در تمام تاریخ، مردان سعی کرده‌اند توضیح دهند؛ اینکه وجود زنان صرفا برای رفع مایحتاج ایشان بوده، فضایی مغشوش به وجود آورده تا آنها بفهمند که زنان چیزها را به گونه‌ای دیگر نگاه می‌کنند. با این حال دی باور داشت که دلیلی دارد و روسو نیز در طرف او بود. اگر او نمی‌توانست زنی با تمام مشخصاتی که مدنظر داشت پیدا کند، چرا یکی از آنها را درست نکند؟ در سال ۱۷۶۹ او به یتیم‌خانه‌ای رفت و وانمود کرد به دنبال مستخدمه‌ای کارآموز برای دوست متاهلش می‌گردد، و بدین ترتیب سرپرستی ۲ دختر ۱۱ و ۱۲ ساله را بر عهده گرفت. او قصد داشت تا آنها را برای کسب ویژگی‌های مد نظر از یک همسر ایده‌ال آماده کند و هر کدام که بهتر تربیت بر روی آنها جواب می‌داد را به همسری برگزیند. او همچنین نام سوژه‌های آزمایش‌اش را به سابرینا و لوکرتیا تغییر داد. هر چند که لوکرتیا یک سال بعد آن «شکست ناپذیر احمق» را ترک کرد. دی به عنوان یکی از اعضا باشگاه لونار، جمیعیتی از تحصیل کرده‌ها و متفکران روشنگری در بیرمنگام، دوستان برجسته‌ی زیادی داشت که یکی از آنها پزشک و نویسنده، اراسموس داروین، پدربزرگ چالز داروین و فرانسیس گالتون بود. دوست نزدیک او، دانشمندِ پر انرژی، ریچارد لاول اجورث کسی بود که ظاهرا می‌خواست سرپرستی سابرینا را بر عهده بگیرد. هیچ یک از یتیم‌خانه‌ها به یک مرد مجرد دختری را نمی‌دادند، مور به خوبی در فصلی درخشان از کتاب خود اشاره می‌کند که چگونه در قرن هجدهم یتیم‌ها و کودکان بی‌سرپرست برای مراسم خیریه‌ فراهم می‌شدند. اغلب این مردان (و برخی زنان) از قصد دی برای سابرینا آگاه بودند، اما دخترک چیزی نمی‌دانست. او فکر می‌کرد اگر سختی باور نکردنی تربیت‌های ولی‌نعمت مورد تقاضایش را بپذیرد تا نقش یک خانه‌دار یا منشی ارتقا خواهد یافت. چرا هیچ‌کس به پروژه کوچک دی اعتراض نکرد؟ همان‌طور که مور اشاره می‌کند، دوستان دی کاملا تحت تاثیر «پرهیزکاری» و «اخلاقیات مقید» او بودند، به عبارت دیگر آنها باور داشتند که او هرگز موجب هرزگی نمی‌شود و ظاهرا هم هرگز اینگونه نشد. حتی زمانی که دی برنامه‌ی سخت خود برای امتحان سابرینا آغاز کرد؛ سوزن به او فرو می‌کرد، شمع مایع بر روی بازوها و گردن او می‌چکاند، با تپانچه خالی به او شلیک می‌کرد، تنها با اعتراض اندکی از جانب دوستانش مواجه شد، آنها هرگز پادرمیانی نکردند. دی در قراردادی که به یکی از دوستانش داده بود متعهد شده بود که هرگز رابطه‌ی جنسی با دخترها نخواهد داشت و مدد معاش و جهیزیه آنها را نیز در صورتی که نمی‌خواست با آنها ازدواج کند تقبل می‌کرد. اجورث خود نیز پسرش را با روش‌هایی که در «امیل» شرح داده شده بود بزرگ کرده بود. بعدها دی در مقام دفاع از خودش توضیح داد که هرچه اتفاق ‌افتاد، دخترها از آنچه می‌توانستند در یتیم‌خانه بدست بیاورند بهتر شدند. در نگاهی خشک به ماجرا، این حرف کاملا درست است. اما دی، که قهرمان حقوق انسان‌ها بود، ظاهرا فساد و بی‌اخلاقی رفتار با دیگری به عنوان هدفی برای رسیدن به مقصود خویش را فراموش کرده بود. او چنان غرق در افکار و ایده‌های خود بود که لحظه‌ای در کاری که می‌کرد تردید به خود راه نداد و هیچ گاه نیندیشید که سابرینا درباره‌ی تمام این تعالیم چگونه فکر می‌کند. سابرینا فکر می‌کرد که هدایت او دروغ بوده و هر کسی که اطراف او بود این حرف را تصدیق می‌کرد. همان‌طور که اغلب در چنین مواردی پیش می‌آید، کارها همان‌طور که دی تصور می‌کرد پیش نرفت. مور درباره‌ی طعنه‌ی قوی و رمانگونه و بسیاری شخصیت‌های به یادماندنی در داستان سابرینا هشدار می دهد؛ سابرینا به سختی می‌توانست درباره‌ی آنچه به او گذشته بود حرفی بزند و به کسی کمک کند تا تجربه‌اش را درک کند، با این حال بر آنچه تجربه کرده بود آگاه بود و تنها زمانی توانست به این واقعیت بپردازد که از آن رها شده بود. زندگی او، مبنای داستانی از ماریا اجورث (دختر ریچارد)، انی بارنی (که سابرینا را خوب می‌شناخت) و هنری جیمز شد. «پوگامیلونِ»جورج برنارد شاو نیز که پایه‌ی «بانوی زیبای من» بود بخش‌های زیادی را به داستان دی و سابرینا بدهکار بود. مور در کتابش علاوه بر مشاهده‌ی دقیق و سخت‌گیرانه‌ای که به دی داشته است، اطلاعاتی درباره‌ی سابرینا نیز ثبت کرده است. «چگونه یک عیال کامل بسازیم»، به عنوان یک رمان خوب، گریزی از اشتباهاتی است که در گذشته رخ داده. او ماجرای دختری را تعریف می‌کند که در گمنامی تمام موردِ یک آزمایش می‌شود، نمونه‌ای کامل، نماد و افسانه‌ای از واقعیتی رخ داده‌ که از سابرینا بیش از یک انسان می‌سازد.

منبع: سالون