خانه > موسیقی > آقا محمدرضا لطفی

آقا محمدرضا لطفی

می‌دانستم بیمار است و می‌دانستم چندی به زنده ماندنش نمانده.10256529_10203674459921058_4708215252312044620_n

چندباری که به ایرانی بودنم فکر کرده‌ام ۲-۳ چیز خوشحالم کرده. در واقع آن چیزی که از ایرانی بودنم دوست دارم زبان شکر فارسی و شعر است و چندتایی آدم. از اینکه من ایرانی‌ام و این آدمها هم ایرانی‌اند خوشحال می‌شوم. یکی‌شان محمدرضا لطفی است. کیارستمی و کلهر و شجریان هم هستند… کیارستمی رند عالم‌سوز و نابغه هنری است برایم. کلهر جادوگری است که تاریخ را بی‌زمان و مرز می‌کند و به او مدیونم که از بهت نواختن او بود که موسیقی ایرانی گوش دادم. صدای شجریان صدای خداست. آنها هم بمیرند همین را خواهم گفت. تاریخ و تمدن ایران هنوز در من شوری ایجاد نمی‌کند و نسبت به تمام آثار باستانی و غیرباستانی و داستان‌های ایرانی بی‌تفاوتم. حتمن می‌فرمایید بدا به حالم. بله. بدا به حال کسی که از چیزهای کمی لذت می‌برد. آدم‌ها را دوست دارم و آدم‌ها هم می‌میرند. لیست دوست داشتنی‌هایم احتمالن در گذران سال‌ها کم و زیاد می‌شوند و هر چه بیشتر باشند طبعن خوشحال‌ترم.

کم‌کم یاد گرفته بودم که صدای سازش را بشناسم. وقتی به صدای سازش گوش می‌کردم نمای بسته دستانش را تصور کنم. اولین آلبومی که ویرانم کرد چشمه نوش بود. سه‌تار می‌زد و شجریان می‌خواند. بعد عشق داند. باز به همین ترتیب. قافله سالار و … تا این اواخر که پرواز عشق را گوش می‌کردم. آخرین باری که پرواز عشق شروع به نواختن کرد هنوز در تهران بودم. در هواپیما به سمت دوبی-سنگاپور-ملبورن. چیزی باید نگه‌م می‌داشت. من بی‌هوش و نادان ناگهان می‌خواستم پس از رد شدن از آن گیت لعنتی که این همه برایش ادبیات ساخته‌اند و تازه من در بند هیچ‌کدامشان نبوده‌ام و نیستم با تجربه سهمگین رفتن مواجه شوم… نگه‌م داشت. به جای فکر کردن به گیت به موسیقی گوش کردم. بعدش هم خوابیدم.

پیش ساز تو من از سحر ِ سخن دم نزنم 
 که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم

تازه از فرنگ برگشته بود و مرضیه من را به عنوان خبرنگار اعتماد برده بود مکتب‌خانه برای مصاحبه. لباسی سفیدی بر تن داشت. بطری بطری آب می‌خورد و سیگار می‌کشید و خوشحال بود که آنجاست. صدای شاترها هر بار که هنگام حرف زدن دستانش را باز می‌کرد تمام‌نشدنی بود. چه سعادتمند بودند آنهایی که در این سالها با او رفت و آمد می‌کردند. شاگردش بودند.

IMG_0848

آلبومش را به ما هدیه داد. به سرعت امضا می‌کرد اما هیچ‌وقت فکر نکردم که تظاهر کرده و به دروغ نوشته: با عشق

تحت تاثیر آنهایی که از خواندن او انتقاد می‌کردند منتظر بودم ببینم کسی این سوال را می‌پرسد. طبق معمول احوالات درویشی‌ که پیدا کرده بود با توجه به عقبه‌اش همه را با شمشیرهای از روبسته به مصافش آورده بود. کنسرت نیاوران و بد کمانچه زدنش انگار حجت را بر همه منتقدان تمام کرد. همان شبی که نوشتم بداهه نوازی در جهنم پایتخت و وقتی چاپ شد جهنم شد ترافیک. بالاخره کسی پرسید، ۲-۳ نفری هم خندیدند زیر لب. گفت آنجایی می‌خوانم که باید بخوانم. در هنگام زدن به شوری می‌رسم که لحظه خواندن فرا می‌رسد. حالا اگر خواننده‌ای باشد می‌خواند اگر نباشد خودم می‌خوانم. من که قانع شده بودم. و از آن روز بود که به خودم فرصت لذت بردن از خواندنش را دادم. خواندنی که مثل هیچ‌کس نیست.

صدایش درد دارد و آشناست.

کیهان کلهر در سوگش نوشته : «فقط میتوانم همان را بگویم که چند ماه پیش در سوگ شهناز بزرگ نوشتم، موسیقیمان تنهاست، از همیشه تنهاتر …» کاملش را اینجا بخوانید.

جشن هنر شیراز سال ۱۳۵۴ از بهترین‌های لطفی را هم اینجا می‌شود چندباره دید.

نه سايه دارم و نه بر٬ بيفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

پ.ن: تیتر روزنامه‌های امروز را نگاه می‌کردم. از جمع شدن این همه روزنامه‌نگار کودن و بی‌استعداد در یک کشور تعجب می‌کنم؛ بیش از نصف روزنامه‌ها با متفاوت‌خواندن اسم لطفی برای تیتر بازی کرده‌اند. این بزرگان که یکی یکی می‌روند و این کوتوله‌ها که می‌مانند.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: