خانه > روزانه > کاملا باورت می شود

کاملا باورت می شود

سینما Act است. سینما بازی است. سینما عین زندگی است.

آنها در سینما بازی می کنند، همه چیز را می چینند. پست ها و وظایف تقسیم می شود. بودجه تنظیم می شود. عده ای درسش را خوانده اند، عده ای رویاپروند، عده ای رهگذرند، عده ای علاقه مند. عده ای مفت خور. عده ای کاسب …

بعد، همه چیز را آماده می کنند، فیلمی اختراع شده که روی آن تصویرهایی ثبت می شود، هر روز این اختراع بهتر و کامل تر می شود. هر روز تکنولوژی و تجهیزات پیشرفت می کند. تعداد عوامل فیلم ها کم و زیاد می شود. عالمی درست می شود و جشنواره ها فیلم ها را انتحاب می کنند و بهم جایزه می دهند.

سینما Act است. سینما بازی است. ما که آنجا نبوده ایم. [من از کجا می دانستم ویرجینیا ولف چطوری بوده؟] ما فقط یک زندگی داریم. آدم های اطراف خودمان را می بینیم. همین هایی که اینجایند. نهایت مسافرتی برویم 4 تا آدم دیگر ببینیم. قصه های خودمان را داریم. نهایت قصه ی 4 تا آدم دیگه را هم می شنویم. [هوس و ولع آدم و قصه ندارم… همین هم خودش خیلی وقت ها زیاد است.]

ما آنها را، همان هایی که روی پرده هستند، همان های که روی DVD صفر و یک شده اند و روی تلویزیون ظاهر می شوند را که نمی شناسیم، آنها برای ما بازی می کنند، عصبی می شوند، خوشحال می شوند، می خندند، گریه می کنند، قتل می کنند، عاشق می شوند، نقشه می ریزند، ما تماشا می کنیم. ما آنها را نمی شناسیم، آنها هم مارا نمی شناسند، آنها بازی می کنند، شغلشان است / عشق شان است / زندگی شان است /….ما تماشا میکنیم.

آنها بازی می کنند، ما نگاه می کنیم. بازیهایشان را نگاه می کنیم. اداهایشان را نگاه می کنیم. آنکه خوب بازی می کند را جایزه می دهیم و آنکه بد است را هیچ. شاید 4 تا فحش هم بدهیم. آنکه خوب قصه تعریف می کند همچنین. آنکه خوب و آراسته می سازد باز همچنین.

بعد، عده ی زیادی این وسط هستند. فیلم ها را دسته بندی می کنند، ارزش گذاری می کنند، نقد می کنند و تحلیل می کنند. بعد بین خیلی هاشان همیشه دعواست. محفلی اند. یکی با یکی خوب است و یکی با یکی بد. آن یکی مجیز فلانی را می گوید، این یکی به همه فحش می دهد. عده ای فیلم سیاسی می سازند. عده ای فیلم تبلیغاتی می سازند. ما کمتر آنها را نگاه می کنیم. آنها هم بازی می کنند.  همه آن رو بازی می کنند. ما اینطرف. آنها آن طرف. ما بازی آنها را نگاه می کنیم. بعضی وقتها خودمان هوس بازی می کنیم.

یکی طبیعی بازی می کند و یکی مصنوعی بازی می کند. طرف چنان به خود می لرزد که انگار «واقعا» عصبی است ؟ خب حتمن  هست. چون اگر نبود که اینطور بازی نمی کرد. اما عصبی نیست چون دارد بازی می کند. [جک نیکلسون را یادتان است که در «درخشش» چقدر عصبی بود و چطور در پشت صحنه می خندید. او از آن بازیگران درجه یک است. خیلی خوب بازی می کند.]

یکی هم آنقدر خوب بازی می کند که از نقشش بیرون نمی آید و بعد فیلم خودش را می کشد…

این بازی تمام واقعیت فیلم است. تمام واقعیت آن فرد. تمام واقعیت آن قصه. کارگردان و نویسنده هر چه به خورد من بدهد، داده. نگاه می کنم و اگر این کار را خوب انجام دهد همراهش هستم تا آخر خط. مگر من چند نفرم؟ من فقط بعضی چیزها را می بینم. کمتر قصه هایی را می شنوم. اما تمام آنها که در فیلمند خیلی هستند. خیلی قصه دارند. خیلی زیادند. من روی مبل لم می دهم و به تمام آنها نگاه می کنم و با آنها سلام و احوال پرسی می کنم. می بینم چه نقش هایی عوض می کنند. دیروز نقش فلان را داشته و امروز نقش بهمان را.

دیدی بعضی ها چه خوب بازی می کنند؟ کاملا باورت می شود. کاملا باورم میشود که طرف ناراحت است، خوشحال است. بی پول است. مریض است…

اما آنها را من دورند. هیچ کدام از پرده و صفحه بیرون نمیایند. حتی اگر بیرون می آیند باز در پرده بیرون می آیند. [رز ارغوانی قاهره یادتان است ؟]

آنها از من دورند و من همان قدر که از خودم روی مبل و دور از تصویر محافظت می کنم در قصه هایشان کمتر شریکم. چون من این طرفم و آنها آن طرف.

اما بازیگران این طرف هم هستند. بیرون از پرده. اتفاقا زیادند. هر کدام قصه ای دارند. ولی کل آن را برایت تعریف نمی کنند. اصلا قصه گویی شان در باب هنر نیست…بازیگران خوبی اند. آنها هم بازی می کنند… کاملا باورت می شود.

سینما Act است. سینما بازی است. سینما عین زندگی است.

اما زندگی سینما نیست.

پ.ن1: این یادداشت، دیشب موقع تماشای ساعت ها ی اثر استفان دالدری نوشته شد…

پ.ن2: از دیشب دائم با خودم می خوانم : آی گلادیاتورهای پارک وی

Advertisements
  1. آزاده علیزاده
    ژانویه 19, 2012 در 12:31 ب.ظ.

    کامران مبهوتم کرد نوشته ات. عالی بود. دست مریزاد.

    • ژانویه 19, 2012 در 12:50 ب.ظ.

      بلد نیستم… نمی دونم باید بگم مرسی یا نه. ممنون که خوندی

  2. دنیا
    ژانویه 19, 2012 در 1:58 ب.ظ.

    کاملا باورم می شود….. می خواهم باورم بشود…..که گم شود در روزمرگی ویرجینیا ولف و رها شوم …..که او شد….نوشت و رها شد…در جیب هایش سنگ ریخت و رها شد….سینما زندگی است….در چشم به هم زدنی تمام می شود….چنان می ماند در ذهنت که یادی از دوره های جلسه فیلم….گنگ….نگاهی از جایی شاید خیرگی نگاه لیو اولمن در پرسونا …..لبخندی از جایی دیگر شاید لبخند بچه چاپلین…..و اشکی که با پلک زدنی میریزد از دیدگان دخترک عاشق پرنده خارزار که دلت بگیرد و یادت باشد که زنده ای…..سرگشتگی خودم را در سرگشتگی مهاجران تئو میبینم….هراس هایم را در هیچکاک ….دغدغه های رابطه را با آنتونیونی …شاید این روایت های عریان زندگی آنهاست که نهیب می زند باید بروی و روایت خودتت را تمام کنی…..تمامش کنی…..برو و بساز به شیوه ی خودت ….لمسش کن….سینما…….این همه روایت را نخواندی مثل کتاب، دیدی، لمس کردی، فهمیدی، باورت شد….. بساز روایت خودتت را…..تجربه کن….همین یکبار…..یکبار برای همیشه

  3. آری
    ژانویه 19, 2012 در 6:47 ب.ظ.

    کسایی که زندگی رو دوست ندارن به سینما می‌رن…

  4. مریم
    ژانویه 20, 2012 در 6:40 ب.ظ.

    آدما محصول تجربه هاشونن، تجربه های دیدن، شنیدن، باور کردن و …

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: