خانه > کتاب, ادبيات > چگونه یک عیال کامل بسازیم؟

چگونه یک عیال کامل بسازیم؟

لورا میلر

توماس دی

توماس دی

«کاکا سیاه مردنی»، اولین شعر ضد برده‌داری در زبان انگلیسی، در تابستان ۱۷۷۳ ورد زبان لندنی‌ها بود. اگرچه این کتاب پرفروش به صورت ناشناس چاپ شده بود، اما جوانی سرزنده و سیاستمداری مترقی به نام توماس دی به عنوان نویسنده آن معرفی می‌شد. تا حدود یک دهه‌ی بعد از آن دی تبدیل به یکی از نمادهای آشنا، جنجالی و صدای نمایندگان و کلونی‌های مستقل آمریکایی همچون نمایندگان رفع خشونت علیه حیوانات شد. او همچنین مثل «تاریخ استنفورد و مرتن» تعداد زیادی رمان عامه‌پسند برای کودکان نوشت. اما همانطور که وندی مور در کتاب خیره‌کننده‌ای که درباره‌ی دی نوشته ، در همان سالی که «کاکا سیاه مردنی» چاپ شد، خوانندگان اندکی «مظنون بودند که نویسنده اصلی به طور مرموزی دختر نوجوانی را کاملا تابع دستورات و خیال‌هایی نگه داشته است.» عنوان کتاب مور، «چگونه یک عیال کامل بسازیم» توضیح می‌دهد که دی می‌خواست چه کار کند. دی از سال‌ها قبل از چاپ کتاب، که در بین دانشجویان آکسفورد می‌پلکید، دقیقا می‌دانست که می‌خواهد چطور زندگی کند. او می‌خواست تا خودش را وقف «تمرینی مداوم برای پرهیزکاری جدی» کند. او خود را با زندگی سخت مطابقت داد، فکر می‌کرد، می‌خواند، می‌نوشت و کارهای خوبی می‌کرد در حالی که ملاقات‌کنندگانی اندک داشت. یکی از آن چیزهایی که او برای کسب این نیروانا نیاز داشت همسر بود و برای این نیز برنامه‌ای ویژه در ذهن داشت. دی به عشق باور نداشت. برای او عشق همانطور که یک بار به دوستی توضیح داده بود، « اثر غرور و تخیل بود که یک ذهن عقلانی دست‌کم در مراتب بالا مستعد آن نیست.» او زنی می‌خواست باهوش و تحصیل‌کرده، اما مطلقا روحانی؛ به لحاظ فیزیکی جذاب در حالی که از مُد و خصوصا موسیقی و رقص بیزار بود و آن را تحقیر می‌کرد. همسر او می‌بایست سرنوشت راهب‌گونه‌ای را که او برای هر دوشان در نظر داشت می‌پذیرفت و به زندگی‌ای خالی از راحتی و روابط اجتماعی پاسخی مثبت می‌داد. بالاتر از همه، همسر او می‌بایست بدون کوچکترین سوالی در تمام امور از او پیروی می‌کرد. مانند بسیاری در آن زمان، دی نیز تحت تاثیر ایده‌های فیسلوف فرانسوی ژان ژاک روسو بود. روسو معتقد بود که انسان آزاد و پرهیزکار به دنیا می‌آید، و جامعه هر دو این ویژگی را از او سلب می‌کند. در رمان «امیل: رساله‌ای درباب آموزش و پرورش »، روسو شخصیت اصلی را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که از رشدش لذت می‌برد: کودکی رها از درس و مدرسه که به کشف و مواجهه با طبیعت می‌رود و ذره‌ذره قوی‌تر می‌شود. این کتاب آغاز کننده‌ی جریانی مرسوم از روسویی‌ها برای تربیت کودکان شد و در نهایت آنچه ما «پرورش آسان‌گیر» می‌خوانیم را با این ایده که بچه‌ها را لخت در هر هوایی رها کنیم یا اصلا آنها را از خانه اخراج کنیم تا «زندگی در جنگل و بدون لباس را تجربه کنند و در بین آشغال‌ها دنبال غذا برای خود بگردند» را ترکیب می‌کرد (روسو همواره تاکید می‌کرد که «امیل» رمان است و نه یک کتاب راهنما. روسو آن قدر از «ناسازگاری بچه بداخلاق و لوس» وحشت داشت که معشوقه‌ی قدیمی خود را وادار کرد تا هر ۵ بچه‌شان را به پرورشگاه بسپارد.) دی جوان، سلامت، باهوش و ثروتمند بود، تمام چیزهایی که می‌توانست از او همسر ایده‌آلی بسازد. با این‌حال آرزوی او برای ازدواج مدام عقب می‌افتاد. چند مراسم نامزدی و «توافقات» با زنانی در طبقه خود – زنانی فاضل منسوب به جمیعت زنان جوراب آبی در قرن هجدهم- که در ابتدا با گرمی ایده‌ال‌گرایی او را پاسخ می‌دادند، فسخ کرد. یک بار حتی وقتی زنی فهمید که زندگی با دی یعنی مجموعه‌ای بی‌وقفه از سخنرانی‌ها و رفتارهای احساساتی همراه با گریه و فریاد که به خطر اندکی تخطی از قواعد او رخ می‌دهد، ناگهان او را رها کرد. تازه اینها همراه بود با شلختگی زیاد و میزی بسیار نامرتب و اهانت‌های تمام ناشدنی نسبت به خوبی‌ها و ظرافت‌های جامعه. دی گیج بود و از سخت‌گیری درباره‌ی ناسازگاری زنان انتقاد می‌کرد. در تمام تاریخ، مردان سعی کرده‌اند توضیح دهند؛ اینکه وجود زنان صرفا برای رفع مایحتاج ایشان بوده، فضایی مغشوش به وجود آورده تا آنها بفهمند که زنان چیزها را به گونه‌ای دیگر نگاه می‌کنند. با این حال دی باور داشت که دلیلی دارد و روسو نیز در طرف او بود. اگر او نمی‌توانست زنی با تمام مشخصاتی که مدنظر داشت پیدا کند، چرا یکی از آنها را درست نکند؟ در سال ۱۷۶۹ او به یتیم‌خانه‌ای رفت و وانمود کرد به دنبال مستخدمه‌ای کارآموز برای دوست متاهلش می‌گردد، و بدین ترتیب سرپرستی ۲ دختر ۱۱ و ۱۲ ساله را بر عهده گرفت. او قصد داشت تا آنها را برای کسب ویژگی‌های مد نظر از یک همسر ایده‌ال آماده کند و هر کدام که بهتر تربیت بر روی آنها جواب می‌داد را به همسری برگزیند. او همچنین نام سوژه‌های آزمایش‌اش را به سابرینا و لوکرتیا تغییر داد. هر چند که لوکرتیا یک سال بعد آن «شکست ناپذیر احمق» را ترک کرد. دی به عنوان یکی از اعضا باشگاه لونار، جمیعیتی از تحصیل کرده‌ها و متفکران روشنگری در بیرمنگام، دوستان برجسته‌ی زیادی داشت که یکی از آنها پزشک و نویسنده، اراسموس داروین، پدربزرگ چالز داروین و فرانسیس گالتون بود. دوست نزدیک او، دانشمندِ پر انرژی، ریچارد لاول اجورث کسی بود که ظاهرا می‌خواست سرپرستی سابرینا را بر عهده بگیرد. هیچ یک از یتیم‌خانه‌ها به یک مرد مجرد دختری را نمی‌دادند، مور به خوبی در فصلی درخشان از کتاب خود اشاره می‌کند که چگونه در قرن هجدهم یتیم‌ها و کودکان بی‌سرپرست برای مراسم خیریه‌ فراهم می‌شدند. اغلب این مردان (و برخی زنان) از قصد دی برای سابرینا آگاه بودند، اما دخترک چیزی نمی‌دانست. او فکر می‌کرد اگر سختی باور نکردنی تربیت‌های ولی‌نعمت مورد تقاضایش را بپذیرد تا نقش یک خانه‌دار یا منشی ارتقا خواهد یافت. چرا هیچ‌کس به پروژه کوچک دی اعتراض نکرد؟ همان‌طور که مور اشاره می‌کند، دوستان دی کاملا تحت تاثیر «پرهیزکاری» و «اخلاقیات مقید» او بودند، به عبارت دیگر آنها باور داشتند که او هرگز موجب هرزگی نمی‌شود و ظاهرا هم هرگز اینگونه نشد. حتی زمانی که دی برنامه‌ی سخت خود برای امتحان سابرینا آغاز کرد؛ سوزن به او فرو می‌کرد، شمع مایع بر روی بازوها و گردن او می‌چکاند، با تپانچه خالی به او شلیک می‌کرد، تنها با اعتراض اندکی از جانب دوستانش مواجه شد، آنها هرگز پادرمیانی نکردند. دی در قراردادی که به یکی از دوستانش داده بود متعهد شده بود که هرگز رابطه‌ی جنسی با دخترها نخواهد داشت و مدد معاش و جهیزیه آنها را نیز در صورتی که نمی‌خواست با آنها ازدواج کند تقبل می‌کرد. اجورث خود نیز پسرش را با روش‌هایی که در «امیل» شرح داده شده بود بزرگ کرده بود. بعدها دی در مقام دفاع از خودش توضیح داد که هرچه اتفاق ‌افتاد، دخترها از آنچه می‌توانستند در یتیم‌خانه بدست بیاورند بهتر شدند. در نگاهی خشک به ماجرا، این حرف کاملا درست است. اما دی، که قهرمان حقوق انسان‌ها بود، ظاهرا فساد و بی‌اخلاقی رفتار با دیگری به عنوان هدفی برای رسیدن به مقصود خویش را فراموش کرده بود. او چنان غرق در افکار و ایده‌های خود بود که لحظه‌ای در کاری که می‌کرد تردید به خود راه نداد و هیچ گاه نیندیشید که سابرینا درباره‌ی تمام این تعالیم چگونه فکر می‌کند. سابرینا فکر می‌کرد که هدایت او دروغ بوده و هر کسی که اطراف او بود این حرف را تصدیق می‌کرد. همان‌طور که اغلب در چنین مواردی پیش می‌آید، کارها همان‌طور که دی تصور می‌کرد پیش نرفت. مور درباره‌ی طعنه‌ی قوی و رمانگونه و بسیاری شخصیت‌های به یادماندنی در داستان سابرینا هشدار می دهد؛ سابرینا به سختی می‌توانست درباره‌ی آنچه به او گذشته بود حرفی بزند و به کسی کمک کند تا تجربه‌اش را درک کند، با این حال بر آنچه تجربه کرده بود آگاه بود و تنها زمانی توانست به این واقعیت بپردازد که از آن رها شده بود. زندگی او، مبنای داستانی از ماریا اجورث (دختر ریچارد)، انی بارنی (که سابرینا را خوب می‌شناخت) و هنری جیمز شد. «پوگامیلونِ»جورج برنارد شاو نیز که پایه‌ی «بانوی زیبای من» بود بخش‌های زیادی را به داستان دی و سابرینا بدهکار بود. مور در کتابش علاوه بر مشاهده‌ی دقیق و سخت‌گیرانه‌ای که به دی داشته است، اطلاعاتی درباره‌ی سابرینا نیز ثبت کرده است. «چگونه یک عیال کامل بسازیم»، به عنوان یک رمان خوب، گریزی از اشتباهاتی است که در گذشته رخ داده. او ماجرای دختری را تعریف می‌کند که در گمنامی تمام موردِ یک آزمایش می‌شود، نمونه‌ای کامل، نماد و افسانه‌ای از واقعیتی رخ داده‌ که از سابرینا بیش از یک انسان می‌سازد.

منبع: سالون

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: