خانه > کتاب, ادبيات > سفر به انتهای شب

سفر به انتهای شب

«بهتر است خیال برت ندارد، آدم‌ها چیزی برای گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف می‌زند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می‌آید، هرکدام از طرفین سعی می‌کنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی‌نتیجه است و درد‌هاشان را دست نخورده نگه می‌دارند و دوباره از سر می‌گیرند، باز هم سعی می‌کنند جایی برایش پیدا کنند.»

سلین در ۳۸ سالگی

از خوبی‌های سلین خواندن یکی هم همین است. اینکه نگاهت را به اطراف و اطرافیانت دقیق‌تر و بازتر می‌کند. پلشتی‌ها و پستی‌ها و حقارت‌ها و نیازهای طبیعی و غیر طبیعی آنها را بهتر می‌بینی. به خوبی می‌بینی چقدر انسان‌ها بی‌خودی خودشان را تحویل می‌گیرند. « این است که بگذاری در هر شرایطی بساطشان را پهن کنند و در میان لاف و گزافه‌های احمقانه‌شان خر غلت بزنند. این کار غریزی است. در ضمن هیچ مردی نیست که بیش از هر چیز لاف‌زن نباشد. نقش پادری چاپلوس تقریبا تنها نقشی است که از طریق آن انسان‌ها وجود همدیگر را با لذت تحمل می‌کنند.» سلین که می‌خوانی چاکرم مخلصم‌ها و قربون صدقه‌های مفت اطرافیان در نظرت رنگ می‌بازد. ما خیلی وقت‌ها نیاز داریم که این مزخرفات را جدی بگیریم. هر چند اغلب هیچ کدام جدی نیستند. یا از روی عادت‌های کلامی زده می‌شوند یا زده می‌شوند که تو شنونده خر شوی و کاری کنی یا اینکه خود گوینده برای برطرف کردن میلی در درونش دوست دارد این حرف‌ها را بزند. به هر حال هر چه هست حرف مفت است. دینی به گردن تو ندارد. می‌توانی نهایت، لبخندی حواله‌اش کنی و خلاص. «دست برداشتن از زندگی خیلی آسان‌تر است تا دست برداشتن از عشق! آدم در این دنیا عمرش را به کشتن و پرستیدن می‌گذراند. و هر دوی اینا‌ها را با هم. از تو متنفرم! می پرستمت! از خودت دفاع می‌کنی، خوش می‌گذرانی و دیوانه‌وار به هر قیمتی که هست زندگی را به موجود دوپای دیگری در قرن آینده وا می‌گذاری، طوری که انگار هیچ لذتی بالاتر از ادامه پیدا کردن نیست، طوری که انگار این کار در نهایت عمرت را جاودانه می‌کند. به هر حال میل به عشق ورزی چاره ناپذیر است. مثل میل به خاراندن تن آدم.» (۷۴)

بله. هوای آقای سلین اینجوری‌ست. خوندن سلین و دیدن گدار دهه‌ي ۶۰ به آدم جرات میدهد. کمی تکلیف را مشخص می‌کند. نه از بابت راه نشان دادن. از بابت زدودن چرک‌ها و کثافت‌هایی که دورمان را گرفته.

کلیشه‌ای به چیزها نگاه نمی‌کند. سیاه نگاه می‌کند که بکند. این همه سفید و پر امید نگاه کردند و کردیم و تا سر در گه فرو رفتیم کجا را گرفتیم. ذره‌ای با خودمان خلوت کنیم. بهتر هم هست. پی در پی و جا به جا سراغ آدم‌ها می‌رود. سفر به انتهای شب انگار در عین داستان سرایی یک روانکاوی جمعی و مدام است. از جنگ تا عشق. از کار تا خانواده.

«خلاصه کلام، کارمند نگو، جواهر بگو، همه به دقت دست‌چین شده، آنقدر با پشتکار و بی‌شعور که بیشتر از آن امکان نداشت. مادرم کشته مرده این بود که پسرش این طور باشد، پسری عاشق صاحب‌کارهای خودش و دربست مال خودش، تا بتواند جلوی عالم و آدم قمپز در کند، خلاصه، پسری خلف و مشروع»(۱۴۰) در مرگ قسطی هم دین‌اش را به خانواده ادا کرده بود. اینجا هم ابتدا به مفهوم میهن و مشتقات‌اش می‌رسد و بعد خدمت خانواده. خوبی سلین این است که با کسی تعارف ندارد. در همین یک قلم خود من چقدر طول کشید تا بفهمم که چه بسیار توصیه‌ها و نصیحت‌های مادرانه برای من نیست حتمن و الزاما. برای خودش است.

***

زندگی ما را وادار می‌کند ولو به قیمت تناقض‌گویی سعی کنیم که تنها با یک صدا حرف بزنیم، رمان اینگونه نیست، سلین در قله است.

آنقدر نشد چیزکی از همین محض به یادماندنی‌ها از مرگ قسطی بنویسم که رسیدم به سفر به انتهای شب.

جایی خواندم منتقدی پیشنهاد کرده بود برای کسانی که سلین نخوانده‌اند از دسته‌ی دلقک‌ها شروع کنند. سلین خوانی منم از همین کتاب شروع شد. آنقدر که زبانش شیرین است. آنقدر که نوشتنش جذاب و حیرت‌انگیز است، آنقدر که سیاهی را خنده خنده به خوردت می‌دهد.

اینجا و آنجا می‌نویسند که سلین فاشیست بود. سلین ال بود و بل. چیزی ازش درنمی‌آید. به درد امروز و دیروز و فردامان نمی‌خورد. غافل از ساختارشکنی همه‌جانبه و عمیقن فرانسوی‌اش. بعد عده‌ای دیگر می‌گویند که آنارشیست است. تا قبل از خواندن سفر به انتهای شب که اولین کتابش هم هست. هیچ کدام را قبول نمی‌کردم. ضد یهود بودن سلین مساوی فاشیست بودن نیست و شواهد کافی برای آنارشیست بودنش در اختیار نداشتم.

سفر به انتهای شب نه تنها شاهکار است، بلکه به یقین می‌گویم که سلین آنارشیست است. یک ضد ساختار تمام عیار. یک ساختار شکن بی رحم. شوخی ندارد. ذات انسان را هدف قرار داده، از قضا به گونه‌ای بیولوژیک هم، اما فاشیست نیست. از قضا به قول تروتسکی کلی هم اخلاق گراست. نه اینکه این دو در برابر هم باشند.

سلین و کتابها و مثلا این یکی سفر به انتهای شب را می‌توان پوچ‌گرا نامید. اما با این کار اشتباه کرده‌ایم. به عبارتی، خیلی چیزها مغفول می‌ماند. اینجوری خیلی چیزها را نگفته باقی گذاشته‌ایم و برچسبی زده‌ایم که چندان هم به‌کارمان نمی‌آید. با این حال از خواندنش یاد می‌گیریم و سر درِ ذهنمان می‌نویسیم «هر جا که باشی، به ندرت اتفاق می‌افتد که زندگی سراغت بیاید و کاسه‌ای زیر نیم کاسه کثافتش نباشد.»(۱۹۱)

سلین با سفر… یک فرم نسبتا کلاسیک را انتخاب می کند. فرم سفر. شاید این هم از جمله دلایلی است که او را آخرین نویسنده مهم کلاسیک فرانسه می‌دانند و در این فرم است که نهایت پختگی و بلوغ داستان گویی‌اش را نشان می‌دهد. در مرگ قسطی به سراغ فرم آبستره می‌رود. هیچ کدام از رمان‌های سلین را گه خواندم نمی‌شود تعریف کرد. هر چه جلوتر میریم سخت‌تر میشود. شاید درباره سفر بشود چیزهایی گفت. مرگ قسطی کمتر و دسته دلقک ها از این هم کمتر. با این حال شاید فرم مرگ قسطی هنرمندانه‌تر باشد. چون کمتر تجربه شده. در همه‌ی اینها آنچه به نظرم گوهر درخشانی بود. رمان به مثابه تجربه‌ی زیستن بود. همراهی فردینان در چند ماه گذشته سایه سیاهی بر زندگی‌ام انداخت. با این حال لذت بخش بود. یگانه بود.

منطق روایت آنگونه که در فیلمنامه‌ها و داستان‌های عرفی جریان دارد برای سلین مطرح نیست. برای همین است که اگر کنش‌ها و اتفاقات و اجزا روایت درام را با پرسش‌هایی منطقی روبرو کنیم کار چندان درستی نکرده‌ایم و جواب چندان درستی هم نخواهیم گرفت.

به سراغ جنگ می‌رود و می‌گوید «جنگ یادم داده بود که ابدا به قلب اعتماد نکنم! چه جور هم یادم داده بود! خیال نداشتم فراموش کنم.» (۴۸) «در این احتضار دراز مدت، این مرگِ در عین سلامت جسم و جان، هیچ چیزی غیر از حقایق مطلق نمی‌شود فهمید. کسب چنین تجربه‌ای لازم است تا انسان برای همیشه به ماهیت گفته‌های خودش پی ببرد.» (۵۲) سراغ سیاست می‌رود و می‌نویسد «دیگر بی‌سواد لازم نداریم! فقط سرباز و شهروندی می‌خواهیم که رای بدهد، بخواند و بجنگد! مشق نظامی برود و بوسه بفرستد! با این رژیم مردم کم‌کم پخته شدند. آخر شور و اشتیاق به آزادی، باید کاربردی هم داشته باشه، نه؟» (۷۰)

سلین انسانیت را نشانه رفته، می گوید انسان ذاتش ( بخوانید ذات پلیدش ) را عوض کند من هم جور دیگری می‌نویسم. در دسته دلقک ها از مرگ، سردستی می گذرد. مرگ قسطی پر است از تم مرگ. معرکه را خوشم نیامد. حاشیه‌ای بود که می‌شود نخواندش. چنگی هم به دل نمی‌زند. سفر به انتهای شب، هم سفر است و هم مرگ. این مرگ اندیشی در همه‌ی سلین وجود دارد. به نظرم از مهم ترین وجوه سوژگانیت است. با این حال و هواست که طبیعت انسان را نشانه می‌رود.

سلین می‌گوید و می نویسند که مخالف اندیشه است. شاید منتقد نق نق‌وی او بگوید. منتقد چه نیست؟ بله. منتقد خیلی چیزهاست. ریشه خیلی چیزها را دارد می‌زند. یک آنارشی تمام عیار. آذین شده با زیبایی شناسی پرولتری. در تمام این مطلب دارم سعی می کنم که به هر وجه از آنارشی او اشاره کنم.

زبانش را خودش باید بگوید. همین که در مقدمه‌های مرگ قسطی و دسته دلقک ها نوشته کافی است. بر علیه زبان است و می نویسد که بر علیه اندیشه. بر علیه اندیشه نظامند آلمانی و تحلیلی انگلیسی (می نویسد که حالش از کاری که یهودی‌ها کرده اند و آن معیاری کردن ادبیات است بهم می‌خورد و برای نمونه ادبیات انگلستان را مثال می‌زند) . لعنتی ذاتش فرانسوی است و این همه زبان عالی !

پرسه زنی از دیگر تم‌هایی است که در این ۳ کار سلین وجود دارد. پرسه زنی در حومه لندن. نیویورک. دیترویت. میدان کلیشی پاریس…فرقی نمی‌کند. پرسه زنی‌های او در تقابل با فضای سربسته قرار می‌گیرد. فضای سربسته نماینده نهاد است. دانشگاه و کلیسا در فضاهایی سربسته هستند و کسب معرفت به طور سنتی در این مکان‌ها انجام می شود. سلین و فردینان از هر دوی اینها بیذار اند. ترجیج می‌دهد در خیابان‌ها بچرخد. سردش نباشد و هوا یاری کند. شب را هم همانجا صبح می‌کند.

سر طبیعت هم غر می‌زند. فحشش می‌دهد. به آفریقا که می‌رود اصلا حوصله‌اش را ندارد. آن همه سرسبزی و و طبیعت بکر اثری رویش ندارد. درست می‌ایستد جلوی زیبایی شناسی طبیعت مهربان و زیبا. کاری که مثلا هرتزوگ در سینما می‌کند. وجه خشن طبیعت را نشان می‌دهد. دل خوشی ازش ندارد.

نه برای پرولتاریا دل می سوزاند و نه برای آن آفریقاهای استبداد زده. کمی جبرگرا هم می‌شود. فقیر چاره ندارد. می‌درد. می‌دزدد. می برد. همین است.

لحن و غنای معناشناسانه‌ی رمان فوق العاده است. اغلب فصل‌ها با جملاتی تکان دهنده و پرمعنی آغاز می‌شود. هر چند که محدود به ابتدای هر فصل نیست و جا به جا باید خط کشید و یادداشت کرد. یادداشت بابت یادآوری یا یادگیری!

سلین منتقد است و دور می‌ایستد. در پرسه‌زنی‌هایش به دقت نگاه می‌کند و آنچه را که می‌بیند با دقت نقد می‌کند. «باید به گفته کلود لورن (نقاش فرانسوی ۱۶۸۲- ۱۶۰۰) ایمان آورد. پیش زمینه‌ی تابلو همیشه زننده است و هنر حکم می‌کند که موضوع اصلی نقش در دوردست قرار بگیرد، در جایی دور از دسترسی، جایی که دروغ، این رویای شکفته و تنها عشق انسان‌ها بدان پناه می‌برد. زنی که بتواند به طینت فلک‌زده‌ی ما پی برد به آسانی محبوب ما می‌شود، وحی منزل و قوه‌ی حیات ما می‌شود. از او انتظار داریم که علت وجودی دروغی ما را بپروراند، ولی در این میان، از طریق این کاربرد معجزه‌آسا می‌تواند تا اندازه‌ی زیادی زندگی خودش را تامین کند. موزین غریزتا در این راه کوتاهی نمی‌کرد.» (۸۳)

اندک جملات روشن کتاب درباره مالی است.

«وسط این تاریکی که آنقدر غلیظ بود که به نظر آدم می‌رسید اگر دست‌ها را یک‌کم باز کنی دیگر آنها را نمی‌بینی، من فقط یک چیزی می‌دیدم، اما همین یک چیز را با یقین کامل می‌دیدم؛ که توی این تاریکی وسوسه‌ی آدم‌کشی به شکل بی‌حساب و بی‌انتهایی پنهان شده.»(۲۰) سربندهایی که چشم‌ها را می‌بندد را اینجور می‌شود فهمید. این سلین است که باز از جنگ می‌گوید. «رسیدن به لب مطلب سخت است، حتی در مورد جنگ هم خیالپردازی تا مدت‌ها پیله می‌کند. اما گربه‌هایی که نزدیک است در آتش بسوزند، بالاخره خودشان را به آب پرتاب می‌کنند» (۳۰)

سلین، در سفر به انتهای شب نوشت که «شکست بزرگ، در هر موردی، فراموشی است، مخصوصا فراموشی چیزی که آدم را از بین برده و فرصت نداده که بداند آدمیزاد تا چه حد پست است.» (۲۱)

سلین در اول جولای ۱۹۶۱ بر اثر بیماری عروقی مرد، هر چند که خودش نوشته بود «وقتی که آدم در این دنیاست، بهتر از همه این است که از آن بیرون برود، مگر نه؟ حالا می‌خواد دیوانه باشد، می‌خواهد نباشد، وحشت زده باشد، یا نباشد.»(۶۰) اما خودش را نکشت. او تا آخر در انتظار یک زندگی بهتر بود.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: