خانه > روزانه > راه تو را می خواند…ایران خودرو

راه تو را می خواند…ایران خودرو

حرف مفت، حرف مفت، وااای، جدی می گی ؟ حرف مفت، لبخند، حرف مفت، عجب….عوضی ها. حرف بی سند. فلانی گفته. طرف فلانه. حرف مفت. آقا تازه کجاش را دیدی ! نفر سومی هم وارد می شود. حرف بی سند، شر و ور، لبخند نفر چهارم، آن یکی حوصله اش سر رفته با موهاش بازی می کنه. حس می کنی باید یه چیزی بگی که اون هم احساس تنهایی نکنه، آخه نیم ساعته که شما دو تا دارید حرف میزنید. یعنی اون حرف میزنه و تو سر تکون میدی . حالا با اون چی کار کنم. چی بگم که اونم وارد بحث! ما بشه. احساس تنهایی نکنه. به جهنم اصلا . احساس تنهایی بکنه. دیگه حرف مفت زدن که کاری نداره. خب اونم بیاد حرف مفت بزنه. خیلی هم استاده. فقط کافیه این موضوع مسخره تموم بشه تا معلوم بشه چه شناگر قابلیه. عجب مایوی قشنگی هم داره

حرف مفت. فلانی گفت که…دوستم که اونجا کار میکنه و با فلانی رفیقه و با فلانی سر و سری دارن و از اون یکی فلانی، فلان آمار را میگیره گفته که…..یکی از اون ور میگه عجب! معلوم میشه بدبخت در تمام این مدت داشته به شر و ورهای ما ( کدوم ما) گوش می کرده و آزمندانه خواهان ورود به بحثه. اونقدر یه جور نشستم کونم درد گرفته و به خاطر اینکه جام را رو صندلی عوض کنم رومو میکنم بهش. خوشحال میشه. چشماش برق میزنه و حرکت ظریف منو حمل بر اجازه ی ورود به بحث قلمداد میکنه. خیلی سریع گلوی خودش را صاف میکنه و در فاصله ای که اولی که داشت یه ریز حرف میزد می خواست سیگار روشن گفت: که به نظرش؛ در این مورد خاص باید جور دیگه نگاه کرد. وای نه ! پس میشه جور دیگه هم نگاه کرد. پس یعنی تمام اینایی که این اولی داشت تا الان می گفت چی بود. خیلی دوست دارم با این دیدگاه های جدید آشنا بشم. لبخند می زنم و مجددا سر تکون میدم. شروع میکنه. برای استارت کارت خوبه. با «به نظر من » شروع کردی. آفرین. اما 2 دقیقه ی دیگه اگه بگم باهات مخالفم میگی اصلا به طور کلی همیشه همین طوریه و خنده ای از سر تمسخر به من میکنی که بدبختِ خاک تو سر تو اصلا نمی فهمی. چون من یه دوستی دارم که با فلانی رفیقه و فلانی هم که می دونی کیه ! اوووووه .( یکی از یه طرف دیگه این صدا را از خودش در میاره. معلومه که همگی داریم یه بحث جدی می کنیم. چقدر گفتگو کردن برای انسان ها مهمه) خب پس وقتی فلانی اینجور میگه حتمن یه چیزی هست دیگه. منو تو که نمی دونیم. اینا خودشون می دونن. کیا دقیقا ؟ بعد از 20 دقیقه اولین حرفی که زدم. اما جوابی بهم نداد. 2 دقیقه بعد یادش اومد که من گفتم کیا دقیقا. اما فکر کرد که قبل از جواب دادن باید سیگارش را روشن کنه چون انقدر حرف زده که دیگه نفسش در نمیاد.

اولی که سیگارش کلی وقته تموم شده و تو این مدت دائما به هر طریقی سعی کرده بود که ساکت نباشه و چون دومی داشت حرف میزد اون هم با کناردستی اش درباره ی چیز دیگه ای حرف بزنه. فرصت را مغتنم شمرد و گفت که البته با دومی مخالفه و به نظرش این ایده ی کاملا مسخره است. جالب شد. همیشه از تضارت آراء یه چیزی در میاد. دوست داشتم اینو به کنار دستی ام هم می گفتن که انقدر به سقف نگاه کرده که همین الانه که سقف با قدرت انرژی نگاهش سوراخ بشه. اون وقته که هوا از سقف میاد تو. ما اولش متوجه نمیشیم. اما کم کم میبینم هوا گرم شد/ پس این کولرتون چرا درست کار نمی کنه. باور کن سالمه. هوا حتمن گرم شده. بوی دود نمیاد ؟ چرا. اما چیزی رو گاز نیست که. بوی سوختنی نیست که بوی دوده. شاید چون پنجره بازه از بیرون بوی دود اومده تو/ برم پنجره را ببندم. نه بابا اگه پنجره را ببندی که هوا عوض نمیشه. خونه دم میکنه. این کولرهای آبی وقتی روشن هستن حتمن باید یه پنجره باز باشه تا هوا عوض بشه. آدم باید کولر گازی داشته باشه/ اول اینکه گرونه دوم اینکه دیگه صبح نمی تونی از رختخواب بلند بشی ( من در حالی که داشتم به اینکه فلانی که فلان جا کار می کنه و می دونه که اونها نظرشون درباره ی فلان چیز چیه گوش می کردم این استدلال منطقی را تو هوا زدم و با چرخش سریع سر به طرف گوینده لبخندی به خاطر قدرت استدلالی که تمام وجودم را در اون لحظه به لرزه در آورده بود بهش انداختم).

کنار دستیم بعد از 1 ساعت روی صندلی تکون می خوره. لیوان عرقش را بر میداره و جرعه ای سر میکشه. فکر کنم داشته به بهروز وثوقی فکر میکرده تو این مدت. پس من بی خودی نگرانش بودم که حوصله اش سر رفته. اما دخترها که نمی تونن عین بهروز وثوقی عرق بخورن. شاید هم واقعا می خواسته با نگاهش سقف را سوراخ کنه. شاید پشت بام اونا هم ایزوگام نشده، اگه اینجوریه جای شکرش باقیه. چون جایی خوندم که اگر پشت بام ایزوگام باشه هیچ وقت نمیشه با قدرت نگاه سوراخش کرد. به نظرم باید تلاش خودش را بکنه. من اگه مطمئن بودم که او حوصله اش سر نرفته و داره روی سوراخ کردن سقف تمرکز میکنه. حتمن به عنوان یه دوست بهش می گفتم که نابرده رنج گنج میسر نمیشود. تلاش کن دوست من

اون یکی بی خودی هی داره راه میره. هی میاد جلوی چشمم و میره. تضارت آرا در شدیدترین حالت خودش قرار داره. مثل زمانی که توپ در میانه ی میدان قرار داره و هر دو طرف بی هدف به توپ می زنن. هیچ کدوم از دو تیم برنامه ی خاصی ندارن. این مواقع هیچ وقت گلی زده نمیشه. حال آدم به هم می خوره. اصلا دوست داره تلویزیون را خاموش کنه و بره یه کار دیگه ای بکنه. اما نمی کنه و منتظر میشه که بعدِ کلی وقت یکی بی خودی یه سانتر بکنه و یکی الکی بزنه تو گل و بعد که فوتبال با همین نتیجه تموم شد به این نتیجه برسه که همون اول که دید بازی بی مزه است باید ول می کرد و می رفت. اما دفعه ی بعد هم باز همین کارو میکنه. تقریبا در خصوص تمام مشکلات اجتماع تو این 1 ساعت حرف زده شده. نگاهی آسیب شناسانه و واقع گرایانه بر مبنای مستنداتی شفاهی که فلانی ها گفته اند. یا طرف های بحث هر یک به طور شهودی در ترافیک سنگین تهران کشف کرده اند. وای بحث ترافیک جا مونده. اما نباید بهش اشاره کنم. اینجوری جریان بحث منحرف میشه. نه نه نه. این کار، کار بدیه. همیشه معتقد بودم که باید مسئله را درست تعریف کرد و به طور مشخص روی اون متمرکز شد. باید همین جوری ادامه داد

اونی که داشت راه می رفت تصمیم میگیره که بره پای لپ تاپ و آهنگ های اون را مرور کنه. چنان عجیب به صفحه مانیتور زل رده که انگار داره یه مقاله ی جدی می خونه. احتمالا صفحه ریزه و اون هم چشماش مثل من درست کار نمیکنه. حتمن همینه.

با خودم دارم فکر می کنم که احتمالا باید من هم نظری بدم. یعنی احتمالا مخاطبان بحث، که من تمام حرف هاشون را تا به حال گوش دادم دوست دارن که نظر من را هم بدونن. اما دقیقا نمی دونم باید درباره ی چی نظر بدم. سیگار روشن کنم بهتر نیست ؟ نه بابا. همین چند دقیقه پیش یکی کشیدم. اون یکی بعد از اینکه جمله اش تموم میشه. سرش تلپ می افته عقب. انگار زیاد خورده. خب این الان خیلی مهم شد. آیا حرف هایی که تا الان میزد از سر مستی بود یا دقت لازم را داشت؟ دوستی می گفت به طور کلی خیلی مهم نیست که چقدر دقیق حرف بزنی. مهم اینه که چقدر حرف بزنی! همیشه به این جمله فکر کردم و هیچ چیز در ردش نتوستم بگم. چون همون دوستم می گفت که این جمله حاوی یک نوع حکمت تاریخی، بومی فرهنگیه. خب چه کاریه من با این سنت به این شدت قوی مخالفتی کنم. اصولا آدم دموکراتی هستم و وقتی اکثریت به چیزی باور دارن من نهایتا اگه خیلی همت کنم سعی می کنم که تذکراتی بدم… خب وقتی اکثریت به این جمله رای دادن من اصلا آدمی نیستم که بخوام رای دیگران را نادیده بگیرم.

اون که سرش همین چند دقیقه پیش افتاد عقب، الان لبخند محوی بر لبانش نشسته و چشماش را بسته و احتمالا داره به نوای موسیقی فیلم چشمه یا همون فانتین خودمون گوش می ده. دوست منتقد فیلمی یک بار داشت در خصوص عرفان و آرای مولوی در فیلم فانتین صحبت می کرد. می گفت نظریات غربی دیگه به بن بست رسیده و شرق دریای ناشناخته ای است که باید کشفش کرد. می گفت نمونه اش همین فیلم کنعان. دیدی آخرش طرف نذر کرد. یا همین فیلم فانتین. مولوی این همه سال پیش (هر چه قدر حساب و کتاب کرد یادش نیومد که چند سال پیش) همین حرف ها را زده. حالا ما مولوی نمی خونیم میریم به جای فانتین نگاه می کنیم. بدبختی یعنی همین. من گفتم اما من فیلم کارگران مشغول کارند را خیلی بیشتر دوست داشتم. به مراتب فیلم بهتری بود. گفت اون مهم نیست چون که دیگه بعد جشنواره اکران نشد

حدس می زدم اونی که داشت نیم ساعت راه میرفت و رفت سر لپ تاپ حتمن انتخاب های هوشمندانه ای خواهد داشت. حتمن تو اون مدت که داشته راه می رفته به این فکر می کرده که چه آهنگی باید انتخاب کنه و البته من دیدم که چون چیزی که می خواست را روی لپ تاپ پیدا نکرد. آی پادش را در آورد. کشو زیر میز را باز کرد و به زحمت یک سیم رابط پیدا کرد و آهنگ را پلی کرد. کنار دستی اون که سرش همین چند دقیقه پیش افتاد به عقب، دستش را می ذاره روی زانوی اون و میگه حالت خوبه ؟ معلومه که حالش خوبه . چرا بد باشه. من از اینکه دستش روی شکمشه می فهمم که حالش خوبه یعنی گرسنه است و الان می تونه کلی غذا بخوره. اما کنار دستی اش به این نکته ظریف پی نبرده و 30 ثانیه یه بار بهش می گه : حالت خوبه؟ نمی دونم چرا جواب نمیده که آره بابا.

….بچه ها شام

اولی داره سر تکون میده

دومی میگه به هر حال این واقعیتی است که وجود داره

اون که داشت بعد از عوض کردن آهنگ دوباره راه می رفت به سرعت خودش را پای میز رسونده یه اون یکی که داره میاد سمت میز میگه که صدای موزیک را کم کن

اون که سرش همین چند دقیقه پیش افتاد به عقب چشماش را باز می کنه و به کناردستیش که نگرانش بوده میگه: آره بابا خوبم

سومی که انقدر تند در این دقایق آخر که متوجه شده بود صاحب خونه داره میز شام را آماده میکنه حرف زده بود که نفسش تقریبا بند اومده میگه: خلاصه که اینجوریاست

Advertisements
دسته‌ها:روزانه برچسب‌ها:
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: