خانه > ادبيات > درباره روباه لارنس

درباره روباه لارنس

نام کتاب : روباه

نویسنده : دیوید هربرت لارنس

ترجمه : کاوه میرعباسی

نشر باغ نو

کامران معتمدی

حضور ناگزیر / ضروری و پر جذبه مرد یا طبع مکار و منفعت خواه اوست که دوستی ساده و بی آلایش و ابدی ازلی بنفورد و مارچ را بر هم می زند و یا اصلا هیچ کدام. روانکاوی ناخودآگاه مرد و زن و رقابتی بین این دو جنس. همه اینها در رمان » روباه » دی.اچ. لارنس جمع شده تا اثری بدیع پدید آورد. اثری که در نگاه اول به شدت مردسالارانه و محافظه کارانه می نماید. اثری در توضیح و تبیین و نه تفسیر و نقد دنیای زن و مرد و سنجشی در رابطه ی این دو. داستانی به ظاهر کلاسیک، ملودرامی ساده بر پایه کلیشه های عاطفی که با نمادگرایی استادانه فراتر از همه ی این گزینه ها می رود و خواننده را مسحور لایه های عمیقش می کند. خرگوش ها و روباه حیوانات مورد اشاره در داستان هستند. اما «آیا مارچ آن خرگوش قهوه ای نیست که بر طبق فولکلور انگلیسی در ماه مارچ از میل جنسی دیوانه می شود؟» ( از مقدمه دوریس لسینگ که در ترجمه فارسی نیامده و البته در مطلب چاپ شده در روزنامه هم حذف شد!). لارنس آن قدر خوب فضا را تشریح می کند و کاراکترها را درون آن توصیف می کند که خوانده انگار بر روی تخت روانکاو خوابیده و حرفهایش را به دکترش زده و حال لارنس در نقش روانکاو به تبیین نه چندان واضح ناخودآگاه او می پردازد.

موضوع محوری «روباه» شاید بیش از هر چیز زنانه است، یا به عبارت بهتر درباره ی زن است. درباره ی زن و هویت او. لارنس در ابتدا سعی می کند تا هویت زن را وابسته به مرد تعریف کند و به خوبی در قالب تفکرات دست راستی، مردسالارانه و سنتی با نشان دادن توجه بنفورد و مارچ به هنری، حفره های بی مردی در آن دو را نشان می دهد. بنفورد، در ابتدا مایل به حضور هنری در خانه است اما با شنیدن خبر ازدواج هنری و مارچ منکر همه چیز می شود. لارنس با استادی تمام این حس دوگانه را در بنفورد نشان داده است. «یک یا دو روز گذشت، و جوانک در مزرعه ماند. بنفورد بیش از پیش از او خوشش آمد. در صحبت کردن ملایم و مودب بود، پر حرفی نمی کرد، ترجیح می داد بیشتر به حرف های زن جوان گوش کند و خنده کوتاه و تند و نیمه تمسخرآمیزش را سر بدهد.» و پس از این است که متوجه وابستگی شدید بنفورد به مارچ و رقابت با هنری بر سر تصاحب او می شویم.

زمانی که داستان در آن رخ می دهد در اینجا بسیار تاثیر گذار است. جنگ ! همه مردان به جنگ رفته اند و به شکلی نمادین زنها تنهایند و طالب حضور مرد در کنار خود. هر چند بنفورد و مارچ پیش از این مردی در زندگی خود نداشته اند و یا حداقل ما از آن بی خبریم، اما آنها با هم در یک خانه زندگی می کنند و شب ها کنار هم می خوابند.

لارنس، ورود هنری به خانه بنفورد و مارچ را دستمایه نشان دادن رابطه آن دو با یکدیگر قرار می دهد، رابطه ای که تضاد آن در نحوه ی مواجهه با هنری به اوج خود می رسد، رابطه ی دوستانه ای که هیچ وقت خصمانه نمیشود و در همه زمانها عشق پنهانی از پشت آن سرک می کشد. با جلو رفتن داستان است که می فهمیم چگونه رفتار هنری موجب تغییر آن دو زن می شود. هنری که حضور خود در آن خانه را همراه فرصت هایی برای برقراری رابطه با مارچ فرض کرده، آرام آرام با شناسایی نقطه ضعف های مارچ به هدف خود نزدیک تر می شود. «باید با ملاحظه اقدام می کرد. باید او را مثل گوزن با ابیا شکار می کرد…این یک نبرد آهسته و زیرکانه بود…برای موفقیت در شکار، احساس درونی ات بیشتر از کاری که می کنی اهمیت دارد. باید مکار و زبل و کاملا حاضر و آماده باشی.» و مارچ با اینکه در مرتبه ی اول پیشنهاد ازوداج هنری را رد می کند، با این حال ناگهان و یا به دلیل جذبه ی مرد، آن شخصیت مستقلش به یکبار فرو می ریزد » احساس کرختی و سستی میکرد…..صدایش طوری در وجود دختر جوان طنین می افکند که قدرت مقاومت را از او سلب می کرد.» هنری نقش روباه به خود می گیرد ، روباهی که چه بسا مصائب زیادی برای مارچ و بنفورد بوجود آورده بود، اما با این حال مارچ دوستش داشت، نقشی دوگانه، چرا که روباه در ادامه داستان کشته می شود، آنهم به دست هنری و هنری زنده مانده است. هنری همانطور که روباه در کمین طیور می نشست، در کمین مارچ، که » عین مرغ بدقلق بود» می نشیند و او را بدست می آورد.

دی. اچ. لارنس با مهارت تمام و استفاده از زبان روزمره و بدون آنکه شوک به خواننده وارد کند، مجموعه ای توصیفات زبانی را با تصورات واضح همراه می کند و داستانی کامل خلق می کند که یه لحظه در هنگام خواندن نمی توان از آن غافل شد. کار لارنس شاید چیزی بیشتر از یک سبک ادبی باشد. در هنگام خواندن است که خواننده متوجه می شود، نثر او تکرار چگونگی فکر ماست. آن هم نه در خلال جریان سریع فکر، بلکه به روشی جذاب و یکپارچه. مارچ از اینکه جیل مجذوب روباه کشی هنری شده متنفر است و هرگز نمی تواند این حس خود را در کنار علاقه اش به جیل بگذارد و درباره ی او با خودش به جمع بندی برسد.

قصد هنری، تصاحب مارچ است، هدفی که به آن می رسد. هدفی که برایش هم روباه می کشد و هم آدم. تشریح شخصیت محافظه کار هنری یکی دیگر از وجوه ارزشمند رمان » روباه» است. در احساس او نسبت به مارچ انگار که شکی نیست. اما در عین حال هنری برخواسته از سنتی است که برای تفکراتش چارچوب های مشخصی دارد و چندان آزادمنشانه رفتار نمی کند. «وقتی یاد چشمان تیره، مبهوت و معصوم، و نگاه بی دفاع زن می افتاد، دلش غنج میزد و لبخندی محو نثار خود می کرد. در واقع او از زن باتجربه تر بود. می توانست راهنمایش باشد.» و این در حالی است که می دانیم هنری از مارچ کوچکتر است. هنری مارچ را دوست دارد، اما این دوست داشتن به هیچ وجه برابر نیست و اصلا آنگونه که مارچ می خواهد نیست. حال آنکه زن تصویری این چنین دارد :» زن چه هدفی می تواند داشته باشد، جز خوشبختی ؟ خوشبختی برای خودش و برای همه انسان ها….زن با تمام وجود می کوشد، می کوشد تا مرد را خوشبخت کند، تا حد توانایی اش برای آسودگی دنیا و آدم هایش تلاش می کند.»

پارادوکس، طعنه و یکی از زیبایی های رمان کوتاه «روباه» آنجاست که هنری، مارچ را بدست می آورد اما می توان حدس زد و یا حتی مطمئن بود که در طی یک فرآیند طولانی او را خواهد کشت، همانطور که روباره و جیل را کشت. مردِ لارنس نیروی کشتن دارد، کسی که می تواند نیروی جانداران را بگیرد، چه خرگوش باشد، چه روباه، چه بنفورد و چه مارچ ! او که از میدان جنگ آمده و در ابتدای ورودش به محفل گرم بنفورد و مارچ به هیچ چیز جز کشتن حیوانات علاقه نشان نمی دهد، نقشه می کشد  و نه تنها بر مکر روباه غلبه کرده و او را می کشد، بلکه مارچ را نیز از چنگ بنفورد درمی آورد و او را هم می کشد.

رمان «روباه» برای اولین بار در 1923 منتشر شد. فضا سازی عالی، تصویر بعد از جنگ و واکاوی ابعاد درونی و ذهنی انسان ها «روباه» را یکی از بهترین کارهای آن دوران و دوره ی ادبی لارنس کرد. کسی که در قلب ادبیات انگلستان جای دارد. زمان رمان باید در حدود 1919 اتفاق افتاده باشد، چرا که به اپیدمی آنفلوآنزا اشاره شده است. در عین حال «روباه» به دلیل اشاره به مصیب ها و سختی های بعد از جنگ یکی از نمونه های درخشان ادبیات این ژانر است.

لارنس در انتهای کتاب همچون یک قصه گو، انگار که می خواهد نکته ی اخلاقی داستانش را بگوید و جمع بندی کند، می نویسد: » این است کل حکایت جستجو برای یافتن خوشبختی، خواه آدم سعادت را برای خود بطلبد یا برای کس دیگری. همیشه، تا بوده و هست، عاقبت به مغاک اندوهبار نیستی بی انتها می رسد که اگر بیشتر بکوشد به اعماقش سقوط می کند- این تقدیر محتوم و گریزناپذیر همگان است.»

پي نوشت : آرشيو روزنامه درست نبود که لينک بدم. کل مطلب را گذاشتم. روزنامه شرق. چهارشنبه 28 مهرماه 1389

Advertisements
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: