خانه > مهاجرت, ادبيات, تاريخ > غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

ساعدی را دوست دارم همینطور که در این عکس نشسته و دستش را پشت سر گذاشته که منم خیلی وقت‌ها همینطور می‌نشینم. بیشتر از اینکه از او خوانده باشم یا بدانم دوستش دارم. چرا؟ نمی‌دانم. هر جا شده کم‌کمک چیزی از او خونده‌ام و می‌خوانم. خوابش را هم دیده‌ام: در آپارتمانش در پاریس بودیم. انگار یکی دو نفر هم در اتاقی دیگر بودند که من به‌جا نمی‌آوردمشان، به ما هم کاری نداشتند. قرار بود با هم تریاک بکشیم. خیلی باصفا بود اما خیلی غم داشت. مثل همین نوشته که جابه‌جا غم از سر و رویش می‌بارد و جابه‌جا حرف‌های خود اوست.
۲-۳ روز پیش سالروز مرگش بود.

شهرزاد

saedi

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس: مهستی شاهرخی 

روز یازدهم فروردین ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبیل تراشیده و ریش نتراشیده، با چهره ای خسته و درهم «پای آبله و خسته، غریبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحیر و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هویت خویش، ولی درمانده، اشكی به یك چشم و خونی به چشم دیگر، در حالی كه نمیداند به كجا خواهد رسید؟ به زمهریر هاویه؟ یا به كنار حوض كوثر؟» با كیف دستی كوچكی از فرودگاه «شارل دوگل» بیرون آمد.

در اتوبوسی كه از فرودگاه به شهر میرفت، نگران و پریشان، در ردیف آخر نشسته بود. برای دوستانش از ایران تعریف میكند و از تیرباران بیرحمانه، دوست نزدیكش سعید سلطانپور حرف میزند و از اینكه پس از آن مجبور شده به زندگی مخفی پناه ببرد و بالاخره از آپارتمان كوچك و دخمه مانندی كه در تهران داشته است حرف میزند…

دیدن نوشتهٔ اصلی 3,672 واژهٔ دیگر

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: