خانه > Uncategorized > می‌جویم که بیابم

می‌جویم که بیابم

واین همان دوست داشتنی ترین شعار من است و در عین حال بزرگ‌ترین عامل تخریبم. هنوز هم نفهمیدم از کی به‌گا رفته‌ام. اما همچون ناظری آگاه بر بالای خود ایستاده‌ام و چگونگی‌اش را لحظه به لحظه‌ ثبت و تحلیل می‌کنم. آن‌قدر که گذشته هی پاک می‌شود و فضایی برای آرشیو کردن نمی‌ماند. بزرگ‌ترین خوشی‌ام درک دریافت‌های تازه از چیزهاست. که شاید از همان بی‌حواسی‌ است و یا از دست دادن سال‌هایی که گذشته. هر چند هر دوشان یکی است. وقتی حافظه نیست انگار سالها هم نیستند. گذشته‌ای هم نیست. از خوشی تنم مور مور می‌شود و به درون اتاقی کوچک با هوایی گرم و مطبوع و نوری ملایم می‌روم و از خوشی نور آفتاب کیف می‌کنم، حتی اگر شب باشد و چشمان ضعیف شده‌ام شرمسارانه در پی خواندن دشوار تابلوهای بزرگ‌راه‌های زشت و بی‌ریخت باشند. نگاه می‌کنم در غلتیدنم را. تازیانه‌هایی که بر پشت خود می‌زنم را. تحقیری که بر خود روا می‌دارم را (و شاید همین نشانه‌ی امیدی است که این تحقیر، همیشگی نیست). نگاه می‌کنم به فاصله‌ام با آنچه والا و درست است. بی‌شک از بزرگ‌ترین تحسین کنندگان بزرگی و درستی و والایی هستم و چنان شیفته‌ی این ایده‌ام که توان ساختنش را از دست داده‌ام. چنان مفهوم تمام و کمالی است که مالیخویای نقادم اجازه‌ی تکمیلش را نمی‌دهد. حال آنکه اگر دمی شکل می‌گرفت دست‌کم می‌توانستم فاصله‌ی آن با امروزم را بسنجم. راهی به سویش بجویم. اما یک دم هم شکل نمی‌گیرد و سرگردانی‌ام را ابدی می‌کند. حتی در هنگام نوشتن این کلمات مکتوب، این یگانه دالان دانایی دوست داشتنی‌ام، نیز بر خود می‌پیچم. جانم درد می‌گیرد. کلمات را یکی‌یکی نقد می‌کنم و در پی یافتن پشتش هستم. انگار من نیستم و دیگری است که می‌نویسد و من باید نگاه و تحلیلش کنم. که چه؟ نمی‌دانم. همین است که منی هم شکل نمی‌گیرد. سرگشتگی انگار تمام شدنی نیست. کار طاقت‌فرسا و مدامی است که همچون نوعی دیوانگی در عین تخریب تکرار می‌شود و نتیجه‌اش هیچ است یا همان نوعی فرزانگی درونی که معلوم نیست از خودشیفتگی ابلهانه‌ای سرچشمه گرفته یا از غوطه خوردن در لابه‌لای افکاری که هیچ وقت بیان نمی‌شوند و لذا تنها اعتبارشان نزد خود آدم است. و این زمان است که گفتن و نوشتن هر چیزی بی‌معنا می‌شود. حال اگر بر این وسواس غلبه کنم، در هنگام ویرایش متن می‌فهمم که آرامش در عقلانیت و واقع‌بینی است و این خوبی بزرگی است. با این حال هنوز می‌توانم به آن والایی ناب فکر کنم. نوری که قادر است به همه جای عالم بتابد. نوری در لابه‌لای کلمات نوشته شده در کتاب‌ها. چارلز دیکنز، دکتر حمیدرضا ارباب، بابک احمدی، تری ایگلتون، میشل برونر، پی‌یر بوردیو/مرتضی مردیها، کامران سپهران، حاتم قادری، فردریش نیچه، محمد قائد، آیزایا برلین، ناتالی ساروت. اینها مانند همان نور گرم آفتاب است. دریغ که بدی‌ها بی‌شمار است و تمام نشدنی. با سرسختی می‌خواهد ذاتی به زندگی القا کند. آن‌قدر قوی که هر چقدر هم بخواهی نمی‌توانی از آن روی گردانی. و این همان دو قطبی منطقی مفهوم‌هایی است که یک طرف شر و یک طرف خیر است. و در نهایت می‌خواهد به تو القا کند که اگر شر نبود هیچ‌گاه خیر؛ آن بزرگی و والایی و درستی یگانه و بی‌نظیر این‌گونه درک نمی‌شد و این همه زیبا نبود. چاره‌ای نیست، گریزی از شخصی شدن دریچه‌ی آفتاب نیست. باشد که پرتوهای منفرد انسان‌های تک افتاده اگر خیر در آن است روزی در کنار هم قرار گیرند و پرتوی پرنورتر و مهربان‌تر بسازند. اینگونه است که هر چند نظاره‌گر شرمسار درغلتیدن خود در و به سوی هیچ هستم، مدام به این فاصله می‌اندیشم تا بلکه روزی شکلی به خود گیرد و تا آن روز نیز از مشاهده‌ی زوایای ناب وجودش به شوقم بیاورد. و این در من انرژی ایجاد می‌کند تا بر این ایده استواری کنم که میل به دانستن جوهر زندگی است و زندگی بدون آن هیچ است.

Advertisements
دسته‌ها:Uncategorized
  1. نسیم
    ژوئن 30, 2013 در 10:07 ق.ظ.

    خیلی خوب بود…

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: