خانه > ادبيات > نگاهی به رمان سور بز

نگاهی به رمان سور بز

سورِ بُز، رمانی از بارگاس یوسا ست که حکایتش پایان سورِ بز است، پایان سورِ دکتر رافائل لئونیداس تروخیو مولینا، پدر ملت، ژنرالیسیمو، دیکتاتور بزرگ دومینیکن که حکومت را به مدت 31 سال بین سالهای 1930 تا 1961 در اختیار خود داشت.

رمانی که در سال 2000 نوشته، در 2001 به انگلیسی ترجمه و در سال 1388 چهارمین چاپش با ترجمه‌ای خوب و روان از عبدالله کوثری توسط انتشارات علم منتشر شده است.

ساختار رمان فصل‌بندی شده و در کل شامل 24 فصل می‌شود. غالب رمان از زبان دانای کل روایت می‌شود و داستان ترکیبی از واقعیت و خیال نویسنده است. بارگاس یوسا خط اصلی روایت در این رمان دیکتاتوری (ژانری است ادبی در ادبیات آمریکای لاتین، که «آقای رییس جمهور» ِ آستوریاس و «پاییز پدرسالار» ِ مارکز نیز از آن جمله‌اند) را بر مبنای خیال می‌گذارد و واقعیت‌های تاریخی را کم و بیش بر آن سوار می‌کند.

داستان با بازگشت اورانیا، تک‌دختر رییس مجلس تروخیو، آگوستین کابرال، ملقب به عقل کل (آنگونه که پدرملت عادت داشت تا برای همه نام و لقبی انتخاب کند و حتی‌الامکان تحقیرآمیز و آنها نیز کماکان مجیزش را بگویند) به سانتودومینگو (پایتخت دومینیکن) آغاز می‌شود. بازگشتی پس از ۳۵ سال، زمانی که کودک نوجوان بوده به آمریکا رفته، درس خوانده، هاروارد رفته، اما پول ادامه تحصیل بیشتر نداشته، فارغ‌التحصیل شده، وکیل بانک جهانی شده و حالا برای خودش کیا بیایی دارد. زنی ۴۹ ساله که بنا به گفته یوسا ظاهری جذاب دارد.

کتاب دارای ۳ خط داستانی است، اولی اورانیا، دومی تروخیو و سومی افرادی که در جاده منتظر تروخیو هستند تا او را ترور کنند و هریک به ترتیب پشت سر هم تکرار می‌شود. این روند در جایی از داستان متوقف می شود و روایت اورانیا چند فصلی به تعویق می‌افتد.

اورانیا برگشته تا با پدرش تسویه حساب کند، کابرال در اواخر دوران تروخیو مورد غضب رییس قرار می‌گیرد و به هر دری می‌زند جوابی از دلیل خشم ژنرالیسیمو نمی‌فهمد و هیچ کس نیست به او کمکی کند، مگر کمک و پیشنهاد مانوئل آلفونسو، که موجب تنفر دخترش از او می‌شود. اورانیا در ۱۴ سالگی پدر را ترک کرده و تمام این مدت حتی ۱ بار جواب نامه هایش را نداده، حال آنکه چندسالی است خرج نگهداری پدر و پرستارش را می دهد. حال اورانیا برگشته اما هیچ چیز این سالها از یادش نرفته.»حافظه» در کنار فساد سیاسی، یکی از تم های داستان است که با اورانیا در داستان پیگیری می شود. کابرال در آن روزهای ناامیدی، زمانی که می دید پس از ۳۰ سال خدمت صادقانه و چاکرانه مورد خشم رییس قرار گرفته، حساب های بانکی اش مسدود شده، از ریاست مجلس برکنار شده و رییس، حتی جواب نامه‌هایش را نمیدهد، اویی که لقب عقل کل کابینه ی تروخیو را یدک می کشید و هرگز از رییس دور نشده بود، با همفکری پاانداز تروخیو، آلفونسو، تنها دخترش، ارونیا را تقدیم پدرملت می کند تا رییس شبی را در کاخ ماهوگانی، با دختر باکره‌اش سر کند، باکره‌گی از او گرفته و درس لذت به او دهد، بلکه تحفه قابل‌دارِ عقل کل، دل رییس را به رحم آورده عنایتی به سگ تیپا خورده کابینه کند.

تروخیو همیشه ۴ صبح از خواب برمی خیزد و ۵ صبح اولین جلسه اش را با رییس سازمان اطلاعات، بیرحم‌ترین قاتل دستگاه و از مقربین درگاه برگزار می‌کند، کسی که هرچند درجات نظامی را طی نکرده و یک شبه با فرمان تروخیو سرهنگ جانی

تروخیو

تروخیو

آبس گارسیا شده، با این حال آنقدر ویژگی های مسندی که بر آن نشسته را شایسته دارد، که تروخیو خیالش از بابت او راحت است، خیالی که کمتر پیش می آید آسوده باشد، چرا که خانواده اش که در ارزشهای زندگی از همه به اون نزدیک ترند، یکی بیش از دیگری اوباش و بی کفایت و مفت خورند. رامفیسی که قرار است بزرگی کند و بعد از پدر بر صندلی او تکیه کند، ۳۰ سال زحمت او را ادامه دهد و عزت و شادی و آبادانی بیشتر برای مردم سرزمین خود بیاورد، فردی وحشی و بی عرضه است که از فرط عرق خوری و وحشی گری ۲-۳ باری در بیمارستان به هوای بیمار روانی بستری اش کرده اند، مبادا گندهایش یقه ی پدر بگیرد. دائم در سفر است و همچون مادرش یک ریز از خزانه می خورد، پسو را دلار می کند و دلارها را در اروپا خرج می کند. دلارهای کشوری که ایالات متحده هم به بهانه ی ضد کمونیست بودنش دیگر هوایش را ندارد و تحریم های اقتصادی رشد و توسعه که متوقف کرده، صنعت و کشاورزی را نیز فلج کرده است.

دیگر روایت، داستان کم و بیش تروخیست های دیروز است که امروز نقشه ی ترور ولی نعمت مردم را می کشند، چیزی جز مرگ او برای توسعه ممکلت متصور نیستند و مطمئن از اینکه بزرگترین فداکاری را در حق مردم سرزمین خود خواهند کرد، چرا که فردای انتشار خبر ترور، مردم دسته دسته در خیابانها به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت و آنها را سردست خود خواهند گرفت، مجسمه هایی از آنها خواهند ساخت و در میدان ها نصب خواهند کرد و نامشان را بر خیابانهای شهر خواهند گذاشت و تا دومینیکنی برجاست، نام آنها به نیکی یاد خواهد شد. هفت نفر شده اند و در 3 ماشین در جاده ای برای تروخیو کمین کرده اند. آنها در مسیری کمین کرده اند که هوس بازی تروخیو برای سفر به کاخ ماهوگانی و کام جویی از دخترکی که پااندازها برایش تدارک دیده اند و اعتماد به نفس بالای او مبنی بر سفر بدون محافظ، اطمینان موفقیت نقشه را بالا برده. یکی شان نظامی است و یکی صنعتگر، یکی شان سابقه خانوادگی‌اش مهر ضدتروخیست خورده و دیگری تا همین چند وقت پیش در یک قدمی تروخیو قدم میزده و محافظ او در تمامی مراسم بوده. اما در شب سی می ۱۹۶۰، همگی آنها آرزوی مرگ ولی نعمت را دارند. کسی که هنوز نیامده لرزه و اضطراب بر اندام همگی‌شان انداخته. نقشه‌هاشان را ماههاست کشیده‌اند، از پوپو رومان، رییس ارتش، تا دیگر مقامات ریز و درشت حکومتی در جریان کارشان هستند و بناست تا رومان، پس از عملیات ترور، خونتا (دولتی نظامی-غیرنظامی) تشکیل دهد و مسیر گذار به یک جمهوری واقعی را فراهم کند.

ساختار داستانِ یوسا و نحوه ی روایت درخشان و تقطیع هایی که یادآور فیلم هایی چون «عشق سگی» (amores perros) است ( انگار که حالات مردم آن سرزمین به همین شکل بازگو می شود و بس ) به گونه ای توصیف شده که احوالات انسان های آن دوره، از دولتی ها و نزدیکان تروخیو تا افراد عادی شهر، لایه ها و اقشار مختلف جامعه، را به خوبی و با نگاه دقیق و مستقل برای خواننده توصیف می کند. دولتی ها تا مغز استخوان فاسد شده اند، چیزی غیر از ولی نعمت خود نمی بینند، صلاحی جز صلاح او و دستوراتش نمی فهمند، او با زنانشان هم بستر می شود، دخترانشان را خریدارانه نگاه می کند و باکره ها را جدا می کند، لقب برایشان می گذارد و مسخره شان می کند، اما از دست بوسی و دعا و ثنای ولی نعمت، پدر بزرگ مردم دست برنمی دارند، حتی اگر در دل از او دل خوشی نداشته باشند و در مهمانی ها به جوک هایی که درباره اش می گویند بخنند، اما بعضی شان همین حد از خیانت را هم نمی کنند.

از بهار
حظ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند

مردم اما حکایتی دیگرند، هرچه میل زیاده خواهی در قدرت نزد ولی نعمتشان زیاد است آنها اخته شده اند، به ضرب و زور دستگاه اطلاعات، رسانه های دولتی و هماهنگ، ستون حرف مردمی که هر روز توسط دستگاه دولت در پرتیراژ ترین روزنامه چاپ می شود و آنچه باید، از قول مردم می گوید و سناریو می بافد. خبرها از بیرون نمی رسد و با بیرون هم تماس چندانی ندارند، دائم از دشمنی یانکی ها و هایئیتی ها در هراسند، مبادا دوباره به دام استعمار و بندگی خارجی ها بیفتند، پس ژنرالیسیمو را دو دستی چسبیده اند. آنها «مرعوب» تروخیو شده اند و بهترین نمونه ی این ویژگی پوپو رومان است. آمادیتو، دلاماسا، ایمبرت و همه ی آنهایی که یک ساعت و ربع در جاده انتظار کشیدند تا شورلت تروخیو سر برسد و او را گلوله باران کنند، کار خودشان را کردند. در شبی تاریک و آرام ولی نعمت مردم را که نگاهش لرزه بر اندام هرکس در کل کشور می انداخت سوراخ سوراخ کردند، اما رومان جا زد. نه تنها کودتا نکرد، نه تنها جانی آبس را دستگیر نکرد، نه تنها به فرماندهانی که در چندین ماه گذشته گزینش کرده بود و نزدیک خودش آورده بودشان دستور حمله به خانواده ی تروخیو و دستگاه های دیگر را نداد، بلکه هراسان و بهت زده این سو و آن سو رفت، دری وری گفت و به همدردی با همسر و مادر و فرزندان رییس در آمد و در روز خاکسپاری در صف اول سوگواران ایستاد. با این حال تکه تکه های وجودش آنقدر فاسد شده بود که به دام دستگاه اطلاعات افتاد و تا خورد شکنجه شد.

اورانیا به کاخ ماهوگانی می رود و تروخیو که همه ی مردم دومینیکن باید بابت زحماتی که برای این ملت فقیر و آواره و استعمار شده کشیده از او متشکر باشند به میزبانی دخترک می پردازد، اما سرطان پروستاتش بر بالای بستر کار دستش می دهد، خودش

جلد اصلی رمان

جلد اصلی رمان که با توجه به رابطه تروخیو و بعدا بالاگر با کلیسا به مراتب طرح بهتری است

را خیس می کند، راست نمی کند و نمی تواند با اورانیا  بخوابد، با دست و از روی خشم بکارت دخترک وحشت زده و لال شده از ترس را از بین می برد و زار زار گریه می کند. که قوای جنسی اش که رفته باشد، معلوم است حکومتش مستدام نخواهد بود. اورانیا باز از ترسِ جان بر خود می پیچد که هیچ کس تا به حال گریه ی تروخیو را ندیده، ولی نعتمی که حتی در روزهای آفتابی و سوزان دومینیکن یونیفرم پوشیده عرق هم نمی کند و روزی بالغ بر ۱۸ ساعت علی رغم ۷۰ سال سن کار می کند.

یوسا با قرار دادن ستون اصلی روایت خود بر محور خانواده ی کابرال یا به عبارت بهتر اورانیا، اصلی ترین تم کتاب را آنگونه که اکثر منتقدین اعتقاد دارند بر پایه ی ماچیسمو (Machismo) بنا می‌کند که حالت برجسته و بیش از اندازه ی مردانگی است و از حس مفرط مرد بودن تا مرد پرستی را شامل می شود. از بارزترین ویژگی های آن یکی رفتار تهاجمی و دیگری زیاده خواهی و میل بیش از حد به سکس یا همان Hyper-sexuality است که اولی در نظم و انضباط دقیق و روتین تروخیو که برای خودش و حکومتش می‌پسندید تجلی یافته و دیگری از نزدیکی مدام با زنها، ازهمسران کابینه اش تا خوشگلک‌های کاخ ماهوگانی.

–          رمان با اورانیا شروع و با او تمام می شود.

–          در فصل اول تروخیو دائما از واقعه ای که با آن «جنده ی مردنی» ( منظور اورانیاست) داشته ناراحت است و دائم از خود می پرسد که آیا باید می کشتش یا نه؟

–          در طی داستان هربار به ارضای جنسی خود می اندیشد، شادمان می شود و مدیریت امور مملکتی را ساده می انگارد و وای از آن زمانی که لکه ی ادرار ناخودآگاه بر جلوی شلوارش ظاهر شود، مثانه اش را نمی تواند با ضرب و زور وزیر اطلاعات و دستگاه ها مرعوب کند. او کار خودش را می کند و تروخیو را به آخر می رساند.

–          تروخیو در راه کاخ ماهوگانی، مکانی که برای جلسات فوق سری و عشق بازی با دختران است، ترور می شود.

–          بعد از ترور و مرگ او، بالاگر، رییس جمهور نمایشی آن روزها، و تنها کسی که تروخیو درباره ی قدرت جنسی اش شک می کند قدرت را در دست می گیرد.

نمونه های فوق شواهدی بر حضور تم ماچیسمو و البته برتری Hyper-sexuality بر رفتار تهاجمی در دیکتاتور دومینیکن است. که بسیاری از منتقدین معتقدند ویژگی مرسومی در دیکتاتورهای آمریکای لاتین بوده و البته در ادبیات مرتبط به آنها بازتاب گسترده ای دارد.

اورانیا در پایان داستان نماینده ی نسلی است که در آن دوران کودک بوده اند. ۳۵ سال بعد از ترور دیکتاتور، دیگر نشانی از قاتلین او نیست، که همان زمان هم مردم چندتایی شان را لو دادند و برای قتل ولی نعمتشان زاری کردند و ساعت ها زیر آفتاب داغ برای دیدن تابوتش صف کشیدند. ۳۵ سال بعد اورانیا با حافظه ای قوی آمده تا از پدر معلولش انتقام بگیرد، اما حافظه ای برای پدر (پدر هم پدر واقعی است و هم نماینده ی نسل قبل، خدمتگذاران دیکتاتور) نمانده، پس داستانش را برای عمه و دخترهاش تعریف می کند. اورانیا نماینده ی افسردگی جوانانی است که در دوران دیکتاتور کودک بودند، اما روان ضربه های( تروما ) قالب های پدربنیادِ تروخیستی هنوز آثارش بر آنها باقی است.

جمهوری دومینیکن، امروزه حدود ۱۰ میلیون جمعیت دارد، به لحاظ تولید ناخالص داخلی در رتبه ۷۴ امین کشور و شاخص توسعه منابع انسانی در رتبه ی ۸۸ ام جهان قرار گرفته و دموکراسی نسبتا خوبی با نمره ۶.۲ (که ردیف بالای لیستش نروژ با ۹.۸ باشد) دارد. اینها دیگر در شاهکار ارزشمند یوسا نیست. اینها امروز حال مردمی است که یوسا قطعه ای از احوالشان را با جذابیت تمام برای ما در سور ِ بز تعریف می کند.

پ.ن : «آنتونیو ایمبرت ۹۰ ساله یکی از هفت نفری است که ۵۰ سال پیش سر راه تروخیو کمین کردند و او را کشتند.» مصاحبه ی او با بی بی سی را اینجا بخوانید.

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: