خانه > کتاب > کتاب ‌فروش‌هایی که می‌شناختم

کتاب ‌فروش‌هایی که می‌شناختم

حدود ۱ ماه پیش آخرین کتاب فروش محلی‌ای که می‌شناختم هم تعطیل کرد. زمانی که ۵ سال پیش به این بخش از لندن اومدم، ۴ تا کتاب فروشی بود که پیاده و کمتر از ۵ دقیقه میشد به اونها رسید. ۳ تا از اونها در امتداد خیابون بودند. یکی، کتاب‌های ارزون‌تر از پشت جلد می‌فروخت، اون یکی جنس‌های دست دوم را تو ویترین نمی‌گذاشت و یکی از اونا هم شعبه‌ی کوچکی از یک فروشگاه زنجیره‌ای بود و آخری هم یک مغازه مستقل و معروف که پاتق نویسنده‌ها بود.

در یکسال گذشته، هر کدام یکی‌یکی مردند. اول سراغ فروشگاه زنجیره‌ای رفتم، تمام اجناس مغازه را ۹۰ درصد تخفیف زده بود و می‌خواست همه‌‌ی اونها را قبل از اینکه مغازه رنگ بخوره و ساندویچ فروشی بشه بفروشه. آخرین چیزی که ازش مونده بود یه فیلم مستقلِ خوب بود و روی درش علامتی آویزون کرده و از اینکه ۱۰ سال خوب را با مشتریانش داشته تشکر کرده بود.

منطقا، نباید به این دلیل الکی احساساتی می‌شدم. همون‌طور که اورول در «خاطرات کتاب فروشی» می‌نویسه، کتاب‌فروشی‌ها عمیقا، می‌تونن جاهایی باشن که مختص دیوونه‌ها و بیچاره‌هاست. تازه، همون‌طور که اینترنت آدم‌ها را متوفق می‌کنه، تعطیل شدن اون کتاب فروشی هم به کمپانی کتاب فروشی‌اش لطمه‌ای نمی‌زنه. من هم دوست دارم تصور کنم یه نفر، نسخه‌ی مدرنی از کتاب «شماره ۸۴ خیابان چارنینگ کراس رود» هلن هانف را که از طریق اِیبی بوک[i] خریده برام از طریق ایمیل بفرسته.

اما راستش نتونستم احساساتی نشم. در بعضی از کتاب فروشی‌ها، می تونم به بعضی از درخشان‌ترین لحظات زندگی تربیتی خودم فکر کنم. مهم نیست که کتاب فروشی زشت یا بی‌روح باشه. مهم اینه که باشه. مهم اینه که همیشه در اون جایی که باید، باشه.

اولین کتاب فروشی که من آگاهانه شناختم، WH Smith  (عموما به Smith’s می‌شناسنش) بود. در آخرین باری که اشتباهی گذرم به اونجا افتاد، وقتی عنوان قفسه‌ها و بخش‌ها را دیدم خل شدم؛ «داستانی»، «غیر داستانی» و بزرگتر از همه «داستان‌های دلخراش واقعی». ۱۵ سال یا قبل‌تر، من هر هفته سری به شعبه محلی می‌زدم، چرا که  تنها جایی بود که در محله‌ی ما کتاب نو داشت. و من به عنوان یک نوجوان عینکی، به بخش کتاب‌های علمی تخیلی و فانتزی حمله می‌کردم و دنبال ژانرهای مسخره و احمقانه می‌گشتم، جلد اونها پر بود از نقاشی‌های عجیب و غریب از جنگ‌های فضایی که اشعه‌های لیزر در هم برهم به طور نامتقاعد کننده‌ای به ستارگان دیگه برخورد کرده بود. هنوز، هم همون‌طوری عاشقشون هستم که هر هفته با پول توجیبیم یکی دو تا از اونها را می‌خریدم و می‌بردم خونه تا دیوانه‌وار بخونمشون. قفسه‌ی کتاب کاغذی‌هایی که هنوز قیمتشان بالا نرفته بود، بوی ناخوشایند کاغذهای ارزون قیمت که با کاغذ پلاستیکی‌های آبی و سفید جلد شده بود و کیف زشت و غیر ادبی Smiths ،‌جزو اولین خاطرات من در زندگی از کتاب‌هایی بود که عاشقشون هستم.

خیلی زود فهمیدم می تونم قطاری بگیرم و ۱۵ دقیقه بعد در مرکز منچستر باشم. بعد می ‌تونم از اونجا به شعبه‌ی Deansgate واترستون[ii] برم و وارد هرجای دیگه‌ای که قبلا بودم بشم. طبقات کتاب‌، از تولستوی تا براتیگان. اینجا هم عین Smith’s، برام سخته که خودم را با اونچه از واترستون سراغ داشتم وفق بدم. در اون روزهایی که تاریک بود و هیجان انگیز و پر بود از دانشجوهای دانشگاه منچستر که در تصور من مشغول مغازله با استادانی که دکامرون می‌خوندند، بود.

کتاب فروشی‌ها دیگه‌ای هم هستند که در خاطرات من موندن و اغلب‌شان هم چندان چنگی به دل نمی‌زدند. یک تسکو[iii]ی اسکاتلندی ( تسکو مغازه خواربار فروشی است و نویسنده به شلوغی کتاب‌فروشی اشاره دارد) که به طور دیوانه‌واری مجموعه‌ی کاملی از کلاسیک‌های روسی را در کنار تریلرهایش چیده بود. زمانی که تازه دانشجو شده بودم، کتاب فروش عتیقه‌ای که عادت داشتم بهش سر بزنم و منو به جلسات هفتگی‌ روشنفکری که در مغازه‌اش به‌راه می‌شد دعوت می‌کرد و همیشه می‌گفت «این حکومت را پایین بکشید و یک سیستم بزرگ کنترلی برای ما درست کنید». اصلا هم شوخی نمی‌کرد.

شکی ندارم که علی رغم آنچه در همسایگی من رخ داده، چه اون جاهایی که تر و تمیز اداره می‌شدند و چه اون‌هایی که انباری بودند، چه خصوصی‌ها و چه شرکتی‌ها،  مادامی که های استریت[iv] داریم اون‌ها هم پیشرفت می‌کنند.

اما همون‌طور که دنبال رمانی از مایکل فراین می‌گشتم و نتونستم آن را در چند کتاب فروشی که سر زدم پیدا کنم و امروز از طریق پست دریافتش کردم، از خودم می‌پرسم که اگه وارد مغازه‌ای بشیم و دنبال کتابی باشیم و بدونیم که اگه اونجا پیداش نکنیم می‌تونیم اون را از طریق اینترنت سفارش بدیم، آیا کتاب‌ها ارزش خودشون را یواش یواش برای ما از دست نمی‌دن. قرار نیست من یک لادایت[v] باشم. من می‌تونم یادداشتی دیگه‌ای بنویسم و درباره‌ی وب‌سایت‌های ادبی و فروم‌هایی که در اولین روزهای اینترنت مجذوب اونها شده بودم بنویسم اما امروز دارم به کتاب‌فروشی‌ها فکر می‌کنم، اونهایی که در واقع باهاشون بزرگ شدم و زیباترین چیزهایی بودند که می‌دیدم. خیلی دوست دارم داستان‌های کتابی شما را هم بشنوم.

گاردین

روزنامه بهار – پنجشنبه – ۷ دی ۱۳۹۱ – با کمی تغییر لحن به دلیل خط‌مشی روزنامه


[i]  از بزرگترین بازارهای کتاب دست دوم آنلاین

[ii] کتاب فروشی Waterstones

[iii]  تسکو(Tesco)نام یک خواربار فروشی جهانی است که مکان اصلی آن در انگلیس است. از نظر درآمد، سومین خرده‌فروشی بزرگ دنیا و از نظر سود، دومین محسوب می‌شود.

[iv]  high streets، اسم عامی که اشاره به خیابانی دارد که مراکز تجاری بزرگ در آن قرار دارد.

[v]  لادیسم یک جنبش اجتماعی از صنعتگران نساجی بریتانیا در قرن نوزدهم بود که عمدتا بوسیله تخریب ماشین آلات بافندگی، در برابر تغییراتی که بر اثر انقلاب صنعتی ایجاد شده بود، اعتراض کردند، چراکه آنها احساس کرده بودند که این تغییرات باعث از دست رفتن شغلشان می‌شود. اصطلاح «لادایت» Luddite  از آن به بعد برای توصیف کسانی که با صنعتی شدن و یا فن آوری‌های جدید مخالفت می‌کنند، استفاده شده‌ است.

Advertisements
دسته‌ها:کتاب برچسب‌ها: ,
  1. دنيا
    ژانویه 5, 2013 در 2:42 ب.ظ.

    يك همدلي عجيبي با نويسنده دارم
    وقتي براي اولين بار در زندگيم كتاب ژول ورن ميخوندم آخه مي دوني تا اونجا كه يادمه ما دو تا داشتيم يكي سفر به مركز زمين بود يكي سفر به كره ماه – سفر به مركز زمين برام جذاب نبود چون همون موقع كه مي خوندم هم مي دونستم كه توي زمين چه خبره و داغ ِ و اون تو خبري نيست هر چي هست بايد بري بالا و از جو خارج شي و اون بخش برام جذاب شد همين شد كه تصميم گرفتم برم سراغ خورشيد و يه ماده اي كه برسي به جاهاي داغ خورشيد ذوب نشي!
    حالا خلاصه اولين بار كه ژول ورن مي خوندم خونمون كرج بود يه كانون پرورش فكري هم نزديكمون بود كه با مامانمون مي رفتيم كتاب قرض مي كرديم بيشتر هم همين كتاب هاي علمي تخيلي بودن يا كتاب هاي علمي من عاشق آزمايش كردن بودم با آب و دور ريختني ها و تلسكوپ و اينا برقي مرقي هم از همون موقع دوست نداشتم!
    آره مي گفتم اولين بار كه كتاب ژول ورن مي خوندم ……..ولي حالا ديگه فضاي اون كانون پرورش فكري اِ كرج حتما شده ساندويچي و صد البته كه نظرم رو راجع به اينترنت و پيشرفت تكنولوژيك و فضاهاي مجازي مي دوني مثل زندگي توي يه مكعب مستطيل مي مونه در طبقه پنجم كه پات رو زمين نيست …..

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: