خانه > سينما > حقایق ناگفته

حقایق ناگفته

به رغم پتانسیل جنجالی توکیو در فیلمسازی، فیلم جدید عباس کیارستمی، «مثل یک عاشق»، همچون کارهای درخشانش در ایران، در ابهام غنی و برای تماشگر پرکشش است.

جف اندرو

هنگامی که فیلم مثل یک عاشق عباس کیارستمی سال گذشته در کن به نمایش درآمد منتقدین به سختی به پخش آن رسیدند. متاسفانه، نمایش منتقدین به تاخیر افتاد؛ روزنامه‌نگاران، که اغلب بدون چتر بودند، در باران سیل‌آسایی به صف ایستاده بودند و زمانی موفق به نشستن سر جاهایشان شدند که فیلم شروع شده بود. این مسئله شاید برای بسیاری از فیلم‌های متعارف مشکلی نباشد، اما برای فیلم‌های کیارستمی با آن دیدگاه همیشگی‌اش که عموما ساده شروع می‌شوند و بدون سرآغاز‌های مرسوم داستانی معمایی را طرح می‌کنند ضرر بزرگی بود، فیلمی که با نمایی از داخل کلوپ شبانه‌ توکیو (در نوع خودش شگفتی‌ساز است) آغاز می‌شود در حالی که مکالمه‌ای در جریان است و مشخص نیست که درباره چه کسی و چه چیزی است و از آشکارسازی حقیقت طفره می‌رود. این استراتژی فیلم‌ساز است که بیننده را ترغیب کند تا چند سوال ابتدایی از خود بپرسد که آنچه می‌بیند و می‌شنود درباره‌ی چیست، اما منتقدینی که دنبال صندلی‌های خود می‌گشتند و خودشان را خشک می‌کردند هیچ‌گاه متوجه این موضوع نشدند.

فیلم در نمایش‌های بعدی با واکنش‌های بسیار مثبتی روبرو شد؛ مانند هرآنچه کیارستمی تا‌به‌حال ساخته شگفت‌انگیز و همان‌قدر که به لحاظ احساسی و روشنفکرانه رضایت‌بخش بود، به لحاظ دیداری نیز زیبا و به لحاظ مضمونی دوپهلو بود. حتی به قلمرو کشف نشده‌ی گروه کثیری از کارگردانان ایرانی نیز وارد شده بود ( ساخت تمام فیلم در ژاپن و توکیو و پرداختن به موضوعاتی چون سکس، فحشا و دورنمای خشونت توهین‌آمیز)، و طبق معمول تماشاگر را دعوت به مشارکت ذهنی خلاقانه در فیلم می‌کرد، تا معنی روایت آن «کامل» شود. آنطور که در فیلم می‌بینیم، آکیکو (تاکاناشی رین) دانش‌آموزی است که سعی می‌کند به نحوی دخل و خرجش را جور کند، امتحانی در پیش دارد، مادربزرگ‌اش می‌خواهد او را ببیند و نوری‌آکی، دوست‌پسر حسودش (کاسه ریو) هم هست، خانه‌ی آقای واتانابه (اوکونو تاداشی)که مرد مهمی است و باقی ماجرا. کیارستمی اما بسیاری سوالات را بی‌پاسخ رها می‌کند. از مهم‌ترین‌هایش شاید اینکه چرا دقیقا آکیکو در آن شب به خانه‌ی واتانابه فرستاده شد و چه انتظاری از او می‌رفت و البته اینکه پیرمرد و نوری‌آکی چه حسی نسبت به‌هم داشتند؟ بین آکیکو و نوری‌آکی چه گذشت؟ در حالی که دنبال کردن داستان خطی فیلم ساده است، فیلمنامه‌ی کنایه‌دار و محذوف (elliptical) فیلم دائما وادارمان می‌کند تا به حقیقت فکر کنیم، به نمایش و دروغ، سن، تجربه و معصومیت، فلاکت و پذیرش.

علی‌رغم موضوع تیره فیلم رویکرد کیارستمی به کاراکترهایش مانند کاراکترهای اصلی فیلم‌های نمای نزدیک(۱۹۹۰)، طعم گیلاس (۱۹۹۷) و ۱۰ (۲۰۰۲)، با احتیاط، ظریف و محترم است. نه اینکه او از جنبه‌های سکشوال داستانش خجالت بکشد بلکه او درک کرده که بعضی چیزها بهتر است تا در تصور باقی بماند و تنها نگاه کوچکی به یک پابند می‌تواند بسیار روایت‌های ممکن را فرا خواند. مانند همیشه با کیارستمی، آنچه گفته و نشان داده نشده شبیه آن چیزی است که در ادامه می‌بینیم و می‌شنویم.

ج.ا: چطور شد که در ژاپن فیلم ساختید؟

ع.ک: زمانی که ۱۸ سال پیش برای اولین به ژاپن رفتم در روپونگی بودم، منطقه‌ای که پر از تجار و مدیران عالی‌رتبه است؛ شب دیر وقت بود که متوجه دختری ۱۶ یا ۱۷ ساله شدم که لباسی سفید به تن داشت و بین مردانی با کت و شلوار سیاه بود، آنها همگی و به طور قابل ملاحظه‌ای از دختر مسن‌تر بودند. کنتراست سفید و مشکی، تصویر گیرنده‌ای ساخته بود. از کسی که همراهم بود پرسیدم این دختر چه می‌کند و او گفت که فاحشه است؛ دختران زیادی هستند که برای تحصیل به شهر می‌آیند و برای تامین مخارج خود به صورت نیمه وقت با این مردان هستند. در آن زمان تصمیمی برای ساخت فیلم نداشتم اما این تصویر در ذهنم حک شد. ایده‌ی داستان خیلی بعدها ایجاد شد، زمانی که شخصیت‌های پروفسور و دوست پسر را نیز اضافه کردم و در واقع ۲-۳ سال پیش که در ژاپن بودم نهایتا تصیم گرفتم که این فیلم را آنجا بسازم.

من ژاپن را خیلی دوست دارم؛ بعضی اوقات فکر می‌کنم بیش از آنکه ایرانی باشم ژاپنی هستم. مثلا من خیلی زیاد کار می‌کنم و ژاپنی‌ها هم اینگونه‌اند. اما در عین حال هنگامی که ۱۸ ساله بودم سینماتک تهران یکی از فیلم‌های ازو را نشان می‌داد و من بسیار دوستش داشتم و این زمانی بود که حتی فکر نمی‌کردم فیلمساز شوم. بعضی اوقات روزنامه‌نگاران درباره‌ی کارگردان مورد علاقه من سوال می‌کنند؛ پاسخ دادن به این سوال همیشه سخت است اما اگر اصرار کنند معمولا می‌گویم ازو و کیتون.

همچنین یادم می‌آید از شاعری می‌خواندم، واقعا یادم نیست که ژاپنی بود یا چینی، که درباره‌ی طبیعت بسیار نوشته بود؛ درباره‌ی ماهِ تمام بعد از باران و … و من بعدها شعرهای خودم را در این سبق و سیاق نوشتم. حتی بعضی از عکس‌های من، خصوصا آن سیاه سفیدهایی که در کتاب برف سفید آمده، حس نقاشی‌های ژاپنی با جوهر را به من می‌دهد. بنابراین وقتی به ژاپن رفتم، احساس کردم در خانه‌ام، به نسبت سفر به دیگر نقاط کمتر دلم برای تهران تنگ شد.

لذا از زمانی که فهمیدم فیلم ساختنم در ایران سخت شده، فکر کردم چرا یکی در ژاپن نسازم؟ می‌دانستم که ریسک زیادی دارد. یادم بود که زنی که همراه کروساوا برای ساخت درسو اوزالا (۱۹۷۵) به روسیه رفته بود به من گفت کار کردن با تیم روسی برایش خیلی سخت بوده و هر شب گریه می‌کرده. برای من هم چیزی شبیه این بود به جز اینکه هر شب گریه نمی‌کردم… تنها بعضی اوقات! عجین شدن با گروه سخت بود و مترجم ژاپنی هم راهنمایی‌های من را به خوبی منتقل نمی‌کرد و این باعث تاسف بود درحالی‌که کار کردن با بازیگران فوق العاده خوب بود.

ج.ا: یکی از اولین جملات فیلم «من به تو دروغ نمی‌گویم» است. جالب است که شما دوباره فیلمی ساختید که معلوم نیست چه چیزی حقیقت است و چه چیز نه. چیزهایی زیادی را مبهم باقی گذاشته‌اید.

ع.ک: هنگامی که به اوکونو تاداشی دکور خانه‌ی واتانابه را نشان دادم نگاهی به کتاب‌ها، عکس‌ها و مبلمان کرد و گفت «خب می‌فهمم که قرار است نقش یک پروفسور را بازی کنم اما قرار است چه کاری با این دختر جوان زیبا داشته باشم؟» و من گفتم «نگاهی به اطراف بکن؛ شاید چیزی برای برقراری رابطه پیدا کردی.» عکسی از تاکاناشی رین به او نشان دادم، که قرار بود نقش آکیکو را بازی کند، و او احساس کرد شباهتی با عکسی که به عنوان همسر یا دختر او در دکوراسیون قرار داده شده وجود دارد. و همین مسئله او را ترغیب کرد، ما هیچ وقت در فیلم نمی‌گوییم که او چرا تنها زندگی می‌کند؛ هیچ چیز درباره‌ی گذشته و خانواده‌ی او نمی‌دانیم. حتی خاله‌زنک بازی همسایه‌اش هم چیز زیادی از گذشته او نمی‌گوید. و این تمام اطلاعاتی بود که می‌خواستم فاش کنم، چرا که مردم همیشه چیزهایی را درباره‌ی گذشته‌شان نگه می‌دارند. اگر زمان بیشتری با واتانابه بگذرانید بیشتر می‌فهمید، اما فیلم در ۱۸ ساعت رخ می‌دهد و او به دلایلی تنها همین چیزها را درباره‌ی خود می‌گوید. به علاوه، ما بیش از این هم نیاز نداریم. در نهایت شما می‌توانید ۳۰ سال با کسی زندگی کنید و هنوز همه چیز را درباره‌ی او ندانید؛ هیچ‌وقت ما به خوبی یکدیگر را نمی‌شناسیم.

ج.ا: دوستی می‌گفت که واتانابه ممکن است خودنگاره‌ای باشد که با دنیای مدرن راحت نیست.

ع.ک: تاحدودی شاید، هرچند که من قطعا نمی‌گویم که دنیای مدرن و تکنولوژی بد است. این واقعیتی است که با آن زندگی می‌کنیم و باید با آن کنار بیاییم. اما در عین حال، من بخشی از خودم را در نوری‌آکی می‌بینم، همان مرد جوان. زمانی به سن او بودم؛ با حسودی و آن نوع عشق‌ورزی آشنا هستم همان‌طور که با احساسات متفاوت واتانابه. در حقیقت، تمام شخصیت‌ها درباره‌ی خودشان و ارتباطشان با عشق حرف می‌زنند و فکر می‌کنند؛ حتی همسایه. آنها همگی خودشان را مانند یک عاشق نگاه می‌کنند و به گونه‌های متفاوتی عمل می‌کنند.

فیلم واقعا درباره‌ی مثلِ یک عاشق است نه یک عاشق. عشق مجرد یا مطلق نیست؛ نسبی است و معانی متفاوتی از آن متوجه می‌شویم. همچنین تغییر پذیر است. به عنوان مثال، سالها پیش فکر می‌کردم دیوانه‌وار عاشق کسی هستم؛ و ساعت‌ها با او تلفنی صحبت می‌کردم. اما چیزی از آن حاصل نشد و هنگامی که بعدها او را دیدم احساس کردم به سختی می‌توانم چند دقیقه‌ای با او صحبت کنم. اما اگر بخواهم به سوال شما پاسخ دهم: من یکی از شخصیت‌ها نیستم، من در همه‌ی آنها هستم.

ج.ا: با این حساب شبیه سایر فیلم های شماست.

ع.ک: من مردمی از نسل‌های مختلف با رفتارهای مختلف را نشان می‌دهم. به عنوان مثال در یک صحنه به بازیگر مسن‌تر گفتم که با حالت خاصی صورت دختر را لمس کند و او نتوانست یا نخواست؛ چیزی که من گفتم کاری نبود که او می‌توانست انجام دهد. بعد از سه برداشت من صداقت شخصیت او را دیدم و اینکه من باید از او پیروی کنم و نه برعکس. مثل زمانی که به او گفتم «فکر می‌کنی چرا واتانابه دختر را برای امشب خواست؟» مضطرب شد و من را به کناری کشید و گفت «باید چیزی به تو بگم. من خیلی پیرم و برای این کار مناسب نیستم.» و من گفتم «نگران نباش، این از آن نوع فیلم‌ها نیست، لازم نیست کار بدی انجام بدی!»

ج.ا: اگر از فیلم ۱۰ صرف‌نظر کنیم فحشا و سکس در واقع پیش از این جایگاهی در فیلم‌های شما نداشته است. احساس نمی‌کنید وارد قلمرو تازه‌ای شده‌اید؟

ع.ک: هم بله و هم نه. این مسئله نه به سانسور ربطی دارد و نه به اسلامی بودن ایران، … . یادم می‌آید زمانی که اولین بار به اروپا رفتم، به رم، زوج‌های جوانی را می‌دیدم که در اتوبوس یکدیگر را می‌بوسند و هیچ‌کس به آنها توجه نمی‌کند. این کار برای من شخصی بود، اما متوجه شدم که اگر کسی آسیبی نبیند آنها هیچ کار اشتباهی نکرده‌اند. هنوز هم مردم معمولا فعالیت‌های خصوصی دیگران مثل سکس را نگاه نمی‌کنند و این اخلاق من است که اگر مردم عموما چیزی را در محیط بیرونی نمی‌بینند، چرا من انتظار داشته باشم یا مجبورشان کنم که در سینما ببینند؟

من نیاز داشتم که نشان دهم آکیکو فاحشه‌گری می‌کند، کاری که مجبور است انجام دهد؛ اما چطور باید نشان می‌دادم؟ در نهایت با استفاده از انعکاس تصویر راه‌حلی پیدا کردم. پس از آن باید فکر می‌کردم که واتانابه از او چه می‌خواهد و چگونه درخواستش را مطرح می‌کند. لذا دیالوگ‌ها را تنها برای دختر نوشتم و در خلال تمرین به رین گفتم، بعضی جملات را نگو تا آنها را برای فیلمبرداری اصلی نگه داریم. در نتیجه وقتی نوبت فیلمبرداری شد و او گفت «بیا تو تخت، می‌خوام که گرمم کنی» یا «تو کدوم سمت تخت می‌خوابی؟» آقای اوکانو کاملا شگفت‌زده شد و نمی‌دانست باید چه کار کند. ایده‌ای بود که خیلی خوب برای این فیلم جواب داد.

در حقیقت من تمام عوامل فیلم را در خصوص رابطه‌ی آن دو بی‌خبر نگه داشتم. آنها می‌دانستند که میز شام و تخت خوابی هست اما نه بیشتر و با وجود آنکه فیلمنامه را با ذکر جزئیات نوشته بودم، صرفا به صورت روزانه و تنها به بازیگران می‌دادم. آنها هیچ وقت نخواستند که تغییرش دهند؛ ژاپنی بودن اینگونه است، به نظر نمی‌رسید احساسش کرده باشند اما می‌توانستند انجامش دهند. در این میان رین به‌طور مشخص بسیار باهوش و با استعداد بود. به حالت چشم‌هایش در نمای پایانی نگاه کنید. نگاه می‌کند اما نمی‌بیند، گوش می‌کند اما نمی‌شنود؛ آنجاست اما کاملا غایب است. تمام این استعداد از آن او بود و من نقشی در آن نداشتم.

ج.ا: شما گفته‌اید که هر کدام از فیلم‌هایتان از فیلم قبلی تاثیر می‌گیرد. این فیلم چه ارتباطی با کپی برابر اصل دارد؟

ع.ک: خب، در واقع، این اتفاقی آگاهانه یا تعمدی نیست اما لحظه‌ای هست که آکیکو روبروی تابلو نقاشی ایستاده و درباره‌ی آن صحبت می‌کند؛ این صحنه برای من یادآور همان صحنه‌ای است که ویلیام (شیمل) و ژولیت (بینوش) کنار هم ایستاده‌اند و درباره‌ی نقاشی با هم بحث می‌کنند. و آنجایی است که مانیفست من درباره‌ی هنر بیان می‌شود.

خوشحالم که توانستم برای این فیلم نقاشی‌ای پیدا کنم که آکیکو و واتانابه بتوانند پیش از آنکه به موضوع اصلی بپردازند درباره‌ی آن با هم صحبت کنند، موضوعی که به اندازه آب و هوا پیش پا افتاده نباشد. این نقاشی بسیار مهمی است چرا که اولین بار بوده که یک موضوع سنتی ژاپنی با استفاده از تکنیک‌های غربی و با رنگ و روغن کشیده شده است. ترکیبی از شرق و غرب است. خیلی مهم است که به اطراف خود نگاه کنید و ببینید چه چیزهای دیگری در اطراف هست. مثلا، ریشه‌های من در ایران است، اما نمی‌خواهم تنها به آنها نگاه کنم؛ چسبیدن به فرهنگ خودی می‌تواند زندان بسازد. لذا من به فرهنگ‌های دیگر نگاه می‌کنم که شامل فرهنگ غرب هم هست و این شامل فلسفه و هنر می‌شود. بیش از این: تنها چیزی که من را به عنوان یک فیلمساز هیجان‌زده می‌کند انجام کاری متفاوت است، تجربه گرایی مدام و انجام کاری نو و تازه، حتی اگر قرار باشد دیگران و یا خودم را شوکه کند.

بنابراین با این فیلم، می‌خواستم از وسط صحنه شروع کنم جایی که شما نمی‌دانید چه کسی صحبت می‌کند و موضوع بر سر چیست. در خصوص پایان فیلم‌ مدتها نمی‌تواستم به چیزی فکر کنم اما سرانجام پایان را اینگونه که هست تعیین کردم و گفتم الان است. اما احساس می‌کردم پایان غمگینی است، بعضی مردم را آزرده و شوکه می‌کند در نتیجه سعی کردم که بر خلاف چیزی که مارتین کارمیتز (تهیه کننده) و بعضی دوستان می‌گفتند عمل کنم، آنها فکر می‌کردند خیلی هم خوب است اما کار خودم را انجام دادم.

حقیقت این است که من فیلم‌هایم را برای خودم می‌سازم. من هیچ برنامه شغلی برای خودم ندارم که فرضا معروف و موفق بشوم و بیننده‌های زیادی داشته باشم. به عنوان مثال، آخرین باری که در کن بودم، جمعیت زیادی آمده بود تا ژولیت را در یک فیلم انگلیسی زبان تماشا کنند؛ این بار اما با یک فیلم ژاپنی و سه بازیگری که به سختی کسی آنها را می‌شناخت در کن بودم. خیلی‌ها فکر می‌کردند که بعد از کپی برابر اصل به سمت ساخت فیلم‌هایی با حضور ستاره‌ها خواهم رفت اما من دقیقا کاری برعکس انجام دادم. در حقیقت، اگر کشوری به لحاظ فرهنگی و مانند ایران وجود داشته باشد که در برابر همه جهان ایزوله است آن کشور احتمالا ژاپن است، آنجا احساس می‌کردم که تقریبا باید همه چیز را از اول شروع کنم.

منبع: سایت اند ساوند، جولای ۲۰۱۳

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: