ساعت ۵:۴۵ از خواب بلند شدم. مدت‌ها بود که نمی‌توانستم صبح زود بیدار شوم. نمی‌توانستم؟ خیر. انگیزه‌ای نبود. برای ادامه دادن در این  روند تا سالها نیاز به هیچ کار و هیچ توانمندسازی ندارم. همین خط را می‌شود همین‌طور ادامه داد و روز به روز به گه بیشتر غلطید اما آب از آب تکان نمی‌خورد. اینجا اصلن چیزی از چیزی تکان نمی‌خورد. مدتی طولانی است که کلن دور هم هستیم. جمع می‌شویم دور هم. حرف‌های هم را تکرار می‌کنیم. (تازگی مفهوم passive enjoyment را درک کرده‌ام و بهش فکر می‌کنم. لذت بردن‌های درجه ۲ از تجربه‌های دیگران) سنت خاطره‌گویی به قاعده جمع‌هامان تبدیل شده، گیرم که پل ریکور آن را وسیله‌ای برای ساخت خاطره‌ی جمعی بداند. کلن خسته‌ایم. کسلیم. بی‌حالیم. ناله ؟ خیر. دیگر مد نیست. قرار نیست کسی ناله کند. اتفاقن بسیار هم اعتماد به نفس کاذب داریم. زمانه زمانه‌ی دوست داشتن‌های الکی است.

اصلن چرا جمع می‌بندم. اینها همه‌ی درباره من است. منی که این روزها زندگی‌ام در آستانه‌ی reset شده است. قرار است از اول کلی چیزها نو شود. نو شدن اصل‌کاری‌ها می‌شود پوست انداختن و من مشتاق درد پوست انداختنم هستم. دوست دارم وقتی می‌روم ذره ذره تمام پوست‌ها را بکنم و کلی چیزها را نو کنم. احتمالن باید کمی درباره‌ی پوست انداختن خزندگان بخوانم که شبیه‌سازی خوبی انجام دهم. این روزها چه موقع است؟  پایان ۳۲ سالگی. همین ۲ سال پیش و همین روزها بود که خواستم چیزکی درباره‌ی ۳۰ سالگی بنویسم که مثلن مهم شوم برای خودم. مثل همیشه‌ی این روزها بدخلق بودم. با عیال هم دعوامان شده بود و ننوشتم. خب اگر آن روز آن را نوشته بودم الان دسته‌کم برای خودم می‌خواندمش. همین قاعده ۵-۶ سالی که در زندگی من وجود دارد. حالا یه روز کم و یک روز زیاد. یعنی اینکه هی یه کارهایی را نکرده‌ام.

شق یک ماجرا این بود که آدمی باشم اهل رقابت. که از سر پیشرفت و دست‌یابی به چیزهای خوب و مثبت زندگی ! تلاش کرده قله‌های موفقیت را یکی پس از دیگری فتح کنم و این انگیزه‌ی درونی چنان چوب دائمی در ماتحتم فرو کند که یه لحظه از تلاش و کوشش در راه سعادت خویش فروگذار نکنم و سعادت دنیا و آخرت را برای خود فراهم آورم. بد ماجرا این بود که اهل رقابت نیستم. از روزی که یادم هست اگر جایی رقابت بوده من حوصله‌اش را نداشته‌ام. وقتی اسم رقابت می‌آید حوصله‌ام سر می‌رود. دوست دارم کنار بکشم. آن روزهایی که دیوانه‌وار بسکتبال بازی می‌کردم هم همین بود و همان روزها که در آفتاب ظهر در زمین حافظ  ۳ امتیازی تمرین کرده هی به خود القا می‌کردم که فلانی تو باید بهترین گارد دو مسابقات شوی. ۸ تا از ۱۰ تا گل شود و دیگه ۴تاش مغزی باشه. اما نمیشد. جواب نمیداد یعنی نتیجه را نمی‌شمردم. همان برایم کافی بود. گم میشدم در بازی. گم میشدم در مسیر پیاده‌ای که می رفتم و می‌آمدم. دوست دخترم را یادم میرفت که می‌آمد من را ببیند. تمرکز نداشتم و پیشرفتی هم نمیکردم چندان. در بازی فیفا پلی استیشن هم که بهترین تفریح سالهای گذشته‌ام بوده همین‌طور است. مدتی است که در تمام لیگ‌هایی که با رفقا می‌گذاریم آخر می‌شوم. ناراحت می‌شوم که چرا خوب بازی نمی‌کنم. دوست دارم زیاد و روان بازی کنم و بهتر دفاع کنم و خوب گل بزنم اما در درونم چیزی مبنی بر رقابت با رفقا نیست. حالا اینها که رفیقند، نبودند هم رقابتی نداشتم.

شق بعدی‌اش می‌شود اگر آدمی بودم آینده‌نگر و عاقل و منطقی مثل عموی پدرم. منصور را عرض می‌کنم. ولی انگار من به همان بزرگتره بیشتر رفته‌ام؛ مسعود. که هرچند داروسازی را کنار گذاشت و ۴۰ سال پیش جلای وطن کرد و رفت در دیار جرمن ویالون زد و درس داد. اما در اوان بازنشستگی زندگی‌اش به گل نشست و تک دخترش دهنش را سرویس کرد و ۶-۷ سال داغون بود و الان بهتر است و البته چندان خبری از جزئیات زندگی‌اش ندارم. حوصله‌اش را ندارم و او هم آنقدر مودب و دموکرات است که هر وقتی می‌آید ایران به من قزمیت زنگ می‌زند که فلانی می‌خواستم صدایت را بشنوم و دوست ندارم «مزاحم زندگی تو و دنیا جان بشم» و امیدوارم خوب باشید. حتی نمی‌گوید اگر حال داشتی بیا همو ببینیم با اینکه می‌دانم بیش از هر چیز به خانواده نیاز دارد.

این روزها اندک زمانی که پیش بیاد در حال مکیدنم. به عبارت بهتر macیدن. یعنی در همین روزهایی که می‌شد و باید پول را بهتر مصرف می‌کردیم پس از یک لحظه‌ای تاریخی و پرشکوه در حالی که نوید تازه‌برگشته از دیار یوتبوری بر بالای سرم ظاهر شده بود در گوشم ندا سر داد که الاغ چند سال است می‌خواهی مک بخری (ماجرای خریدن و نخریدن مک من استعداد در افتادن به جوادترین ورطه‌های روایت را نیز دارد با این حال برای خودم اینگونه نیست) و خب بخر خیال خودت و ما را راحت کن و اینگونه بود که عزم حقیر چنان جزم شد که احتمالن اگر کفش مردانه‌ی ورنی داشتم همان موقع پاشنه‌اش را ور می‌کشیدم… نه این همان روایت جواد شد… و اینگونه بود که تصمیم به مکیدن گرفتم. مهم خاطره آن است که سونی‌ام که سری Z بود و بسیار عملکرد خوبی داشت از آنجایی که دست‌کم هفته‌ای یک‌بار کامپیوتر را شات‌داون می کنم و معمولن هم بیش از ۵۰ تب در browser خود باز دارم زمانی که می‌خواستم ری استارت یا شات داونش کنم حدود ۵ دقیقه طول می‌کشید البته رکورد ۱۲ دقیقه برای شاوت داون شدن هم داشت.

حالا این شده حکایت من. و اینگونه است که اندک زمانی پس از ماه جلاله‌ی اکتبر که ویزای متبرک دیار دور، استرالیا، پس از حدود ۳ سال انتظار! خود را از درون همین صفحه بر ما عیان کرد مغر من هم restart  کرده است.

«من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم. ز سیلی زن ز سیلی خور از این تصویر بر دیوار ترسانم.»

همین شد که وقتی حسین پیشنهاد داد شب تولدم برویم آنجا بهترین هدیه را به من داد. فرار کردم از مواجهه با هر کسی که می‌خواست به من محبت کند. و نه اینکه از این هراس و غربت وطن باشد که عزم جلای آن کرده‌باشم. خیر. به خودم بود احتمالن هنوز کاری نکرده بودم. این روزها مرور می‌کنم روزهایی که دنیا پیگیر رفتنمان بود و من حوصله‌ی پیگیری‌اش را نداشتم. حالا داریم با هم می‌رویم و از قضا چه خوب که با هم می‌رویم. همین چند ماه پیش بود که رفته بودیم جایی که ۱۲ سال قبل آنجا بودیم و هر کسی ته دلش فکر کرده بود با هم دوست شویم و به هم تکیه داده بودیم و من دست انداخته بودم دور کمرش. خب این خودش خوب است که آدم با یار و همراه دیرینه‌اش برود. همین چند روز پیش بود که داشتیم با هم می‌گفتیم که وقتی یکی از ما به خودش فکر می‌کند نمی‌تواند به دیگری فکر نکند. بسکه با هم بوده‌ایم و در دلم خوشم آمد. برای خودش رکوردی است. فکر کرده‌ام به اینکه یه جای معقولی را در ملبورن پیدا کنم. دنیا جلو باشد و دست مرا بگیرد و عکسی بگیرم با هشتگ followmeto

چند سال پیش بود که به همت یکی دو تا از همکلاسی‌های دوران دبستان ۱۰-۱۲ نفری دور هم جمع شدیم و چند جلسه‌ای طبق روال معمول اینجور محافل گذشت. در جلسه اول خوف برم داشته بود که من عجب آدم بی گذشته‌ای هستم. حتی از خودم پرسیده بودم زاوالیتا کی بود که به‌گا رفتی؟…همه چیز یادم رفته. و در خود غور کرده به این نتیجه رسیده بودم که یکی از دلایلی که زندگی وِلی دارم و هر لحظه بگویی بس است برای هیچ چیز و هیچ کس بد نمی‌شود همین است که این همه مغشوش و ول و بی حواسم. گذشته‌ای انگار ندارم و خط زمانی زندگی‌ام به هم متصل نیست. تا نباشی نمی‌فهمی چه می‌گویم.

«از پنجره
غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می‌کنم
بیهوده بود بیهوده بود
این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت
زنجیر طلایی بازی‌ها و دریچه روشن قصه‌ها زیر این آوار رفت
آن طرف سیاهی من پیداست
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده‌ام شبیه غمی
و نگاهم را در بخار غروب ریخته‌ام»

بعد برای اینکه با این ضایعه کنار بیایم به خود گفتم که این مکانیزم دفاعی ذهن برای مبارزه با مشکلات است! هر چه سعی کردم جوری نشد که برای خودم دل بسوزانم با این حال همین را هم فراموش کردم. بعد هم که آنقدر مثل هم نبودیم که دیگر نرفتم در جمع‌شان. این بی‌ربطی آنقدر زیاد بود که نزدیک بود کار دست خودم بدهم و با نریمان هم بعد از سالها رابطه برقرار نکنم. نریمان من را در فیس‌بوک پیدا کرده بود و بدون شک یکی از بهترین اتفاقات سال ۹۲ دیدن دوباره او بود.

چند روز پیش (یعنی روزی که نوشتن این متن شروع شد) همان صبح حدود ساعت ۶:۱۵ فهمیدم که آقای فیلیپ سایمور کافمن اوور دوز کرده؛ هروئین زیاد. در BBC خواندمش. در بی‌بی‌سی فارسی هنوز ننوشته بود. احتمالن خواب بوده‌اند. عده‌ای هم ناراحت شدند که چرا مرد؟ از صبح‌اش فکر کردم مگر قرار است نمی‌ریم؟ مرگ طبیعی بهتر است یا اوور دوز؟ اوور دوز با هر زهرماری از مخدرجات سگش می‌ارزد به هرگونه مردن از سرطان. چرا هیچ‌کس برای مردن از سرطان اینطور وا اسفا سر نمی‌دهد؟

بعد به این فکر کردم اینکه کسی فلان کند و فلان بگوید و نقد کند مدت‌هاست مرده. عده‌ای گلایه کرده‌اند که چرا ۳ روز  در مازندران برف می‌بارد و مردم سرویس شده‌اند هیچ روزنامه‌ای پوشش نمی‌دهد. هیچ کس به تخمش نیست. به جواب‌ها فکر کردم. به اینکه مدت‌هاست تخم‌هایمان را برای روز مبادا دور دستمال پیچیده‌ایم. دیر زمانی است که روزنامه‌هامان صدای مردم نیستد. زمانه زمانه‌ی عرضه و تقاضا است. دری وری‌های سیاسی که هیچ وقت هم به بهبود زندگی مردم منجر نمی‌شود دغدغه‌های زورنامه‌ای و فیس‌بوکی است. اما روزمره‌ی زندگی خیر. اینکه هایدگر درباره‌ی فلان چیز چطور فکر می‌کرده خیلی مهم است. اما اینکه از آلودگی هوا و پارازیت و کیفیت بد آب هر روز داریم مریض‌تر می‌شویم مهم نیست. صدای مردم بیش از هرجا از صفحه‌ی اول ایلنا قابل مشاهده است. مگر غیر از این است که اگر قرار باشد روزی این وطن وطن شود غیر از خروجی کار نیروی انسانی کشور ( اگر خودش ندارید بخوانید کارگران همان‌طور بخوانید) است؟ مگر غیر از این است که نیروی انسانی خوبی باید داشته باشیم تا بتوانیم کاری کنیم. چیزی بسازیم؟ کسی شویم؟ آدمی شویم ؟ …

کمدی بزرگ زندگی من در چند سال گذشته مشاوره و آموزش مفاهیم مدیریتی بوده است.

زیر باران نواهایی که می گویند:
» باد رنج ناروای خلق را پایان.»
(و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

مشاوره به جماعت احمقی که فرق دوغ و دوشاب را از هم تشخیص نمی‌دهند اما جزو مدیرانی هستند که تولید ناخالص ملی را نابود می‌کنند. بهره‌وری را آماج وقاحت بی‌حد خود می‌کنند. رشد مملکت را بازیچه حماقت خود کرده‌اند. هیچ تصویر بزرگی ندارد و در حقارت بازاری خود سردرگمند. همه سر در گروی «پیشرفت» دارند…نقد من چیزی بیشتر از نقدی که بر نوکسیه‌های پیشرفت‌گرای امروز شده ندارد. پس چرا در بهترین حالت کارمان دل‌سوزاندن برای نیروی انسانی کشور است؟ چرا زندگی و حقوق آنها برایمان مهم نیست؟

زندگی‌ام اینطور نبوده که بگویم «تا من از اصل ِ خود جدا شده‌ام» فلان. اما مثل اندک چیزهایی که انسان‌هایی با هوش متوسطی مثل من می‌فهمند (انسان‌های باهوش طبعن بیشتر می‌فهمند)

«دمی آرامی‌ام نبوده به دهر
طالب رنج و ماجرا شده‌ام
کرده‌ام از شکفتن خود قهر
مانده‌ام با زمانه در تردید»

«اینک ای موج های بی آرام!
ببریدم» …

همین است که جمع نیستیم. همین است که از قدم زدن در خیابان لذت نمی‌برم. از کارهایی که دوست دارم نگاه کردن به آدم‌هاست. پیشتر زیاد انجامش می‌دادم. روزهایی که زیاد پیاده‌روی می‌کردم خسته که می‌شدم می‌نشستم و به آدم‌ها نگاه می‌کردم. با خوش‌بینی تمام. اما این حس هر دم رنگ باخت. می‌فهمم که به فکر هم نیستیم. نه اینکه جای دیگری باشند نه. ولی خب احساس درد بالاخره از یک جایی آغاز می‌شود، آدم می‌فهمدش و شکست همیشه شکست است. این را دیشب بازیگر آقای رحمانیان از قول نویسنده متن بهرام بیضایی گفت. چقدر آرش ساد ناامید کننده بود و چقدر امیدواری ناسیونالیستی آخرش به کل متن نمی‌چسبید. البته که همه دوست داریم امیدوار باشیم و اوضاع بهتر شود !

آنکه در روزگار شیخ خندان عقاید نوکانتی را خواند و شیخ را نقد کرد و من هم شاید آن روزها گفته باشم پس چرا به بقیه گیر ندادی. این یکی که باز خیلی هم بد نبود. بعدترش که رفت خواند؛ دور ایران را خط بکش. و من فکر کردم چقدر اخوانی شد و احساس کردم شوریدن و غریدن و آشوب به‌پا کردن دلچسب‌تر است. زیر و زبر کردن وقتی سبک زندگی شود فضاحت چرکین زندگی روزمره را نه تنها ریشخند می‌کند که سر در پی نابودی‌اش دارد و این از لذت‌های سبک بودن است. عفونت از صبری است که پیشه کرده‌ایم به هاویه وهن. ایده‌ال‌ و کمال‌ هرچند دم به دم افسرده‌ترت می‌کند اما ناب و شخصی است. رادیکال است و آوانگارد و تا آنجا که جان به در بری (سایمور هافهمن تا ۴۶ رفت مثلن) زندگی خوبی با آن کرده‌ای. چون بالاخره هر چه سن‌ات می‌رود بالا معقول‌تر می‌شوی احتمالن. اما روش زیر و زبر کردن یادت نرود!

این روزها فکر می‌کنم چطور مثل این نوشته خودم را خلاصه‌تر کنم، از ابزار force shut downt/restart چطور استفاده بهتر کنم که آماده رفتن شوم. کارها را بهتر سر و سامان دهم. چندی است که با هر دو غریبم و برایم سخت شده تکان خوردن. عرض کردم که در اینجا همین که هستی کافی است. اینجا سارتر می‌خوانیم اما در دل یقین داریم که برای شکمش گفته که باید به وجود برسیم. و ما در شکم او نیستیم. نخیر. ما در بهترین حالت یک سری موجودیم. بازهم دارم جمع می‌بندم. گیرم که با همان لحن و صدای دلتنگ‌کننده خداحافظی رادیو چهرازی تصدیق کنیم که باید در جمع زندگی کرد. بله خب. جمع خوب تاثیر خودش را دارد. حرف جمع که می‌شود خیلی برعکس یاد فردینان و پرسه‌زنی‌هایش در میدان کلیشی می‌افتم، یعنی جمع بلافاصله تداعی کننده شهر است برایم؛ فضای شهری. چیزی که در اینجا هرگز با آن ارتباط برقرار نکردم. اما خدا پدر ادبیات را بیامرزد که این را به ما فهماند.

سبک رفتن را دوست دارم و از پدرِ همیشه کم داشته‌ام یاد گرفته‌ام که سبک باش و آمادگی این را داشته باش که همه‌چیز از دست برود. بسکه خانوادگی از دست داده‌ایم در ژنمان انگار نهادینه شده. خب اگر سبک باشی کمتر هم از دست می‌دهی. مهرداد عموی کم‌داشته‌ام به پپر مادربزرگم پیغام داده بود «تا وقتی اونجا زندگی می‌کنید نمی‌دونید کجا زندگی می‌کنید» و عجب تصویر هولناکی این پیغام برایم داشت.

از خودنوشتن را بلد نیستم. به از خودنوشتن‌های دیگران هم چندان علاقه‌ای نداشته‌ام که اینطور نوشتن را یاد بگیرم. اما تصدیق می‌کنم که کلمات و ترتیبشان در جمله‌ها مسحورم می‌کند. جادوی کلمات را دوست دارم و این روزها فکر می‌کنم نوشتم برایم می‌شود پلی. پلی برای گذار. شاید حتی درمانی. درمانی که تسکینم دهد و فکرم را کمی بازتر کند.

باید به پوست انداختنم بیشتر فکر کنم.

Advertisements
دسته‌ها:مهاجرت
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: