خانه > موسیقی, هنر امروز > تام ویتس در گفتگو با جان بالدساری

تام ویتس در گفتگو با جان بالدساری

Untitled picture

امروزه تعداد اندکی از فیگورهای اسطوره‌ای در گلچین آگاهی عمومی ما باقی‌ مانده‌اند، تازه هنگامی که سراغ رمانتیسیستم فریبنده و پیروان کالت آنها می‌رویم آنجا که می‌خواهیم سراغی از هویت بصری‌ لغزنده و بی‌انتهاشان بگیریم با اسم‌های کمتری مواجه هستیم. تام ویتس چهره‌ای یگانه در دنیای هنر، موسیقی و شهرت است. او مطابق شیوه‌ی خودش کار می‌کند، هنرِ او مشاهدات ناب و شورانگیزی به دنیای پیرامون ماست و مدیون هیچ دوره و عصری نیست، او به واقع یک هنرمند و معما است.

پرسوناژ و زندگی ویتس موضوع کتاب جدید و فوق العاده امسال، Waits/corbijn ’77-‘11 است که شامل ۳۰ سال مستندسازی عکاس مشهور هلندی آنتون کوربیجن است، اثری خلاقانه و موسیقایی همانند کارهای هنری ویتس. کم پیش آمده که دو هنرمند با هم رشد کنند، کار یکدیگر را تکمیل کنند و هر از چند سالی برای یک پروژه هنری در کنار هم باشند: موزیسین به عنوان هنرمند، هنرمند به عنوان آیکون، آیکون به عنوان تئاتر تجربی.

در فرصت‌های بعید و غیرمعمولی که آقای ویتس اجازه مصاحبه می‌دهند ما از هنرمند مفهومی مشهور و معاصر کالیفرنیایی و همکارِ ویتس، جان بالدساری خواستیم تا همراه همکار کالیفرنیایی‌اش شود. موضوع بحث طیفی از تازه‌کارها، هنر خلق‌الساعه و جدی نگرفتن هنر جدی است.

تام ویتس: ما باید خیلی زود شروع کنیم چون ممکنه وقت از دست بره و دستمون بمونه تو حنا.

جان بالدساری: باشه. موافقم.

در مورد تازه کارها چی فکر می‌کنی؟ من خیلی درباره‌شون مشتاقم. هر وقت به کاراشون نگاه می‌کنم همیشه برام منبع الهام اند و تعجب می‌کنم که چرا بین کارهای اونا و مثلن حرفه‌ای‌ها فرق قائل می‌شیم.

خیلی از کارهای هنری تازه‌واردها تا زمانی که کسی اونها را کشف نکنه سر  از گالری‌های در نمی‌آرن. وقتی من هنر تازه‌کارها را می‌بینم زیاد بهش دقت می‌کنم، چرا که بدون فیلتر و واسطه و مستقیم است. مثل هنر بچه‌ها. درباره‌‌ی اون چیزهایی که یاد گرفتی نیست؛ واکنش و تحقیر دنیاست. من خیلی امیدوارم که در بی‌ینال (دوسالانه) ونیز اخیر از این جور کارها زیاد ببینیم.

برخلاف آنتون کوربیجن من خیلی غیرمدرسه‌ای‌ام. فقط سعی می‌کنم جایی که هیچ‌کس نگاه نمی‌کنه را هدف قرار بدم. برای من اون عکسی که اسبه داره توش حصار را می‌جوه مثل پیدا کردن مریم مقدس روی پنیر گریل‌ شده ‌است. من فقط یک توپچی‌ام که رنگ‌ها را تشخیص نمیده. خب این بی‌ینال ونیز چی هست؟

دنیای هنر به نوعی توسط دو تا جشنواره بزرگ حکمرانی میشه. یکی در آلمان در کَسِل که داکیومنتا (Documenta) بهش می‌گن و دیگری در ونیز ایتالیا که اسمش بی‌ینال است. و هر دو پیمایشی از وضعیت هنر معاصر در اون لحظه است.

خیلی بیش از یک فستیوال و البته نه جایی برای خرید و فروش

من اینجوری می‌بینمش

می‌فهمم. می‌فهمم. بهترین بهترین‌ها. گرفتم. چند سال پیش در جاماییکا به مطب دکتری رفته بودم و روی صندلی پلاستیکی کوچکی نشسته بودم تا نوبتم بشه. روی صندلی که روبروی من بود یکی دیگه که اون هم منتظر دکتر در این مطب بوده با چاقو چیزی را طرح کرده بود. خیلی قشنگ بود. خوشحال بودم که اونجا نشستم. و خاطره‌اش با من موند.

به خاطر اینکه باید سر و سامونی به زندگی می‌دادم همیشه در حال درس دادن بودم. هر چی؛ از مدرسه ابتدایی تا دارالتدیب و مدرسه هنر. یه بار ازم خواستن تا کلاسی در روز شنبه بعد از  ظهر برای افرادی که در موزه هنر لاهویا که توسط دکتر سوس اداره می‌شد و خودش هم اونجا زندگی می‌کرد داشته باشم. دکتر می‌خواست یک دوره هنری راه بندازه. منم شروع به خوندن روانشناسی آموزشی برا پیش دبستانی‌ها کردم. تو فقط نباید هر کاری که به موتور کوچکت مربوط میشه را انجام بدی؛ تو به یک دستکاری بزرگ تو موتور نیاز داری، با بال‌هایی بزرگ و نه انگشت‌های فسقلی.

آره

اما من گفتم «چرا من بعضی از این چیزها رو آزمایش نکنم؟» اینجوری شد که برای یه پروژه یه سری کاغذ رنگی و خودکارهای کرو کوییل (Crow Quill) خریدم و گفتم «رو این تکه‌ کاغذ رنگیا نقاشی کنید». عاشقش شدند. بعد یک لوله نوار بزرگPicture4 کاغذی آوردم و گفتم هر قدری که دوست دارید از این بکنید و روی اونم نقاشی کنید و هر جای راهروی طولانی که اونجا بود بچسبونیدش. باید می‌دیدی بچه‌ای که شاید ۲ ساعت روی یه نقاشی کار کرد و وقتی که به آخر‌هاش رسیده بود می‌دیدی که نقاشی‌اش را مثل پرچم گرفته بود دستش و از مدادش تشکر می‌کرد.

عجب تشکری

قشنگ نیست؟ در اون سن تو درباره‌ی هنر فکر نمی‌کنی. تو تنها واکنش نشون میدی.

جایی که نه خبر از پلیس‌ها هست و نه پیاده‌رو

تو وقتی جوون بودی چطوری به دنیا واکنش نشون می دادی

……….

چیزی بوده که وقتی یه پسر بچه بودی برات اتفاق افتاده باشه یا دیده باشی و دائم در ذهنت به اون فکرکرده باشی؟

 من از اولین نسل‌های آمریکایی هستم، پدرم ایتالیایی و مادرم دانمارکی است. پدرم یک روستایی تمام عیاره که با کار، خودش را بالا کشیده.یه جورایی رفته نیویورک، کولورادو، معدن زعال‌سنگ بعد به شهر ملی و هر جایی که پول داشته. عاقبت یک مغازه دست‌دوم فروشی باز کرد که چیزهای ساختمانی می‌فروخت. خونه‌ها را خراب می‌کرد و بعد چیزهاشو می‌فروخت.  برای منم یه پرستار بود. مادرم می‌گفت «همراه بابات برو». من شیرهای آب را از هم جدا می‌کردم و واشرهای نو براش می‌نداختم و دسته‌هاش را قرمز می‌کردم. این اولین استفاده‌ی من از رنگ بود. عاشق اون رنگ قرمز بودم. بعدها، یادم داد که چطور نشونه‌های کوچکی که برای فروش بود را روی اون‌ها بچسبونم و برای این نشونه‌ها هم یه بطری رنگ آبی داشت. آبی کوبالت. من عاشق بوی اون رنگ و نشونه‌ها بودم. خلاصه همین.

پس از این جاها بود که شروع شد.

آره. می‌دونی، راستش دوست داشتم همین که داریم با هم حرف می‌زنیم اون رنگ به مشامم می‌اومد.

زمانی که حدودا ۷ سالم بود ته سیگارها را از کف خیابون جمع می‌کردم. سیگار کشیدن آرومم می‌کرد. بی سرپرست بودم. من پیتر لور را تو فیلم دیو پنج انگشتی دیدم و یه دست جداشده از بدن که داشت پیانو می‌زد. من اون بچه همسایه که صدها هروکلیف، عدد، صورت، کلمات زشت، شعر و طراحی‌های عجیب را با جوهر روی شولواری که هیچ وقت نمی‌شست می‌کشید می‌پرستیدم. و عاشق شنا کردن در خندق‌های آبیاری زمین‌های کشاورزی بودم زمانی که بالا سرم آب باتلاق بود. مثل شنا کردن در یک شراب گرون قیمت می‌موند. همراه با تحرک.

اونها عادت داشتند بگن «من می‌تونم همیشه بهت بگم که کِی جی‌ب بی‌حوصله شده چرا که داره روی شلوارش نقاشی می‌کنه»

….

می‌خوام ازت درباره تصادفی بودن کارها و قابل کنترل بودن اونا سوال کنم.

عجب سوال خوبی. من همیشه خیلی به کارهای تصادفی بستگی داشتم. اولین درسم یادم میاد. گیر داده بودم به یه نقاشی و نمی‌تونستم باهاش کنار بیام. وقتی به گوشه استودیوام نگاه می‌کردم و یک توده آشغال می‌دیدم به نظرم عالی می‌اومد. و با خودم فکر می کردم چرا من نمی‌تونم همچین کاری بکنم؟

آره

من به شکل وسواس‌گونه‌ای شیفته هرچ ومرج و نظم و ترتیب‌ام. امانمی‌تونم ردیفش کنم. هرج و مرج چیه و نظم و ترتیب چیه؟ استادم لبخندی می‌زد و بهم می‌گفت «خب، به این فکر کن که هرج و مرج نوع دیگری از نظم و ترتیب است.» و این در تمام زندگی با من بود. ایده‌هایی درباره‌ی اینکه نظم و ترتیب چیست. هموشن کارِ دست یود. راوی شانکار، او ذهن منو باد کرد. عادت کرده بودم که موسیقی‌اش را از ابتدا، میانه و انتهاش گوش کنم، به تمام اتفاقات‌اش، به اینکه الان این صدا را می‌شنوی و تمام شب در سرت می‌مونه.

یک لحظه با ارزش‌تر از لحظات دیگه نیست. شبیه نفس کشیدن است. دوار است.

آره.

…..

درباره‌ي اپیفانی[i] چی فکر می‌کنی اون هم در برابر پر کردن واگن؟ می‌دونی منظورم چیه؟ (وقتی در برابر اپیفانی می‌آید منظور خلق‌الساعه بودن هنر در برابر تمرین برای خلق اثر است)

من در ژولیانِ کالیفرینا بودم جایی که کمپی برای جوونای خلاف‌کار ساخته بودن که قرار بود تو زندان باشن. جای آبرومندی بود. و خب بزرگترایی بودند که قرار بود معلم‌ باشند و منم یکی از اونایی بودم که در عین حال می‌تونستم هر موضوعی را درس بدم. اما توجه اونا به درس خیلی کم بود. یه بچه چیکانویی (مکزیکی آمریکایی) بود که بعدها فهمیدم تمام اراذل سن‌دیگو تحت کنترل اون بودن، اومد پیش من و پرسید آیا حاضرم شب در اتاق هنر و کاردستی را باز کنم. اونجا بود که ایده‌ای در ذهنم درخشید و بهش گفتم «آره. فقط بیا یه قراری با هم بذاریم. من این کار را برا شما انجام می‌دم و و شما هم بیشتر به درس‌هاتون توجه کنید.» من متوجه شده بودم که اون گروه جوونهای کالیفرنیایی که بعدها همگی تبه‌کار شدند، هرچند اون روز نبودند، و هیچ ارزش مشترکی هم با من نداشتند، استفاده بیشتری از هنر می‌کردند تا من. من فکر می‌کردم که هنر عین جلق زدن می مونه و به هیچ کس کمکی نمی‌کنه. و این لحظه اپیفانی بود. باور کن. تمام زندگی منو تغییر داد و احساس من نسبت به ارزش‌های Picture1زندگی کاملا تغییر کرد.

یعنی ارزش‌های مشترکی با اونها پیدا کردی؟

….

یادم میاد در یک مصاحبه درباره جان و آلن اوماکس حرف می‌زدی و اینکه چطور موسیقی‌های خودشون را در سراسر آمریکا ضبط کردند. چه سبکی دارند؟ این هنر فولکور محسوب می‌شه. درسته؟

موافقم. موزیسین‌ها جوری به اونها نگاه می‌کنند انگار از این نقاشی‌هایی هستند که بچه‌ها می‌کشن و به در یخچال می‌چسبونن و حالا دوست دارند که اونُ تو یک کتاب بذارن. اونها یک رکوردر ۲۵۰ کیلوگرمی دارند که در صندوق عقب ماشین جا میشه. قبل از اونها خیلی از آهنگ‌های خوب ما ضبط درستی نداشت. خیلی از اونها حتی صدای ضبط شده‌ی خودشون را نشنیده بودند: لید بلی، مودی واترز، فرد مک‌داول و صدها نفر دیگه. اونها از میراث فرهنگ ملی ما نگهداری می‌کردن. روشن‌کننده‌ی راه پیش رو بودند، آینه‌ای بودند که پشت سر را در اون می‌شد دید و از این طریق به کشف تمام سیاره پرداخت. داستان‌ها، صداهای ماشینی، نغمه‌ها، یله رفتن‌ها و آهنگ‌های…

یکی از چیزهایی که تحت تاثیر گائودی و توسط ساباتو رودیا (Sabato Rodia) ساخته شده برج های واتس است که خودش فکر نمی‌کرده داره کار هنری انجام میده.

ناخودآگاه کار می کرده

….

در مورد فلش موبز[ii] چی؟ تو در زیرزمین ماشین‌ها ایستادی و زمانی که کسی شروع به نواختن یه خط از یه قطعه معروف می‌کنه ناگهان متوجه می‌شی که نصف آدمهایی که اونجان موزیسین‌اند. در آخر سواری متوجه می‌شی که تو در یک ارکستر هستی و اونا هم نوازنده‌ها هستند. اونا این تئاتر را به تمام دنیا می‌برند.

آره. معرکه است. عاشقشم.

بعضی‌وقتها ما قدرشون را نمی‌دونیم زمانی که اونها با لباس‌های رسمی‌شون روی سن هستند و ما هم بین تماشاگرا نشستیم.Picture3

آره. چالز آیوز. اون اولین کسی بود که اجرای خودش را بین تماشاگرا برد و تو حالت‌های مختلفی ساز زد.

نمی‌دونستم.

یادم نمیاد کدوم سمفونی بود، اما موزیسین‌ها در جاهای مختلفی بین تماشاگرا، روی بالکن یا جاهای دیگه‌ نشسته بودند.

و اینکه اون تو کار بیمه بود و این خیلی خوبه برای یک شرکت بیمه که چنین عضو تاثیرگذاری تو جامعه داشته باشه.

فکر کنم، والاس استیونز شاعر هم برا شرکت بیمه هارتفورد کار می‌کرد. در همون زمانی که شعر می‌گفت رییس شرکت بیمه هاتفورد در کنتیکت بود.

شوخی می‌کنی. اووو. الان احساس بهتری نسبت به شرکت‌های بیمه پیدا کردم.

……

خیلی وقت پیش بود که من به خودم گفتم هنرمند. قبلا می‌گفتم که تو مدرسه یا کالج درس می‌دم، اما در نهایت متوجه شدم که من به هنر به عنوان یک اسم خاص نگاه می‌کنم ( در متن آمده با a بزرگ). زمانی که به طور عمومی به اون نگاه می‌کنی زمانیه که کاری انجام می‌دی، مثل یک لوله‌کش. بعد به خودم گفتم خیلی خب، همه چی درسته. من یک هنرمندم. اما برای سال‌ها زمانی که به اروپا می‌رفتم، زمانی که برمی‌گشتم و در تمام فرم‌ها خودم را یک «استاد» (پروفسور) معرفی می‌کردم. اما الان می‌گم «هنرمند.»

باید باهاش بزرگ شی.

خب، تو وقتی به این رسم و رسوم فکر می‌کنی به سوالات زیادی نیاز نداری.

ما یک دوست خانوادگی داریم که خیلی به این رسم و رسوم علاقه داره و یه بار یک توپ صورتی بولینگُ تو یک کیف صورتی گذاشته بود. وقتی می‌خوان جیب‌هاشو بگردن، توپُ رو زمین می‌ندازه و تمام افسرهایی که اونجا بودن حواسشون پرت اون توپ میشه که روی زمین می‌چرخیده و یادشون میره که اونو بگردن و اون به سلامت از بازرسی رد میشه.

(خنده) پس برای همینه که تو بولینگ را بهترین بازی می‌دونی!

با این رسم و رسوم تو می خواهی آروم زنده بمونی. می‌دونی اینجور میگن که یه بار ساچمو (لقب لویی آرمسترانگ) به ریچارد نیکسون گفته که این کیس ترومپت منو بیار که توش هم ترومپش بوده.

……..

کامپیوتر مثل دیوار بزرگ حموم می‌مونه که تمامش را گرافیتی کشیده باشن. وقتی از اون استفاده می‌کنیم تمام حس تصدی‌گری خودمونُ از دست می‌دیم عین وقتایی که انبوه مردم قواعدُ تعیین کنند جوری میشه که به تمام اونچه به دستت می‌رسه چنگ می‌زنی تا زنده بمونی.

اما از یک جهت، باعث منتشر شدن نوشته‌ها میشه و می‌تونی اطلاعات زیادی به دست بیاری.

اینا همش برای من مثل یک حباب می‌مونه.

حدس بزن چی؟ حبابی دور حباب دیگر. منُ یاد دوست دختر قدیمی‌ام می‌ندازه. بابلز.

آره. بابلز. اوه آره. از باشگاه کیت کت.

خدا بیامرزتش.

……

بعضی وقت‌ها هست که من دوست دارم جمله‌ای را برعکس بخونم.

من فکر می‌کنم همه‌ی ما دوست داریم ساختار همه‌چیزُ منفجر کنیم. طبیعیه. تو خودت دوست نداری ببینی هواپیمایی از بالای برج‌های امپریال استیت می‌افته زمین و به صداش تا لحظه برخوردش به زمین گوش بدی؟

(خنده) عاشقشم.

زمانی که داری داستانی می‌خونی بعضی وقت‌ها بی‌مفهومه که از این یکی میری سراغ اون یکی. اما بعضی‌وقتها همین بی‌مفهموم خودش کلی مفهوم داره.

تو داری یک فیلم تدوین می‌کنی، اما در عین حال داری می‌فهمی که حواست چقدر جمع است.

و فکر کنم وقتی مردم اولین بار فیلم‌های دارای جامپ کاتُ دیدند حالت تهوع گرفتند.

آره. تونی کونراد عادت داشت از این فیلم‌های لرزشی استفاده کنه. او در واقع به مردم هشدار می‌داد که ممکنه دچار حمله تولید مثل بشن.Picture2

از اونجایی که دریا طوفانی میشه و باد هم تند می‌وزه و تو هم تو قایقت نشستی. خیلی بامزه است.

…..

آیا اینجوریه که تمام هنرمندهای بزرگ ناشناخته می‌مونن چون هوش اجتماعی ندارن؟

من از تنهایی و خلوت خوشم میاد و در عین حال می‌تونم در یک اتاق برای ۲۰۰ ۳۰۰ نفری حرف بزنم و خیلی هم خوبه. درباره‌اش فکر نمی‌کنم. پس این پرسوناژ ساخت یافته‌ی اجتماعی منه، جایی که تو در بین مردم اونو از خودت بروز میدی و بعد دوباره به خلوت خودت برمی‌گردی.

پس یک روی صحنه و پشت صحنه وجود داره.

من مطمئنم که وقتی درباره‌ی خودت چیزی می خونی اینو تجربه کردی و تقریبا مثل زمانیه که داری درباره‌ی فرد دیگه‌ای می‌خونی.

آدمک عروسکی و کسی که اون می‌گردونه

تو میگی «آره اما هیچ ارتباطی احساس نمی‌کنم.»

این من نیستم. یه اجرا است. من اون کسی‌ام که خونواده‌ام می‌شناسنش، اما اونا پولی برا دیدن من نمی‌دن. من سعی می‌کنم کاری کنم اونا پول بدن تا منو ببینن. اما این کارو نمی‌کنن.

…..

استودیوی من حباب من است.

خونه جاییه که خرگوش سوراخشو می‌کنه.

یکی از دوستای من تو نیویورکر کار می‌کنه و بسیار آدم پیچیده‌ایه. یه بار نگاهی به استودیو من کرد و کلی کتاب و مجله این ور اون ور دید و گفت «اوه. فهمیدم. تو فرهنگتُ وارد(import) کردی.» و من فکر می‌کنم هنوز همین کارو می‌کنم.

خب اینم یه جوری نگهبانیه (کتاب داریه). مگه نه؟ خیلی مهمه که راهی پیدا کنی که بتونه هرج و مرج تو رو سامان بده و خودش فرمی از هنر باشه. نه؟

منطق جهان منطق ماهاست.

گرِگ کوهن و برادش دنی، هر دو به حق هنرمندن، دستگاهی دارن که وقتی بچه بودن ساختنش و اسمشُ De-Cambodi-izer گذاشتن. اسم عجیبه چون که اونا این کلمه را کامبودیا (کامبوج) شنیدن. اونها نمی‌دونستن که این چیه اما تصمیم گرفتن که اسم دستگاه را De-Cambodi-izer بگذارن. و اون یک بازی کوچک کارتیه . بازی هم اینجوریه که یه تعدادی کارت‌های کوچک وجود داره که توش را بریدن و خالیه و اونها را روی بخشی از انجیل، یا کتاب تلفن یا هر کتاب دیگری می‌ذارن و با کلماتی که از بین پنجره‌ی اون کارت‌ها معلوم میشه باید جمله بسازن. بازی‌های کودکان دنیای اونها را رمزگشایی می‌کنه و کلمات بدوی می‌سازه.

به جورایی مثل قبول شدن تو امتحان رانندگی می‌مونه نه؟ تو می‌دونی که یک راهنما وجود داره که روی سوالات تو می‌گذارن و معلوم میشه کدوم را درست گفتی و کدوم را غلط.

تنها مثل زمانی که تو یک فورچون کوکی[iii] باز شده گیرت میاد.

تلانیوس مانک و همسرش نلی به یه آپارتمانی جابه‌جا شدند و مانک همه‌چیز از سقف آویزون کرد. نلی هم برگشت و همه‌چیز را به حالت اولش برگردوند. و این کار هی تکرار شد تا اینکه نلی کم آورد و بی‌خیال ماجرا شد.

زن من بود با کفش می‌زدم

راستش من یک کاری درباره‌ی اونها کردم و اسمش را نوع متفاوتی از ترتیب گذاشتم. برای مانک اینکه چیزها آویزون باشند معنی داشت، برای نلی این کار بی‌معنی بود…

اگه دو تا آدم یه چیزو بدونن، یکی‌شون غیرضروریه.

……

اگه قرار باشه تو مراقب هنر باشی و جلیقه ضدگلوله تنش کنی، مثل یک جعبه مهر و موم شده که مونا لیزا توش باشه و نگهبان داشته باشه و دوربین. آیا جور دیگه‌ای مثلن به نقاشی نگاه می‌کنی؟

یک تهیه‌کننده‌ای بود که می‌خواست به تابلو رنوار یک لولا ببنده بنابراین جوری زدش به دیوار که سوراخی که رو دیوار بود موقع نمایش فیلمش مخفی بشه و اون منظور و مقصودش از هنر بود.

اوه. فهمیدم. اون تابلو را روی در نصب کرده. من درها را دوست دارم. درهای قدیمی را می‌خرم و چیزهایی بهش آویزون می کنم و صبر می‌کنم تا ایده‌ای برای اونها پیدا کنم.

من همیشه دوست دارم نقاشی‌ها را به دیوار آویزون کنم و پشتش یک چیزی قایم کنم.

مثلا یک جعبه فلزی یا یه تخت مورفی (تخت تاشو که توی دیوار جمع میشود.)

من یه قایق‌سواری را در فلوریدا دیدم که یه نقاشی از مگریت داشت و هی بالا پایینش می‌کرد تا صفحه نمایش را باهاش مخفی کنه. هنر اینجوری باشه مفید هم هست.

بذار ببینم. این یارو یه نقاشی از ونگوگ را در یک حراج خونگی به قیمت ده دلار خریده. نقاشی را آورده خونه و نصب کرده توی حمومش به عنوان پنجره…

(خنده) خب.

اما تو پنجره درست جا نمی‌شد و باعش شد اون با قیچی یه تیکه از نقاشیُ ببره تا اندازه‌ی پنجره بشه که در نهایت هم کارش قابل قبول بود. آدمایی که اینو می‌دیدن وحشت می‌کردن و می‌گفتن «تو نقاشی ون‌گوگ را با قیچی بریدی.» و اون یارو می‌گفت «ببین، انگار یک تیکه از آسمون را بریده باشی.» هنر جدی را خیلی نمیشه جدی گرفت.

یکی از کارهای قدیمی‌ام هست تو خونه که داره مردم خوشحال دهه‌ی ۵۰ با قایق‌های بادی و توپ‌های ساحلی و باقی چیزای تو یه استخر شنا را نشون می‌ده. زیرش نوشتم «Fun.»

باید سعی کنی نگه‌ش داری. می‌دونی باید این چیزا را نگه داشت تا بتونی به کارهات ادامه بدی.

آره، خب، می‌دونی که من همیشه می‌گم اگه کارها خب پیش نره می‌تونم دوباره برگردم سراغ درس دادن، اما الان فکر می‌کنم دیگه نمیشه. فکر می‌کنم می‌تونم یک عیاش باشم.

خیلی خب. شماره تلفن اضطراری خودکشی را یادت نره. باید بتونی باهاشون حرف بزنی.

آره. داری منو به سمت خودکشی می‌کشونی.

پشت صحنه:

آنتون کوربیجن معروف ترین عکاس و مستندساز موسیقی در دنیای امروز است که با گروه‌های چون U2، جوی دیویدسون، دپچ مود، مالیز دیویس، دیوید بووی و بسیاری دیگر کار کرده است. تعداد زیادی موزیک ویدئو و فیلم کوتاه ساخته و جواب موزه‌دارها و Picture5گالری‌دارهای دنیا را هم نمی‌دهد.

منبع: مجله juxtapoz شماره ۱۵۳، اکتبر ۲۰۱۳

پ.ن: تام ویتس شخصیت جذابی است و مصاحبه منقطع و عجیب او باعث این ترجمه شد. امیدوارم خطای ترجمه کم باشد. این ترجمه خوبی دیگری برایم داشت و همراهی ذهنی‌ام با (به ترتیب تام ویتس و بالدساری دوستی‌شان) عمو روزبه، فرهاد، دنیا بانو، آقای چاغر و فردوسی بود.


[i]  معاول فارسی خوب پیدا نکردن شاید جهش یا لحظه خلق. معنای آن moment of sudden and great revelation است.

[ii]  Flash mobs به گروهی گفته می‌شود که با هم آشنا نیستند و از طریق انیترنت یا تلفن با هم قرار می‌گذارند تا در جایی جمع شوند و کار بدون منظوری را انجام دهند و بعد هم متفرق شوند.

[iii]  fortune cookie معادلی برایش نداشتم. نوعی شیرینی.

Advertisements
دسته‌ها:موسیقی, هنر امروز
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: