خانه > ادبيات > گزارش دیدار با ایوان کلیما؛ روایت گر قصه های آزادی

گزارش دیدار با ایوان کلیما؛ روایت گر قصه های آزادی

نویسنده ی مبارز و مشهور اهل چک سالها از عمرش را در بازداشتگاه زندانیان سیاسی یا اسرای جنگی ( اردوگاه هایی که توسط نازی ها در خلال جنگ دوم جهانی ساخته میشد و یهودیان را پیش از کشتن در آنها نگهداری

Ivan Klima. Photograph: Eamonn McCabe

guardian: Ivan Klima. Photograph: Eamonn McCabe

می کردند ) سپری کرده و یک عمر برای کسب آزادی جنگیده است. زمانی که تانک های روسی در 1968 به سمت پراگ آمدند او مشغول تدریس بود، اما مصمم شد که با روسها به مبارزه برخیزد، او به کشورش بازگشت و 19 سال بعد را در تبعید گذراند. تبعید در کشور خودش. متن زیر حاصل گفتگوی تیم آدامز با ایوان کلیما، درباره ی زندگی، عشق و لحظات مهم زندگی اوست.

نحوه بزرگ شدن ایوان کلیما به گونه ای بوده که معنای آزادی را به خوبی درک می کند. آزادی نقطه مقابل دوران کودکی اوست. در 1941، زمانی که کلیما 10 ساله بود، پدرش مسافر اولین نقل مکان یهودیان به تریزین (Terezin، دیواری که یهودی های پراگ را جدا می کرد ) بود، مسافر گتویی نظامی، در شمال پراگ و خانواده ی او نیز تحت تعقیب قرار گرفتند و کلیما تا پایان جنگ در تریزین ماند. او می گوید تا پیش از آنکه هیتلر به قدرت برسد نمی دانسته که پدر و مادرش یهودی هستند.

او یک بار در این باره نوشت «هر کسی که در کودکی ارودگاه های نازی ها را تجربه کرده باشد، در جایی که همه ی زندگی تو به یک قدرت بیرونی وابسته بود که در هر لحظه می توانست تو را کتک بزند و تو و همه ی اطرافیانت را بکشد، به احتمال زیاد حداقل زندگی متفاوتی از افرادی که فقط آن دوران را مطالعه کرده اند خواهد داشت، آنچه من از آن روزها یاد گرفته ام آن است که زندگی هر لحظه می تواند مثل رشته ی طنابی پاره شود.»

البته درسهای دیگری هم برای کلیما وجود داشته، مثل درس زنده ماندن یا درس فرار کردن. کلیما تنها یک کتاب با خود در تریزین داشت، آقای پیکویک (اولین رمان چالز دیکنز). او بارها و بارها آن را خواند و خود را در دنیای سم ولر و ناتانیل وینکل تجسم می کرد. آزادی برای ذهن او گونه ای قصه گویی بود.

او نوشتن را زمانی که در اردوگاه بود آغاز کرد، با علم به اینکه هر صفحه ای که می نویسد می تواند آخرین صفحه اش باشد، و فهمید که کلک فرار کردن هم می تواند مفید باشد. او نمایشنامه می نوشت و عروسک های خیمه شب بازی اش را خودش درست می کرد و نمایش می داد، از دختر آرزوهایش می گفت و از اولین عشق زندگی اش. احساس آزادی که او از خلال نوشتن در آن روزها پیدا می کرد هیچ وقت فراموشش نشد. او امروز در خانه اش در پراگ به من می گوید » همیشه به دنبال آزادی بوده ام و هیچ وقت سانسور نشده ام.»

آن تجربیات اولیه که وی با عنوان «دوران جوانی» از آن یاد می کند، یکی از اجزاء ذهن او برای نویسندگی است. کلیما در دوران بزرگسالی برای آنکه بخوابد، همیشه ملافه ای روی صورتش می کشد، میراث تریزین، جایی که هیچ وقت چراغ ها را خاموش نمی کردند و او مجبور بود تا به عنوان مکانیزمی دفاعی همیشه پتوی خود را روی صورتش بکشد. او همیشه و به طور مستمر خواب آن دوران را می بیند که دستگیر و زندانی شده. احساسی که خیلی وقت ها در ساعات بیداری نیز تجربه اش می کند. کلیما اکنون 77 ساله است ( مصاحبه در سال 2009 انجام شده ) و در حال کار بر روی خاطراتش که می خواهد نامش را قرن دیوانه ی من بگذارد.

کلیما می گوید » شاید حدود 70 درصد زندگی را بدون آزادی گذرانده ام» اما در حقیقت اینها کلماتی هستند که پنهان کننده ی سالها ایثار و کشمکش اند. بعد از تریزین نوبت به اشغال چکوسلواکی توسط شوروی رسید، اندک امید بهار پراگ در 1968 که کلیما یکی از صداهای مهم آن بود از بین رفت، و سپس 21 سال دیکتاتوری و سرکوب تا زمان فرا رسیدن انقلاب مخملی 1989. در تمام این سالها او ایده ی آزادی و اینکه می توان در نوشتن به حقیقت رسید را رها نکرد.

کلیما این روزها در نزدیکی جنگل انبوهی در جنوب پراگ زندگی می کند. دو فرزند او و خانواده هایشان هر کدام در همان نزدیکی خانه ای دارند؛ و صبح ها برای چیدن قارچ بین درختان می رود. فیلیپ راس، یکی از دوستانش، او را با موهای مدل بیتلز و دندان های قوی توصیف می کند؛ یک رینگو استار روشنفکر . ظاهر این توصیفات هنوز هم برقرار است، هر چند موهایش خاکستری شده اند و به طرز شگفت انگیزی روز به روز بیشتر شبیه بوهمی ها ( منطقه ای در غرب کشور چک) می شود. تند تند می خندد اما هیچ چیز را ساده نمی انگارد . 30 تا یا بیشتر کتاب نوشته است. کتاب هایی از درون قلبش و درباره ی صداقت؛ شجاعت؛ عشق و هر از گاهی هم دستی بر فلسفه داشته است.
من یک بار دیگر کلیما را در سال 1991 دیده بودم. برای انتشارات گرانتا کار می کرد. من چندتایی از کتاب های ترجمه ی او را ویرایش کردم؛ ما با هم به رستوان خوبی در غرب لندن رفتیم. من از روی سادگی فکر می کردم که در سالهای بعد از 1989، او چقدرمی توانست در شادی باشد، اما به جای آن همواره نگران یک ساده سازی و جمع بندی ساده انگاری بوده است و شدیدا در برابر ظاهر سازی ها موضع گرفته است. او اصرار می کرد که فقط یک کف دست نان و سوپ سبزیجات می خورد و به من با چندتایی از سرگرمی های زمختی که داشت چیزی یاد دهد، درحالیکه من تندتند صحبت می کردم که چگونه باید احساس آزادی کرد. و او در جواب، به تمام سالهای از دست رفته ی عمرش اشاره می کرد.

او در خانه اش و در تمام این سالها آدم بسیار گرمی است اما کمی هم ایرادگیر شده است. می گوید » برای نسل جوان آن روز ، 1989 تاریخ بسیار مهمی است. من بعضی اوقات به بحث با دانش آموزان در پراگ می نشینم و شرح می دهم که واقعا چه شد، و اغلب باید برای آنها بگویم کمونیسم چه بود، آنها هیچ چیز در این باره نمی دانند.»

او معتقد است که هنوز هم حس قوی ای نسبت به گذشته و آینده دارد. می گوید » به عقب که نگاه می کنم، انگار هر آنچه اتفاق افتاده ناگزیر بوده است. پرستوریکا ( خط مشی های آزادسازی اقتصادی و توسعه در روسیه که در دهه ی 90 میلادی توسط گورباچف اجرا گردید ) در روسیه بود و نفرتی بزرگ بر علیه رژیم و اشغال گران شوروی که از پست ترین انسانها بودند. پس باید چیزی تغییر می کرد، اما اینکه این همه سریع اتفاق افتاد باعث تعجب بود.»

کلیما در آن روزهای عجیب و غریب نوامبر آن سال یکی از حاضرین تاتر Magic Lantern بود که انقلاب مخملی توسط وسلاو هاول و دوستانش که اغلب از نویسنده ها بودند ساخته شد. از یک جهت او بدین منظور دعوت شده بود که روی صحنه بایستد و حضار را هماهنگ کند. اتفاقی که به گفته ی خودش برای اولین بار بعد از 20 سال توانسته بود در زادگاه اش در یک جمع عمومی صحبت کند، لحظه ای شدیدا احساسی بود.

» من خیلی ساده درباره ی شرایطی که در آن بودیم حرف زدم و با استقبال خیلی زیادی مواجه شدم. و عجیب آنکه بعد از تمام شدن حرف هایم، عده ی زیادی از مردم می آمدند و می گفتند که نمی دانستند که من در این سالها در پراگ زندگی می کردم. نویسندگانی که در لیست سیاه رژیم بودند، مجبور به نوعی از زندگی بودند که انگار وجود ندارد. مردم فکر می کردند ما در تبعید زندگی می کنیم؛ به نوعی هم در تبعید بودیم.»

آن سخنرانی و اتفاقاتی که بعد از آن به وقوع پیوست، نشان دهنده ی همراهی کلیما با هاول بود که رییس جمهور شد و بسیاری از دوستانش، از نویسندگان تا استادان دانشگاه، ناگهان به عنوان اعضایی برای تشکیل کابینه انتخاب شدند، اتفاقی که غیرمنتظره ترین واقعه ی زندگی کلیما محسوب می شود: یک پایان شاد. جمع شدن این همه لذت و شگفتی از این پایان خوش مرهمی بود بر تمام دردها و امیدهایی که او پیش از آن داشت.

به گفته ی کلیما اگر 1989 بهترین دوران بود، 1970 بدترین بود. زمانی که تانک های روسی در 1968 به سمت پراگ آمدند، کلیما در لندن بود و در راه کسب کرسی استادی در میشیگان. با خانواده اش در راه ایالات متحده بود که خبرها به او رسید و او را برآشفت. و زمانی که یک سال بعد، دوره تدریس اش رو به پایان بود با سخت ترین تصمیم زندگی اش مواجه گشت. آیا باید مانند بسیاری دیگر از مخالفان چک در آمریکا و در تبیعد می ماند یا باید با خانواده اش به خانه بازمی گشت؟

کلیما به یاد می آورد » همه می گفتند: برنگرد، آنها تو را به سیبری می فرستند. اما من حس می کردم به عنوان یک نویسنده نمی توانم در خارج از کشور زندگی کنم، نه تنها زبان را، بلکه ارتباط با مردمی که خوب می فهمیدمشان را هم از دست می دادم. من می توانستم آمریکایی ها را تحسین کنم اما مشکلات آنها مشکلات من نبود.»

کلیما در مارس 1970 به پراگ برمی گردد. » هوا بسیار سرد بود، آنها تمام افرادی که به نوعی در بهار پراگ مشارکت داشتند را محدود کرده بودند؛ 400.000 نفر شغل خود را از دست داده بودند، بسیاری از آنها افراد ماهری در کار خود بودند، معلمان، مدرسان، همه افرادی که در رادیو و تلویزیون و اتحادیه کارگری کار می کردند.» کلیما نیز جزو لیست سیاه بود و تنها می توانست در شغل های پست کار کند. او مجبور بود پاسپورتش را از بین ببرد، گواهینامه رانندگی اش را باطل کند و تلفن خانه ی او هم قطع بود. او را تهدید کردند که حق ندارد هیچ کتابی بنویسد و حتی در خارج منتشر کند و قانونی وجود داشت که اگر کتابی در خارج از کشور منتشر کند، تمام حق التالیف آن را می توانستند ضبط کند.

کلیما بلافاصله وارد مبارزه با این برنامه های محروم سازی شد. » یک هفته پس از بازگشت، جلسه ای را ترتیب دادم و 45 مهمان دعوت کردم، آنقدر که دیگر خانه ام جا نداشت. برای آنها گوشت سرگنجشکی درست کردم که آنها اسمش را گذاشته بودند ‹توپ های کلیما›. مقداری شراب بود و افراد آنچه به تازگی نوشته بودند را می خواندند. این آن چیزی بود که هر هفته تشکیل می شد. یادم می آید که هاول دوتا از نمایش نامه های جدید را خواند؛ کوندرا نیز که آن روزها هنوز در پراگ بود می آمد و چیزهایی می خواند.»

بعد از حدودا یک سال، لودویک واکولیک (Ludvik Vaculik) ( نویسنده کتاب یک فنجان قهوه با بازجویم) که از دوستان کلیما بود مردی از اهالی اوستراوا را همراه خود به جلسه ها آورد، نویسنده ای که یکسالی را در زندان گذرانده بود. مردی که بعدها اقدام به خودکشی کرد، در زندان با پلیس توافق کرده بود که در قبال آزادی خود، نام و عکس تمامی افرادی که به خانه ی کلیما رفت و آمد می کنند را به پلیس دهد. » از آن زمان بود که ما شناخته شدیم.»

نویسندگان تحت تعقیب قرار گرفتند و خانه هایشان مورد تجسس واقع شد. تشکیل جلسات بسیار سخت شده بود اما » ما تلاش می کردیم که در ارتباط نزدیکی با هم باشیم.» یکی از اعضا پیشنهاد داد که نوشته ها و کتاب ها را تایپ کنند و دست به دست بگردانند تا ایده ها بدین وسیله منتشر شوند. نوعی خود انتشاری که بدان samizdat می گفتند. رمان ها و شعرها و نمایش نامه ها توسط دوست دختر واکولیک تایپ می شدند، تکثیر شده و بین دوستان توزیع میشد. ابتدا از هر نسخه 14 کپی گرفته می شد که بعدها به 50 و 60 و بیشتر هم رسید و در شبکه ای مخفی و زیرزمینی به هزارها کپی رسید.

همچنین که اینها را برایم می گوید، بلند شده به سمت کتابخانه اش می رود و کتاب های نازکی که با کاغذی شبیه کاغذ نامه جلد شده را بیرون می آورد. » این یکی از نمایشنامه های هاول است، این یکی از دفتر شعرهای یاروسلاو سایفرت ( برنده ی نوبل ادبیات در سال 1984) است.»

» در نهایت ما توانستیم در عرض 18 سال، 300 عنوان کتاب منتشر کنیم». پلیس در ابتدا تلاش می کرد تا در جستجوی منازل هر نسخه از این کتاب ها را توقیف کند، اما کلمات راه خود را پیدا می کنند و خیلی زود منتشر می شوند، و آنها موفق نمی شوند. جمع آوری کتاب های مخفی کابوسی برای هر پلیس شده بود. » و البته چیزی بود که به ما امید پیشروی می داد.»

کلیما نیز مانند بسیاری از روشنفکران آن دوران، سالهای زیادی را در شغل های مختلفی سپری کرد، راننده آمبولانس، نقشه بردار، رفتگر، کارهایی که برای بسیاری از داستانهایش از آنها بعدا استفاده کرد. او همزمان قاچاقچی هم بود: نسخه های خطی کتاب ها را از طریق دوستانش در سفارت ها یا ملاقات با دانشجویان به غرب می فرستاد و پولی بابت آنها دریافت می کرد. اینگونه بود که کتاب های کلیما و دوستانش چاپ شده در 20 کشور جهان باقی ماند هر چند که خودشان مالک کتاب ها نبودند.

 داستان او مصرانه بر دوران پیش از اشغال تاکید می کرد و شرح می داد که چگونه می توان در یک سیستم سرکوبگر زندگی » معمولی » داشت. موفق ترین کتاب او، اثر نیمه بیوگرافیکال او، Love and Garbage، مربوط به زمانی است که او شغل رفتگری داشت و مردد بین عشق به همسرش و زن دیگری شده بود.

او می گوید که » زندگی در حقیقت» اغلب ساده تر از داشتن یک زندگی رمانتیک ماجراجویانه است، اما در آن زمان » عشق، خیانت در ازدواج و مصالحه دامن همه را گرفته بود.» حقیقت زندگی فقیر و بی خاصیت آدم ها انگار خودش را در فانتزی های رمانتیک متجلی ساخته بود.

» من همیشه زن ها را دوست داشتم، بعضی اوقات عاشق شدم که بسیار عالی بود. اما من ازدواج بسیار شاد و موفقی دارم؛ سال گذشته ما پنجاهمین سالگرد ازدواجمان را جشن گرفتیم. 50درصد از هم نسلان من طلاق گرفته اند. به نظر من طلاق انتخاب دوباره ی وارد شدن به شرایطی مشابه است، حال آنکه درد و رنج بیشتری هم دارد.»

کلیما بعضی اوقات یک نفس درباره ی ماجراهای عاشقی در وقایع 1989 نوشته است، خصوصا در کتاب در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی. کاراکتر اصلی، پاول، کارگردان تلویزیونی که آینده ی کاری خود را با وجود رژیم کمونیستی تباه شده می یابد، از شوریدگی های انقلاب نوامبر رد می شود.

» هوا خوب نبود و بوی بیزاری انسان ها در آن متصاعد بود… و آن غریبه ای که انگار می خواست شادی را به همه هدیه دهد به او نزدیک شد. این همه احساس پیوستگی او را متعجب کرده بود. برای چنین چیزی آمادگی نداشت…»

پاول در میان جمعیت زنی را دید که روزی عاشقش بوده است و همدیگر را بوسیده بودند. بعدها چندباری پاول سعی می کند تا آن زن را در شب انقلاب بیاد آورد.

زن در نور روز شرح می دهد که » این زمانی بود که پاول می خواست باشد.»

» آیا آن زمان الان تمام شده؟»

» زمانی مثل آن لحظه، نمی تواند به این زودی تمام شود.»

و من متعجبم از اینکه شادی آن شب در نوامبر 1989 چقدر می تواند برای کلیما پرشور و بزرگ باشد.

لبخند می زند.» چقدر از این احساس کیف کرده ام؟ بسیار جالب است که انسان خیلی سریع آزادی را به عنوان یک چیز عادی در زندگی بپذیرد. فکر می کنم برای آن سالها جنگیده بودیم، و بعد از چند هفته و چند ماه حتی بدان فکر هم نمی کردیم. حال می دیدیم که همه چیز دارد تغییر می کند، چیزهایی که شما را عصبانی می کردند، تمام فسادهایی که وجود داشت، مشکلات اجتماعی، نگرانی دائمی درباره ی بازار، که یکی دیگر از گونه های فقدان آزادی بود، بنابراین این آخرین احساس های دوران ما بود. اما تغییر کرد و دموکراسی فرا رسید.»

هاول در کابینه ی خود منصب هایی را به کلیما پیشنهاد کرد، اما او همه را رد کرد. » از بین بردن آن سیستم مخوف، برای من بهترین کار بود، بهترین کاری که می توانستم انجام دهم؛ وقتی اتفاق افتاد دیگر برایم کافی بود، پست و منصب نمی خواستم. تمام آن چیزی که می خواستم نوشتن بود، که حالا امکان انتشار آن را هم داشتم.»

در هفته های بعد از 1989، کتاب های کلیما به سرعت در پراگ چاپ شدند. Love and Garbage، صدهزار نسخه فروخت. داستان هایش، My Merry Mornings، صدو پنجاه هزار کپی فروخت؛ مردم در جلوی تمام کتاب فروشی های میدان Wenceslas  صف بسته بودند. هم اکنون کتاب های او هر کدام 4000 کپی می فروشد.

این تغییر به نظر او » طبیعی است. امروزه اوضاع فرق کرده است، اگر من بخواهم چیزی بگویم می توانم به رادیو بروم یا در روزنامه بنویسم و هیچ کس هم گوش نمی کند، مردم بیشتر سرگرم شوهای سرگرم کننده ی تلویزیونی هستند. در آن روزها تنها چیزی که داشتم یه دستگاه ماشین تایپ بود، و هر کسی که می خواست چیزی از من بخواند باید خودش را در خطر می انداخت.»

کلیما عمری را گذرانده است، عمری همراه با تلخی و رنج، چیزهایی که روزگار برایش رقم زده. پیش از اینکه بخواهم او را ترک کنم می گوید » ما در آن نوامبر انتظار ورود به بهشت را نداشتیم، اما آزادی می خواستیم.»

گاردین

روزنامه اعتماد ( مطلب خلاصه شده ) – 28 شهریور 1390

Advertisements
دسته‌ها:ادبيات برچسب‌ها: ,
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: