خانه > تاريخ > نسل ما در کمیته سوار آپولو می شد

نسل ما در کمیته سوار آپولو می شد

نسل ما در کمیته سوار آپولو می شد

یادداشت شیرزاد عبداللهی

ما بچه هایی که در دهه ی 50 به جوانی رسیدیم، دیگر تکرار نشدیم. ما مقطوع النسل بودیم یا شدیم. در 20 سالگی پیر شدیم. امروز که از فاصله ای 30 ساله به گذشته خود می نگرم، آن جوان شهرستانی را که عکسش را توی صفحه فیس بوکم به یادگار گذاشته ام، نمی شناسم و شیفتگی و شیدایی آن جوان برایم قابل فهم نیست. آن سبیل های سیاه کم پشت من. ته ریشی که چهره ی عبدالحسین را نورانیت بخشیده بود، جوراب های بو گرفته کریم، لهجه هایی از گوشه و کنار این سرزمین، دست دادن هایی که گویی می خواستیم دست رفیق مان را از شانه بکنیم و عشق که برای ما مادر مرگ بود. ما عاشق بودیم و برای در آغوش گرفتن معشوق سر از پا نمی شناختیم. برای خواندن یک اعلامیه چندخطی یک سال به زندان می رفتیم. دور حوض کمیته، رسولی ما را می داد دست هیولایی به نام حسینی و او ما را سوار آپولو می کرد. با شفیعی کدکنی می خواندیم: » موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند». همراه تبعیدی ربذه با شمشیر بر ستمگران می شوریدیم. از اندوه بچه های گرسته بیافرا (نیجریه) شب ها خوابمان نمی برد. اشک هایمان با آب رودخانه مکونگ مادر غمگین ویتنام آمیخته می شد. جمیله بوپاشای الجزایری الگوی ما بود. دنبال راهی می گشتیم که جان، ایی هدیه ناقابل را به مستضعفان، رنجبران، پرولتاریا، سیاهان آمریکا و … تقدیم کنیم. کوچک جنگلی و چه گوارا در دل هامان سرود می خواندند. به قله علم کوه، توچال، دماوند که می رسیدیم چشمان مان را می بستیم، انگار که در قله سیراماسترا هستیم. یک دانه خرما و چند سی سی آب جیره ما بود که اگر بیشتر می شد دیو اشرافیگری و بورژوازی در ما سر برمی آورد. ما از تصور همسان شدن با معاویه و راکفلر بر خود می لرزیدیم. وقتی با خواهران دانشجو صحبت می کردیم از بالای سر آنها به نقطه ای در دور دست ها خیره می شدیم. خواهرها هم شوریده تر از ما بودند. وقتی او را می دیدم و درباره ی برنامه کوه صحبت می کردم، قلبم از جا کنده می شد. اما هم من و هم او می دانستیم که: » هنگام خواندن غزل عاشقانه نیست.» بگذار اول سطح زمین را هموار کنیم. بگذار برادران و خواهران ما در جای جای این گوی زمین، نان داشته باشند و ایمان و استقلال. آنگاه » مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت / و کمترین سرود بوسه است»… و من و تو باید خود را فدا کنیم تا آن روز از راه برسد. کفش واکس زده، ارتباط غیرانقلابی با همکلاسی غیرهمجنس، اشعار نادرپور، برنامه مرادبرقی، ترانه های سوسن و آغاسی و …خط قرمزها بود. آوازهایی که دل هامان را پرغم می کرد را دوست داشتیم. ما همدوش سن چوی کره ای جنگ کرده ایم. وقتی همکلاسی لر ما سرود دایه دایه، وقت جنگه را می خواند، خود را برنو به دست در برابر ارتش آن «سبیل اسپی» می دیدیم و از تق و پوق برنو و ناله سه تیر لذت می بردیم. به دختران ایل سفارش می کردیم که بعد از ما به دشمنان شوهر نکنند و کینه را صیقل دهند. چقدر بوی باروت شامه نواز بود!… بچه من دانشجو شد، درست همسن عکس من. کتاب های قفسه چوبی را که حالا دیگر کاغذشان زرد شده است نشان می دهد: شما اینارو می خوندین؟ گفتم: من نه، او می خواند و با انگشت به عکس جوانی اشاره می کنم که با ابروهای پرپشت و سبیلی که تازه پشت لبش رسته است و زندگی را بایکوت کرده بود. پسرم که داستان های قهرمانی پدرش را از کودکی بیاد دارد، می گوید: شما بچه ژیگول های دانشکده را کتک می زدید به امید روزی که زیبایی دست مهربانی را بگیرد. من یاد اون شب افتادم که اونا را به خاطر موی بلند و کاپشن آمریکایی و شلوار جین و ارتباط غیرانقلابی با دخترها زدیم و خودم هم فکر می کنم حق با پسرم است. ما تصوری از زیبایی و مهربانی نداشتیم. حالا مانده ام که چگونه این خاطرات را به شکاف نسل ها ارتباط دهم. من خود دوشقه ام. خیال می کنم که نیمی از من در دهه 50 جا مانده، راستش را بخواهید من خود آن جوان شوریده حال را به درستی نمی شناسم و اصلا نمی دانم چگونه از این همه بلا جان به در برده و امروز با موهای خاکستری به عکس دیروزش زل زده و فکر می کند که آن زبانه آتشی را که از آن دو چشم وحشی شعله می کشد نمی شناسد. دهه ی 50 برای من مثل داستان رستم و اسفندیار در میان مهی از اسطوره و نوستالژی شناور است. مثل اساطیر که نه می شود دورش انداخت و نه باورش کرد. اما نسل دهه ی 50 اتوریته دارد و تا زمانی که آخرین نفر آن راهی بهشت زهرا نشود سایه اش برسر نسلهای بعدی سنگینی می کند.

پنجشنبه 20 آبان 1389 – روزنامه شرق

نقدی به خود ! فارغ از اینکه نگارنده که من نمی شناسمش، چپ بوده ( که بوده ) یا راست. یادداشت کوتاه و جالبی است در نقد جوانان شوریده و انقلابی آن دوران…..یا شاید من چون نگاه نقادانه دارم اینجور می خوانمش. با این حال فکر کردم بهتر است تایپ شود و در دنیای مجازی نگهداری شود و شاید کمی هم بچرخد.

 

به نگارنده و هم نسلانش: راستش را بخواهید من، چندان دنبال نقد نسل شما نیستم و اگر نقدی کنم نیز به صورت تاریخی بدان نگاه می کنم و چندان ناراحت نیستم که چگونه و چقدر مسخره زندگی امروز من تحت تاثیر کارهایتان قرار گرفت. اما وقتی از دل چنین مطلبی هنوز احساس برتری می بینیم کمی خسته می شوم. نسل شما هنوز سر خود معطل است. عده ای تان هنوز فکر می کنید که اگر 2-3 اتفاق ساده می افتاد و یا بیفتد حقانیت ! شما ثابت می شود. نسل شما خوبی های زیادی داشت. به قول خودت شوریده بودید و عدالت طلب…اما چگونه ؟ بوی باروت شامه تان را می نواخت ؟!؟!…. نسل شما شاید در بعضی جهات آدمتر از نسل ما بود. نسل شما خوب رفت جنگ کرد، اما نسل ما از تنه لشی خودش را به زور تکان می دهد….با این حال دوست ندارم نسل شما دیگر تکرار شود. دوست ندارم نسلی عاشق بیاید که به قیمت عاشقی اش افراطی باشد. دوست دارم نسلی بیاید که عاشق نباشد، اما زور هم نگوید….

راستش را بخواهید به نظرم نسل شما چندان اتوریته ای هم ندارد، یا اصلا ندارد. و باور کنید که نسل شما اساطیری هم نیست. جان من این همه خودتان را تحویل نگیرید. این تل خاکستر دیگر چیزی در بساط ندارد و اگر بناست که انسان هویتی داشته باشد و از ترس بی هویتی چنان هنوز به خود شوریده تان ! تبریک می گویید، پیشنهاد میکنم که هویت جدید خود را در نقد خود و آموزش آنچه درست تر است به نسل ما تعریف کنید……تندروی و رادیکالیزم و خودی و غیر خودی کردن و هر آنچه مغایر با یک رفتار دموکراتیک در یک جامعه ی آزاد است انجام دادن که دیگه همدلی نمی خواد. سایه نسل شما سنگین است و بر دوش نسل ما سنگینی هم می کند اما نه به خاطر جان فشانی های بی موردش ! بلکه به خاطر از دست دادن پتانسیل های دموکرات بودن. برای ضایع کردن و زیرآب زدن تفکراتی که مطابق میلش نبود. به خاطر اینکه هنوز خودش را مرکز دنیا و دیگران را حاشیه فرض می کند…. آیا شوریدگی توجیه همه ی آن کارها می شود ؟ باور کنید که خیلی وقت ها با شما همدلی می کنم و دلم برای نسل شما می سوزد، اما دلم برای خودم و نسل خودم بیشتر می سوزد

Advertisements
دسته‌ها:تاريخ
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: