<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>کلمات خالي</title>
	<atom:link href="http://freelikewhite.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://freelikewhite.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 18 Feb 2012 07:08:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='freelikewhite.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>کلمات خالي</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://freelikewhite.wordpress.com/osd.xml" title="کلمات خالي" />
	<atom:link rel='hub' href='http://freelikewhite.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>در 65 سالگی دیوید بووی</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%af%d8%b1-65-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%88%d9%88%db%8c/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%af%d8%b1-65-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%88%d9%88%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 07:08:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوید بووی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=301</guid>
		<description><![CDATA[دیوید بووی 65 ساله می شود نویسنده: آلکسیس پتریدیس – گاردین کلیشه ای هست مبنی بر اینکه وقتی یک ستاره موسیقی راک به سن 65 سالگی می رسد، زمان بازنشستگی اش فرا رسیده، اما برای دیوید بووی که به تازگی مرز 65 سالگی را رد کرده تقریبا اجتناب ناپذیر است. به عکس های او در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=301&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">دیوید بووی 65 ساله می شود</p>
<div id="attachment_302" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/david-bowie-with-his-wife-003.jpg"><img class="size-medium wp-image-302 " title="David-Bowie-with-his-wife-003" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/david-bowie-with-his-wife-003.jpg?w=300&#038;h=203" alt="" width="300" height="203" /></a><p class="wp-caption-text">دیوید بووی به همراه همسر و فرزندش در کنفرانس خبری در آمستردام - 1974 - Photograph: Gijsbert Hanekroot/Redferns</p></div>
<p dir="RTL">نویسنده: آلکسیس پتریدیس – گاردین</p>
<p dir="RTL">کلیشه ای هست مبنی بر اینکه وقتی یک ستاره موسیقی راک به سن 65 سالگی می رسد، زمان بازنشستگی اش فرا رسیده، اما برای دیوید بووی که به تازگی مرز 65 سالگی را رد کرده تقریبا اجتناب ناپذیر است. به عکس های او در دهه ی 70 نگاه کنید، زمانی که کوکایین نابودش کرده بود، زمانی که رژیم غذایی اش فلفل قرمز و شیر بود و زمانی که آنقدر وحشت زده بود که ادرار خود را در یخچال نگه داری می کرد مبادا کسی آن را بدزدد.</p>
<p dir="RTL">این اضطراب و ترس اما همه اش از مخدر نبود، فضایی بود که او در دهه ی 70 تجربه اش می کرد، فضایی که منجر به خلق آهنگ &#8221; مردی که دنیا را فروخت&#8221; شد و با &#8220;هیولاهای مهیب&#8221; در دهه ی 80 تمام شد. کسی که در ملاء عام می سوزد، سوختنش چندان دراز نمی پاید.</p>
<p dir="RTL">اینگونه است که با توجه به همه ی شرایط سخت نمی توان به نیم بازنشستگی او خرده گرفت: آخرین آلبومش را 2003 ساخته و در اکثر اوقات در دهه ای که گذشت حضوری گاه و بی گاه در مجامع عمومی داشته است. او یک عمل جراحی اورژانسی را نیز به خاطر گرفتگی رگهای قلب از سر گذرانده و هر روز شایعه ای درباره ی میزان سلامتی اش به گوش می رسد.</p>
<p dir="RTL">ناخوش یا سرحال، آنقدر در زندگی اش کار کرده و خوب و اثرگذار بوده که کمتر کسی را می توان با او مقایسه کرد. او بی شک یکی از ستاره های درخشان عالم موسیقی پاپ است.</p>
<p dir="RTL">می توان بابت نبود موسیقی های جدیدی از او ناله کرد، اما انگار که غیبت او به طور عجیبی کاملا درست به نظر می رسد. پیش از بازنشستگی او نیز مثل خیلی از ستاره های موسیقی راک مسیر رقت باری را طی می کرد: اعلان برنامه ای کرد و آهنگ های محبوبش را به فراخوان گذاشت، اما بد و ضعیف در سال 2002 آنها را اجرا کرد و نیمی از بهترین هایش را بدون اجرا گذارد. پراگماتیسم پل مک کارتنی و ایگی پاپ چندان برای همه مرسوم نیست و رویکردهای دیروز دیگر چندان به کار امروز نمی آیند.</p>
<p dir="RTL">با این حال او هنرمند آوانگاردی است که بهترین های خود را بین دهه ی 60 و 70 ساخته و در ترانه هایی مثل &#8221; تمام رفقای جوون&#8221; وجه همرهنگ نشدنش با جامعه را نشان داده، بووی در عین حال هیچ وقت از نوستالژی حرف نزده، همیشه از حال گفته و حتی آینده.</p>
<p dir="RTL">علاوه بر اینها او همیشه رابطه ی صمیمانه ای با مخاطبانش داشته و در عین گوشه گیری همیشه در جستجوی برقراری پیوندی عمیق و عاطفی با مخاطبانش بوده، گوشه گیری زیادی که حتی وقتی در سال 1972 و در پایان کنسرتش گریه کرد و گفت &#8221; شما تنها نیستید، دستهاتون را بهم بدید، شما معرکه اید&#8221; ، خیلی ها گفتند نقش بازی کرده.</p>
<p dir="RTL">بووی از اولین افرادی بود که از اینترنت استفاده کرد، با این حال هیچ وقت نتوانست با رسم و رسوم ستاره های قرن 21 همساز شود، دوره ای که موسیقی بیش از هر چیز همچون کالایی صنعتی شده و تلویزیون و شبکه های اجتماعی مثل توئیتر جایی است که هنرمندان در آن حضور دارند. موسیقی راک اخیرا از دنیای 360 درجه ی ارتباط با مخاطب خارج شده، دنیای که به نظر برای پیوند بهتر هنرمند و مخاطبانش کارساز و موجب نمایش ظهور افراد حقیقی در پشت سر افسانه هاست. با این حال دیوید باکلری بیوگرافی نویس بووی معتقد است که &#8221; اسطوره، طنینی به غایت پرکشش دارد که ورای هر گونه تلاش برای اثبات وجود خویش است&#8230;جذبه ی او در بستر نسل افسانه ای اش خوابیده است.&#8221;</p>
<p dir="RTL">دوم</p>
<p dir="RTL">دقیقا 5 سال پیش و در 60 سالگی بووی مطلبی از بی بی سی که به همین مناسب نوشته شده بود را برای روزنامه شرق ترجمه کردم. خواندن دوباره ی آن شاید بد نباشه.</p>
<p dir="RTL"><strong>60 چیز درباره ی دیوید بووی</strong></p>
<p dir="RTL">جودی تامپسن</p>
<p dir="RTL">دیوید بووی در عالم هنر و خصوصا موسیقی نام بزرگی است و این مقاله نیز به مناسبت 60 ساله شدن وی نوشته است .</p>
<p dir="RTL"><strong>کودکی</strong></p>
<p dir="RTL">1-      دیوید بووی ( دیوید رابرت جونز ) در هشتم ژانویه 1947 در بریگستون لندن متولد شد. سالروز تولد او مطابق با سالروز تولد الویس پریسلی است .</p>
<p dir="RTL">2-      دیوید و خانواده اش زمانی که او شش سال داشت به منطقه ی براملی نقل مکان کردند .</p>
<p dir="RTL">3-      او در دبیرستان فنی براملی تحصیل کرد، که امروزه نامش به رانوز وود تغییر پیدا کرده است .</p>
<p dir="RTL">4-   پیتر فرامتون، نوازنده ی راک گیتار، از دوستان دیوید در مدرسه بود و پدرش نیز رییس بخش هنر. اینگونه بود که پیتر و دیوید بارها در دوران تحصیل به نوازندگی گیتار با یکدیگر می پرداختند .</p>
<p dir="RTL">5-   در یکی از روزها جورج آندروود که از دوستان بووی بود و با هم بر سر دوستی با دختری در مدرسه رقابت می کردند، مشت محکمی به چشم بووی می زند و به خاطر همین مشت، مرمک چشم راست دیوید بووی برای همیشه کمی گشادتر می شود .</p>
<p dir="RTL">6-      دوستی آندروود و بووی ادامه پیدا کرد و بعدها نیز بووی برای طراحی جلد آلبوم های اولیه اش از آندروود استفاده کرد .</p>
<p dir="RTL">7-      بووی در هنگامی که 12 سال داشت، نوازندگی ساکسیفون را آغاز کرد .</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>پیش از شهرت</strong></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">8-   بووی در سال 1964 اولین تک آهنگ خود را ( در غالب دو تک آهنگ ) به نام &#8221; لیزا جونز &#8221; و &#8221; لویی لویی برو خونه &#8221; زمانی که در گروه دیوید جونز و پادشاه زنبورها بود، ارائه کرد .</p>
<p dir="RTL">9-      او بعدها نام خواندگی خود را به &#8221; بووی &#8221; تغییر داد تا با &#8221; دیوی جونز &#8221; گروه پاپ راک آمریکایی <strong>The Monkees</strong> اشتباه گرفته نشود .</p>
<p dir="RTL">10-   فامیل &#8221; بووی &#8221; (Bowie ) که بر وزن &#8221; جووی &#8221; (Joey ) است و مانند آن تلفظ می شود .</p>
<p dir="RTL">11-  او در 17 سالگی در مقام دفاع از &#8221; جمعیت پیگیری از بی عدالتی در قبال مو بلندها &#8221; با تلوزیون بی بی سی مصاحبه کرد و از اینکه &#8221; مردانی که تو را در خیابان می بینند و همچون یک زن با تو برخورد می کنند &#8221; شکایت کرد .</p>
<p dir="RTL">12-  در حدود سال 1967 بووی آهنگی برای پل نیکولز که در سریال کمدی &#8221; فقط دوستان خوب &#8221; به کارگردانی &#8221; جان سولیوان &#8221; بازی می کرد نوشت. نیکولز بعدها این آهنگ را تحت نام مستعار &#8221; اسکار &#8221; ضبط کرد .</p>
<p dir="RTL">13-   او بعد از مدتی نوازندگی در کلاب های شبانه و گروه های مختلف اولین آلبوم خود با نام دیوید بووی را در سال 1967 روانه ی بازار کرد.</p>
<p dir="RTL">14-  او همچنین در سال 1967 تک آهنگ &#8221; خنده های کوتوله &#8221; را روانه ی بازار کرد که بسیاری از طرفداران او معتقدند که بدترین آهنگی است که تا به حال خوانده .</p>
<p dir="RTL">15-  هنگامی که وی برای تور جهانی خود در سال 1990 از طرفدارانش خواست تا آهنگ هایی را که دوست دارند در کنسرت بشنوند از طریق تلفن اعلام کنند، &#8221; خنده های کوتوله &#8221; بیشترین درخواست را داشت که البته بووی آن را اجرا نکرد .</p>
<p dir="RTL"><strong>دوران ستاره شدن</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">16-   آلبوم &#8221; عجایب فضایی &#8221; اولین آلبوم وی بود که در انگلستان منتشر شد و بی بی سی از این آلبوم برای فرود در ماه استفاده کرد .</p>
<p dir="RTL">17-  شخصیت داستانی &#8221; میجر تام &#8221; در سه آلبوم وی به نامهای &#8221; عجایب فضایی &#8221; ( 1969 )، &#8221; خاکستر به خاکستر &#8221; ( 1980 ) و &#8221; سلام مرد فضایی &#8221; ( 1996 ) دیده می شود .</p>
<p dir="RTL">18-   اولین آهنگ بووی که در آمریکا به رتبه ی 1 دست یافت، آهنگ &#8221; شهرت &#8221; بود که با همکاری جان لنون آن را نوشته بود .</p>
<p dir="RTL">19-   در سال 1973 و بر روی جلد آلبوم &#8221; پین آپس &#8221; عکس دیوید بویی را در کنار مدل معروف آن زمان توئیبلی ( لزلی هنربی ) مشاهده می کنیم .</p>
<p dir="RTL">20-  در حوالی زمانی که دیوید بووی بر روی آلبوم &#8221; آمریکایی های جوان &#8221; کار می کرد، تشکیا دهنده ی گروه &#8221; چیک &#8221; ( نایل راجر ) برای نوازندگی گیتار به بووی پیوست، که البته در آن زمان همکاری آنها قطع شد و او بر روی هیچ قطعه ای کار نکرد .</p>
<p dir="RTL">21-   راجر اما بعدها، در سال 1893، تهیه کننده ی پرفروش ترین آلبوم تمام دوران کاری دیوید بووی، یعنی آلبوم &#8221; بیا برقصیم &#8221; شد.</p>
<p dir="RTL">22-   تا به حال حدود 140 میلیون نسخه از آلبوم های دیوید بووی در جهان فروش رفته است .</p>
<p dir="RTL">23-  بووی در نظرسنجی اخیر شوی فرهنگی تلویزیون بی بی سی در مقام چهارم بزرگترین نمادهای زندگی در بریتانیا شناخته شد. در بالای سر او به ترتیب از اول سِر دیوید آتنبرو، موریسی و سِر پل مک کارتنی قرار دارند.</p>
<p dir="RTL"><strong>کارهای نمایشی</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">24-  در سال 2004 و در کنسرتی که بووی در اسلو برگزار کرد آب نباتی را به سمتش پرتاب کردند و به چشم او اصابت کرد . وی در آن زمان به تماشاگران به تندی پرخاش کرد، ولی بعد معذرت خواست .</p>
<p dir="RTL">25-  &#8221; تونی بزیل &#8221; طراح گروه رقص بود که دیوید بویی برای تور &#8221; سگهای الماس &#8221; در سال 1974 از او استفاده کرد. وی بعدها نیز و در تور &#8221; عنکبوت شیشه ای &#8221; بووی در سال 1987 با او همکاری کرد .</p>
<p dir="RTL">26-  در 1970، وقتی که بووی گروه &#8221; هایپ &#8221; را تشکیل داد، اعضای گروه لباس قهرمانان داستانها را بر تن می کردند و به هر کجا که برای کنسرت می رفتند با جملات و رفتار خود مردم را متعجب می کردند .</p>
<p dir="RTL">27-  نیکولاس روگ کسی بود که اولین نقش اول سینمایی را به بووی پیشنهاد کرد. اینگونه بود که بووی در سال 1976 نقش غریبه ای مستاصل و آواره را در فیلم &#8221; مردی که به زمین سقوط کرد &#8220;  بازی کرد .</p>
<p dir="RTL">28-   بووی در یکی از اپیزودهای سال جاری ( به عنوان گوینده ی مهمان ) سریال انیمیشن کمدی &#8221; اسپانچ باب اسکوئر پنتس &#8221; حرف می زند .</p>
<p dir="RTL">29-   بووی همچنین در فیلم لابرینت ِ جیم هنسن در نقش جرت، پادشاه جن زده ایفای نقش کرد .</p>
<p dir="RTL">30-   او همچنین در سال گذشته و در فیلم حیثیت (The Prestige ) اثر زیبای کریستوفر نولان، در کنار هوگ جکمن و اسکارلت یوهانسن ظاهر شد .</p>
<p dir="RTL">31-   بووی در سال 1969 گروه میم خود به نام، فدرز (Feathers )، را راه اندازی کرد و به اجرای کارهای تجربی دسته جمعی پرداخت .</p>
<p dir="RTL">32-   بووی همچنین در فیلم آخرین وسوسه ی مسیح اثر مارتین اسکورسزی در نقش فرمانده ی رومی جولیا ظاهر شد .</p>
<p dir="RTL">33-  در میان بدترین نقشهای سینمایی وی می توان به نقش شارک در کمدی &#8221; ریش زرد &#8221; اثر &#8221; مل دمسکی &#8221; و کارآگاه مرموز اف.بی.آی با نام فیلیپ جفری در فیلم تویین پیکز : آتش با من قدم بزن اثر دیوید لینچ اشاره کرد .</p>
<p dir="RTL"><strong>زندگی شخصی</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">34-   بووی بر اساس بیشترین منابع گزارش شده 178 سانتیمتر قد دارد .</p>
<p dir="RTL">35-   بووی در سال 2000 مقام ارشد اعطایی از جانب ارتش برتانیا و همچنین مقام شوالیه در سال 2003 را رد کرد.</p>
<p dir="RTL">36-   او در سال 1992 با یک سوپر مدل سومالیایی به نام آیمان ازدواج کرد و صاحب دختری به نام آلکساندریا زهرا جونز است که در سال 2000 به دنیا آمده است .</p>
<p dir="RTL">37-   آیمان برای احترام به بووی یک خنجر (Bowie knife ) را بر روی قوزک پایش تتو کرده است .</p>
<p dir="RTL">38-   برادر ناتنی بووی به نام تری که به بیماری روانی نیز مبتلا بود در سال 1985 خودکشی کرد .</p>
<p dir="RTL">39-   شخصیت تری الهام بخش آهنگ های &#8221; علاءالدین عاقل &#8220;، &#8221; تمام دیوانه ها &#8220;، &#8221; برادران بیولِی&#8221; و &#8221; اونها میگن بپر &#8221; بود .</p>
<p dir="RTL">40-   در سال 2004 بووی به خاطر گرفتگی سرخرگ متحمل یک عمل جراحی قلب در آلمان شد .</p>
<p dir="RTL"><strong>بووی موسیقیدان</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">41-   بووی تهیه کننده ی( یکی از دو تهیه کننده ) بهترین آهنگ های آلبوم &#8221; مبدل &#8221; اثر &#8221; لو رید &#8221; ( موزیسین آمریکایی سبک راک ) در سال 1972 بود .</p>
<p dir="RTL">42-  آهنگ &#8221; زیگی اسرادوس &#8221; بووی درباره ی &#8221; وینس تیلور &#8221; ( خواننده ی راک اند رول انگلیسی )بود، که آهنگ معروف &#8221; کادیلاک مدل جدید &#8221; را نوشته است که بعدها نیز توسط گروه The Clash بازخوانی شد .</p>
<p dir="RTL">43-   بووی در سال 1969 نسخه ای از آلبوم &#8221; عجایب فضایی &#8221; خود را تحت نام &#8221; پسر تنها، دختر تنها &#8221; در ایتالیا منتشر کرد .</p>
<p dir="RTL">44-   آلبوم &#8220;مستاجر&#8221; بووی که در سال 1979 ارائه شد، دوباره نویسی وارونه ای از &#8221; تمام شیک پوش های جوان &#8221; خودش بود .</p>
<p dir="RTL">45-  او تا به حال در 10 گروه موسیقی به نام های The Konrads, The Hooker Brothers, The King Bees, The Manish Boys, The Lower Third, The Buzz, The Riot Squad, The Hype, Tin Machine and Tao Jones Index فعالیت کرده است که در بعضی از آنها نام مستعار داشته است .</p>
<p dir="RTL">46-   آهنگ &#8221; مردی که دنیا را فروخت &#8221; توسط Lulu و نیروانا بازخوانی شده است .</p>
<p dir="RTL">47-  &#8221; بینگ کرازبی &#8221; ( بازیگر و خواننده سرشناس آمریکایی ) آخرین تک آهنگ خود را در سال 1977 که آهنگی مخصوص جشنهای کریسمس بود، به نام &#8221; پسر بچه ی درام نواز &#8221; را در یک همکاری دونفره با بووی منشر کرد.</p>
<p dir="RTL">48-   بووی در سال 1993 موسیقی سریال تلویزیونی &#8221; بودای حومه ی شهر &#8221; که بر اساس رمانی از حنیف قریشی ساخته شده بود را نوشت .</p>
<p dir="RTL">49-  دیوید در سال 1974 نوازندگی ساکسیفون (به عنوان نوازنده ی مهمان ) آهنگ &#8221; شناختن او ، دوست داشتن اوست &#8221; از آلبوم &#8221; الان ما شش ساله هستیم &#8221; اثر گروه &#8221; استیلی اسپن &#8221; را انتخاب کرد .</p>
<p dir="RTL">50-    او در گروه دیامون داگز تقریبا هر سازی می زد، به عنوان مثال ریف های مشهور قطعه ی &#8220;ربل ربل&#8221; را بووی نواخته است .</p>
<p dir="RTL"><strong>فعالیت های متفرقه</strong><strong></strong></p>
<p dir="RTL">51-  بووی یکی از مهمانان برنامه شوی موسیقی تلویزیون مستقل  &#8221; مارک بالن &#8221; در سال 1977 بود. که البته مارک بالن ( خواننده، ترانه سرا و نوازنده ی گیتار انگلیسی ) چندی پس از آن در یک تصدف رانندگی در جنوب غربی لندن درگذشت.</p>
<p dir="RTL">52-   &#8221; استیو استرنج &#8221; ( خواننده پاپ انگلیسی ) که اخیرا در برنامه تلویزیونی &#8221; سلبریتی سیسورهند &#8221; ( برنامه ی خیریه ) شرکت می کند در موزیک ویدیوی &#8221; خاکستر به خاکستر &#8221; بووی در سال 1980 شرکت کرد.</p>
<p dir="RTL">53-   دو گروه محبوب بووی از گروه های موسیقی که در حال حاضر مشغول به کار هستند، گروه های راک کانادایی و آمریکایی &#8221; Arcade Fire &#8221; و &#8221; TV On The Radio &#8221; هستند .</p>
<p dir="RTL">54-   بووی به عنوان خواننده ی پس زمینه در آهنگ &#8221; چیزهایی که قبلا جور دیگر بودند &#8221; اثر &#8221; مری هاپکین &#8221; با تهیه کنندگی سر پل مک کارتنی شرک کرد .</p>
<p dir="RTL">55-  در حدود یک دهه پیش از گروه تاثیرگذار و پرکار آلترناتیو راک و اسکاتلندی &#8221; دوقلو های کوکتو &#8220;( 1997-1982)، بووی در آلبوم Low ( 1976 ) از یک زبان کاملا خود ساخته استفاده کرده بود .</p>
<p dir="RTL">56-   چهره ی بووی بر روی جلد تمام آلبوم هایش به جز آلبوم &#8221; بودای حومه شهر &#8221; که در انگلستان منتشر شد دیده می شود .</p>
<p dir="RTL">57-  از دیوید بووی در دو آهنگ نام برده می شود. اول، در آلبوم &#8221; قطار سریع السیر اروپا &#8221; اثر گروه &#8221; کرفت ورک&#8221; ( ملاقات دیوید بووی و ایگی پاپ ) و دومی در &#8220;بکساید&#8221; اثر &#8221; استرابز&#8221; ( پسری بر روی عرشه ی شعله ور کشتی، پشت به دکل ایستاده است، چرا که به اندازه کافی جرات ندارد که تا زمانی دیوید بووی رد نشده، رویش را برگرداند )</p>
<p dir="RTL">58-  در سال 1977 دیوید بووی گروه جدید خود را منحل کرد ( هنوز هم منحل است ) و تک آهنگ &#8221; دروغ گفتن ها &#8221; را به صورت اینترنتی و از طریق وب سایت شخصی اش منتشر کرد و در سال بعد ISP بووی نت را راه اندازی کرد .</p>
<p dir="RTL">59-  نقاشی، حجاری کردن و نوشتن از فعالیت های بووی در زمان فراغت است و هنرمندان محبوب وی &#8221; تینتورتو &#8220;( 1518-1594 &#8211; نقاش معروف ایتالیایی )، &#8221; جان بلانی &#8221; ( نقاش اسکاتلندی )، &#8221; اریک هکل &#8221; ( 1970-1883 &#8211; نقاش آلمانی )، پیکاسو و &#8221; مایکل ری چارلز &#8221; ( 1967- نقاش آفریقایی آمریکایی ) است .</p>
<p dir="RTL">60-   بووی در حال حاضر صاحب یک مرکز ارزشیابی هنری دانشجویان در انگلستان است</p>
<p dir="RTL"> آلبومی از عکس های بووی را <a href="http://www.guardian.co.uk/music/gallery/2012/jan/08/david-bowie-65-pictures#/?picture=384137126&amp;index=0" target="_blank">اینجا </a>ببینید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/301/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/301/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=301&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%af%d8%b1-65-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%db%8c-%d8%af%db%8c%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%a8%d9%88%d9%88%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/david-bowie-with-his-wife-003.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">David-Bowie-with-his-wife-003</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزگار دلقک دیوانه</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%84%d9%82%da%a9-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%84%d9%82%da%a9-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 06:53:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوید لینچ]]></category>
		<category><![CDATA[روزگار دلقک دیوانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=297</guid>
		<description><![CDATA[روزگار دلقک دیوانه درباره ی اولین آلبوم انفرادی دیوید لینچ؛ کاوشگر تاریکی ها دیوید لینچ؛ کارگردان کالت، نقاش، مرشد تعمق های روحانی، هواخواه قهوه های عالی و کافه ها و اینک، شاید کمی عجیب باشد؛ آلبوم موسیقی. لینچ از جمله هنرمندانی است که مطابق اوضاع و احوالش یا آنچه بدان mood می گوییم کار کرده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=297&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>روزگار دلقک دیوانه</strong></p>
<p dir="RTL">درباره ی اولین آلبوم انفرادی دیوید لینچ؛ کاوشگر تاریکی ها<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/crazy-clown-time-20111107-124652.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-298" title="crazy-clown-time-20111107-124652" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/crazy-clown-time-20111107-124652.jpg?w=300&#038;h=300" alt="" width="300" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">دیوید لینچ؛ کارگردان کالت، نقاش، مرشد تعمق های روحانی، هواخواه قهوه های عالی و کافه ها و اینک، شاید کمی عجیب باشد؛ آلبوم موسیقی. لینچ از جمله هنرمندانی است که مطابق اوضاع و احوالش یا آنچه بدان mood می گوییم کار کرده از نقاشی تا فیلمسازی و حالا موسیقی. فیلم های او کدر، مبهم و معمایی است و سلیقه ی موسیقایی او از رامشتین تا موبی و موسیقی های رقصی دهه ی 60 را در برمیگیرد.</p>
<p dir="RTL">آلبوم روزگار دلقک دیوانه آلبومی نیست که چندان قابل توصیف باشد، با این حال وجهه ای از سینمایی مه آلود و عجیب لینچ را به ساحت موسیقی کشانده است. شاید در این آلبوم موسیقی نیز المان هایی باشد که خیلی ها مانند فیلم هایش به آن صفت &#8220;لینچی&#8221; بدهند، امری که جدا از کیفیت موسیقایی آلبوم جالب است؛ صدای اشباع شده گیتار الکترونیکی، اصوات الکترونیک که خیلی جاها یادآور کارهای آنجلو بادالامنتی است. به قول منتقد بی بی سی &#8221; وجه جذاب و وسوسه انگیز آلبوم لینچ آن است که انگار وجوه شخصیتی کاراکترهای فیلم هایش را به آهنگ هایش آورده. مثلا &#8220;امروز روز خوبیه&#8221; با ریتم مواج و الکترونیکی اش، پلی میان مثبت اندیشی و تاریکی می زند و انگار آهنگی است که بازرس دیل کوپرِ تویین پیکس در واکمن اش به آن گوش می دهد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">دلهره و اضطراب فیلم های لینچ به همان سان که به تصاویر سوررئالیستی کارهای او مربوط است به همان اندازه نیز ملهم از موسیقی فیلم هایی است که توسط خودش و اغلب در همکاری با بادالامنتی نوشته شده اند. نوای لطیف و ملانکولیک قطعه لورا پالمر<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn1">[i]</a> در توئین پیکس و یا آواز خوانی اغواگرانه ی ایزابل روسیلینی در آهنگ تیتراژ ( و البته درون فیلم) مخمل آبی از آن جمله اند.</p>
<p dir="RTL">هر چند این آلبوم اولین اثر موسیقایی لینچ نیست، ( او تا پیش از این نیز با بسیاری از خوانده ها و گروه های موسیقی همکاری کرده است)، با این حال از آنجا که اولین آلبوم استودیویی و انفرادی اوست توجه منتقدین را به خود جلب کرده، آلبومی که در استودیوی خانگی او و در همکاری با دن هارلی منتشر شده است.</p>
<p dir="RTL">دیوید لینچ در مقام نویسنده/کارگردان کله پاک کن ها، مرد فیل نما، مخمل آبی و قلبا وحشی بی شک نشانی از خود در عالم سینما به جای گذارده است. هشتم نوامبر سال گذشته بود که لینچ اولین آلبوم موسیقی خود را با همکاری شرکت PIAS  روانه بازار کرد.</p>
<p dir="RTL">لینچ در این آلبوم هم می خواند و هم گیتار می نوازد ( درحالی که دن هارلی در نواختن گیتار و درامز همراهی اش می کند) با این حال راوی روزگار دلقک دیوانه یک خواننده ی مهمان هم دارد، &#8220;کارن او&#8221; از گروه &#8220;یه یه یه ز &#8221; که در آهنگ رویای بندانگشتی می خواند.</p>
<p dir="RTL">لینچ هنرمند جذابی است، هنرمندی که هر چند در عالم سینما از همه ی شاخه های هنر شناخته شده تر است، با این حال به هر هنری که نقبی زده توجه ها را به خودش جلب کرده و آلبوم روزگار دلقک دیوانه نیز نقدهای مثبتی را از سوی منتقدین دریافت کرده است. مجله رولینگ استون به همین مناسب مصاحبه ی کوتاهی با وی کرده که در ادامه می خوانیم.</p>
<p dir="RTL">فیلسماز از اولین آلبوم موسیقی ملهم از بلوز خود می گوید</p>
<p dir="RTL">ادی ودر از مجله رولینگ استونز</p>
<p dir="RTL"><strong>ایده ی ارائه ی یک آلبوم موسیقی انفرادی از کجا اومد ؟</strong></p>
<p dir="RTL">من همیشه مجذوب اصوات بوده ام و همیشه دوست داشتم که اتاقی داشته باشم و تجربه های صوتی خودم را آنجا دنبال کنم. سرانجام اتاقی پیدا کردم و یک مهندس صدا ( دن هارلی). من یک مهندس صدا داشتم و حالا زمان تجربه کردن بود. من با آنجلو بادالامنتی کار کرده ام و همیشه به او می گفتم که منو به قلب موسیقی ببر&#8230;صداها معرکه اند. صداها هستند که موسیقی را می سازند. من شروع کردم به گیتار نواختن، اولین باری که گیتار زدم فقط برای ایجاد یک افکت صوتی بود. من یک نوازنده ی گیتار نیستم ولی روحم همواره در تلاطم انجام آن کاری است که صدایی موسیقایی تولید کند.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>چند وقته که دارین گیتار می زنید؟</strong></p>
<p dir="RTL">خب، بذار ببینم&#8230; شاید 10 سال. به نظر می رسه بعد از 10 سال نوازنده ی خوبی باشم، اما نه. پسرم بهتر میزنه.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>دیگه چه کسی در &#8220;روزگار دلقک دیوانه&#8221; حضور داره؟</strong></p>
<p dir="RTL">دوست خوبم دن هارلی، مهندس کار است. ما با هم همه چیز را نوشتیم و نواختیم. یک خواننده ی مهمان هم داریم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>و کارن او، در آهنگ &#8220;رویای بندانگشتی&#8221; است.</strong></p>
<p dir="RTL">من یک مشاور موسیقایی عالی در  CAA [Creative Artist Agency] دارم، برایان لوک. ما سالهاست که با هم دوستیم. او در روزهایی که با آنجلو و جولی کروز کار می کردم بوده و خواننده های مختلفی را به من معرفی می کرد. فکر کنم 7-8 سال پیش بود که کارن او را به من معرفی کرد. آن موقع هیچ اتفاقی نیفتاد، اما این که بار که کارن او را آورد، من این ترانه را داشتم و من و دن تصمیم گرفتیم که این ترانه را او بخواند. پس کارن به دخمه ی خودش رفت و شروع به خواندن کرد و &#8220;رویای بندانگشتی&#8221; متولد شد.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>آیا عنوان آلبوم معنی خاصی دارد؟</strong></p>
<p dir="RTL">&#8220;روزگار دلقک دیوانه&#8221; نام یک آهنگ است. درباره ی دنیایی که امروزه شاهدش هستیم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>آهنگ های مورد علاقه شما کدام است؟</strong></p>
<p dir="RTL">من عاشق &#8221; روزگار دلقک دیوانه&#8221;، &#8221; رویای بندانگشتی&#8221;، &#8221; سنگ انداختن&#8221; و &#8221; اسب تندرو&#8221; هستم. تقریبا همه شبیه هم هستند، این آلبوم ملهم از بلوز است، اما یک آلبوم در سبک بلوز نیست. مایه های بلوز آلبوم مربوط به گری کلارک جی.آر<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn2">[ii]</a> است. او تیم خودش را دارد. من تازگی ها درباره ی او شنیده بودم، طبیعتا این موسیقی مورد علاقه منه. اما این پسر فوق العاده است و انگیزه ی خیلی زیادی داره. کارِ او دقیقه همون چیزی بود که من و دن بهش &#8220;بلوز مدرن&#8221; می گفتیم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>به غیر از کلارک جی.آر، دیگه از چه موزیسین هایی خوشتون میاد؟</strong></p>
<p dir="RTL">از همه ی بزرگان خوشم میاد. شاید جان لی هوکر، جیمی هندریکس، استیوی ری وان و الویس پریسلی را بیشتر دوست دارم. لیکی لی<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn3">[iii]</a> و Au Revoir Simone<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn4">[iv]</a> را هم دوست دارم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>آیا برنامه ای برای روی صحنه بردن &#8220;روزگار دلقک دیوانه&#8221; دارید؟</strong></p>
<p dir="RTL">نه. متاسفانه. ما یک گروه استودیویی هستیم. فکر نمی کنم قرار باشه تور کنسرتی برگزار کنیم.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>من به تازگی کلیپی از شما دیدم که برای مستند جدید پرل جم<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn5"><strong>[v]</strong></a> با ادی ودر<a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_edn6"><strong>[vi]</strong></a> مصاحبه می کنید.</strong></p>
<p dir="RTL">ما کنسرتی در رادیو سیتی برگزار کرده بودیم تا برای ارائه ی کمک های معنوی (transcendental meditation) به دانشجویان، بی خانمان ها، افرادی که تحت استرس های روحی قرار دارند و خیلی های دیگر پول جمع کنیم. ادی ودر هم مثل خیلی های دیگه اونجا بود. ادی واقعا پسر خوبیه. حرف زدن با اون خیلی ساده است. و در عین حال یک موزیسین واقعی است. من خودم هم درست نمی دونم اما فکر می کنم موزیسین هایی مثل او از زندگی بیشتر لذت می برند.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL"><strong>بر روی چه پروژه های دیگری کار می کنید؟</strong></p>
<p dir="RTL">بر روی فیلم مستندی درباره ی ماهاریشی مانش یوگی کار می کنم. پروژه ای که 16 کشور در آن درگیر هستند و به تعمق، هوشیاری و صلح می پردازد. همچنین بر روی فیلم جدیدی کار می کنم که هنوز به سرانجام نرسیده. به تازگی یک فیلم یک دقیقه ای برای اتریشی ها ساختم. برای فستیوالی در وین که بهش میگن Viennale.</p>
<p dir="RTL">دیوید لینچ این عجوبه ی عالم سینما و هنر، این کاوشگر مکان های تاریک و عجیب در مصاحبه ای دیگر در مواجهه با آخرین سوال نیویورک تایمز که؛ آیا همه ی کارهای شما از فضاهای شاد خلق می شوند، پاسخ داد:</p>
<p dir="RTL">منفی بودن دشمن خلاقیت است. پس اگر دنبال ایده های نو هستید، شاد بودن این کار را می کند، شاد بودن زمینه را فراهم می کند. من عاشق حروف L-O-V-E هستم، ساختن چیزی، که پیش از آنکه تمام شود فکر می کنی درست است و این حس درست بودن شبیه اثر مخدر است. شادی محرک شما خواهد شد و انگیزه ای برای جلو رفتن. تامین انرژی برای گذر کردن و ایستادن روی پاهایتان.</p>
<p dir="RTL">منابع:</p>
<p dir="RTL">بی بی سی، ویکیپدیا، نیویورک تایمز، ان.پی.آر</p>
<p dir="RTL">
<div></p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref1">[i]</a>  شخصیت داستانی سریال توئین پیکس</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref2">[ii]</a>  Gary Clark, Jr. نوازده آمریکایی گیتار، 27 ساله، بسیاری سبک نواختن او را با جیمی هندریکس و استیوی ری وان مقایسه کرده اند.</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref3">[iii]</a>  لیکی لی (Lykke Li)، موزیسین 25 ساله سوئدی است. عناصری از موسیقی پاپ، ایندی راک و الکترونیک در کار او وجود دارد و از سازهای متنوعی در کارهای خود استفاده می کند.</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref4">[iv]</a>  گروه الکترونیک Dream pop ( سبکی از زیر ژانرهای آلترناتیو راک) آمریکایی که از سال 2003 تشکیل شده</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref5">[v]</a>  پرل جم (<strong>Pearl Jam</strong><strong>)</strong><strong> </strong>گروه موسیقی راک آمریکایی</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="/Users/Kamran/Documents/Personal/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9%20%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%861.docx#_ednref6">[vi]</a>  ادی ودر (Eddie Vedder) موزیسین آمریکایی و یکی از سه گیتاریست گروه آلترناتیو راک پرل جم</p>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/297/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/297/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=297&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/18/%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%af%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d9%84%d9%82%da%a9-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2012/02/crazy-clown-time-20111107-124652.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">crazy-clown-time-20111107-124652</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فوتبال علیه دشمن</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/02/%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/02/%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 22:29:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال علیه دشمن]]></category>
		<category><![CDATA[بهار عربی]]></category>
		<category><![CDATA[جام ملت های آفریقا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=289</guid>
		<description><![CDATA[فوتبال علیه دشمن 1 فوتبال علیه دشمن کتابی عالی درباره ی ارتباط فوتبال و سیاست در چهارگوشه ی جهان به قلم سایمون کوپر است که عادل فردوسی پور آن را به فارسی ترجمه کرده و نشر چشمه چاپش کرده. در این کتاب، فوتبال تا حدودی معنا می شود. هر چند بسیاری جنبه های آن، مثلا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=289&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">فوتبال علیه دشمن</p>
<p dir="RTL">1</p>
<p dir="RTL">فوتبال علیه دشمن کتابی عالی درباره ی ارتباط فوتبال و سیاست در چهارگوشه ی جهان به قلم سایمون کوپر است که عادل فردوسی پور آن را به فارسی ترجمه کرده و نشر چشمه چاپش کرده. در این کتاب، فوتبال تا حدودی معنا می شود. هر چند بسیاری جنبه های آن، مثلا جنبه ی زیبایی شناسانه ای که تنها با مشاهده ممکن است، در این کتاب نیست. با این حال با خواندن آن می شود فهمید چرا فوتبال این همه با زندگی مرتبط است. چرا ابزاری است برای سیاستمداران، پوپولیست ها و تبلیغات چی ها. می شود فهمید چرا گاتزا (پل گاسکویین) اصرار داشت با رسانه ها فقط انگلیسی صحبت کند. ماجرای آن گریه فراموش نشدنی اش چه بود. آلمان شرقی ها فوتبال را چطور بهانه ی مبارزه می کردند و مردم سرخورده و تحت ستم شوروی چطور در استادیوم ها فریاد آزادی سر می دادند. چطور اختلاف دینی باعث اختلاف هواداران سلتیک و رنجرز در اسکاتلند شده، فوتبال و رسانه های انگلیسی زبان آفریقا چگونه اند و دلالان و قاچاقچیان اوکراینی چطور باشگاه داری می کنند. فصل مربوط به ایرانش بنا به ملاحظاتی ترجمه نشده.</p>
<p dir="RTL">2</p>
<p dir="RTL">اتفاقات فوتبال دلیل قطعی هیچ چیز نیست. با این حال وضعیت فوتبال هر ملت فارغ از نتیجه و افتخارات نشانه ای از درون آن ملت  است. از گریه ی آن بازیکن کره شمالی در جام جهانی آفریقای جنوبی تا تحقیر این تیم در برابر پرتقال و تنبیه مربی اش. از تعویض سریع مربیان در کشورهای عربی تا برنامه ریزی تحسین آمیز فوتبال آلمان و تا فوتبال فاسد ایران. هر چند که میزان افتخارات یک تیم نیز ارتباط کمی با ثبات آن ملت ندارد. بهترین فوتبال را در مجموع اروپاییان بازی می کنند، همان هایی که شاید بتوان گفت به نسبت محترم ترین زندگی را نیز دارند.</p>
<p dir="RTL">3</p>
<p dir="RTL">این روزها جام ملت های آفریقا در جریان است. جایی که تونس اش بهار عربی راه انداخت. تونسی که اگر دیروز به گابن نباخته بود الان در صدر گروه C بود. تونسی که زودتر از همه انتخابات برگزار کرد و انگار آینده ی روشن تری دارد.</p>
<p dir="RTL">لیبی بالاخره سنگال ناتوان و نابود شده را برد تا در گروه A، پایین تر از زامبیا و گینه استوایی قرار گیرد. لیبی ِ جنگ. لیبی کشتار. لیبی قذافی.</p>
<p dir="RTL">قذافی خود به دست انقلابیون کشته شد، اما فرزند او، ساعدی قذافی که با زیرکی از چنگ انقلابیون گریخت و به نیجر پناهده شد، تیم ملی و هوادارنش را تهدید می کند، همان که سهام دار باشگاه یوونتوس ایتالیا هم هست. &#8220;هم تیمی های سابقش در کالچو می گویند ساعدی بازیکن خوبی نبوده اما بسیار دست ودل باز بوده است. زمانی که قرار شد ساعدی برای اولین بار در کالچو بازی کند به هر بازیکن یک ماشین مدل بالا هدیه داد تا هوایش را داشته باشند. جالب است بدانید ساعدی پسر مغرور و جانی قذافی بعدها رئیس فدراسیون فوتبال لیبی شد و چند بازیکن را به خاطر حسادت به خوب بازی کردنشان شکنجه و گفته می شود حتی اعدام هم کرده است.&#8221;<a title="" href="#_edn1">[i]</a></p>
<p dir="RTL">ساعدی قذافی تداعی تلخی از &#8220;جانی ِ شرور فوتبالی در طول سالها، لاورنتری پاولوویچ بریا است. از بنیان گذاران کا.گ.ب و از مخوف ترین شخصیت های قرن بیستم. او دست راست استالین بود و لقب پدر سیاسی بمب اتمی به او داده اند. جالب آنجاست که استالین درباره ی او به روزولت گفته بود: &#8220;او در تاریخ شوروی یکی از جنایتکارترین های این تاریخ باقی خواهد ماند!&#8221; بریا رئیس پلیس مخفی استالین و یکی از نانجیب ترین افراد تاریخ شوروی به حساب می آید. او هنگامی که در حال خیانت به میلیون ها نفر نبود، یا با لیموزینش در مسکو دنبال دخترها بود، یا فوتبال تماشا می کرد. مانند سایر رئیس پلیس های مخفی جهان، بریا هم رئیس افتخاری باشگاه دینامو مسکو، باشگاه پلیس مخفی بود، اما خلاف اسلافش به فوتبال اهمیت می داد.&#8221;<a title="" href="#_edn2">[ii]</a></p>
<p dir="RTL">مصر که در این دوره در جام ملت ها حاضر نیست، اما امشب تلخ ترین شب فوتبال و &#8220;بزرگترین فاجعه ی تاریخ فوتبال&#8221; را درونش رقم زد. مصر هنوز آشوب زده. مصر میدان التحریر.</p>
<p dir="RTL">73 نفر در بازی امشب تیم های الاهلی و المصری کشته شدند. هوادران الاهلی را اغلب افراطی می دادند<a title="" href="#_edn3">[iii]</a>، اما خیلی ها به همین زودی حدس می زنند که درگیری خونین امشب ناشی از تحولات و بی ثباتی اخیر کشور است.</p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">فوتبال همیشه چیزی به ما می گوید.</p>
<p dir="RTL">
<div></p>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ednref1">[i]</a>  اصل مطلب را با عنوان یک گزارش عجیب ار فوتبال قاره سیاه <a href="http://www.goal.com/iran/news/1825/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/2012/01/24/2862937/%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%8A%D9%83%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%8A%D9%8A-" target="_blank">اینجا </a>بخوانید</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ednref2">[ii]</a>  فوتبال علیه دشمن، نوشته سایمون کوپر، ترجمه عادل فردوسی پور، نشر چشمه. چاپ دوم</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ednref3">[iii]</a>  گزارش بی بی سی را <a href="http://www.bbc.co.uk/news/world-middle-east-16845841" target="_blank">اینجا </a>بخوانید</p>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/289/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=289&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/02/02/%d9%81%d9%88%d8%aa%d8%a8%d8%a7%d9%84-%d8%b9%d9%84%db%8c%d9%87-%d8%af%d8%b4%d9%85%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کاملا باورت می شود</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/01/19/%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/01/19/%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Jan 2012 07:58:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[وودی آلن]]></category>
		<category><![CDATA[استفان دالدری]]></category>
		<category><![CDATA[بازی]]></category>
		<category><![CDATA[جک نیکلسون]]></category>
		<category><![CDATA[درخشش]]></category>
		<category><![CDATA[رز ارغوانی قاهره]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[ساعتها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=284</guid>
		<description><![CDATA[سینما Act است. سینما بازی است. سینما عین زندگی است. آنها در سینما بازی می کنند، همه چیز را می چینند. پست ها و وظایف تقسیم می شود. بودجه تنظیم می شود. عده ای درسش را خوانده اند، عده ای رویاپروند، عده ای رهگذرند، عده ای علاقه مند. عده ای مفت خور. عده ای کاسب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=284&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سینما Act است. سینما بازی است. سینما عین زندگی است.</p>
<p dir="RTL">آنها در سینما بازی می کنند، همه چیز را می چینند. پست ها و وظایف تقسیم می شود. بودجه تنظیم می شود. عده ای درسش را خوانده اند، عده ای رویاپروند، عده ای رهگذرند، عده ای علاقه مند. عده ای مفت خور. عده ای کاسب &#8230;</p>
<p dir="RTL">بعد، همه چیز را آماده می کنند، فیلمی اختراع شده که روی آن تصویرهایی ثبت می شود، هر روز این اختراع بهتر و کامل تر می شود. هر روز تکنولوژی و تجهیزات پیشرفت می کند. تعداد عوامل فیلم ها کم و زیاد می شود. عالمی درست می شود و جشنواره ها فیلم ها را انتحاب می کنند و بهم جایزه می دهند.</p>
<p dir="RTL">سینما Act است. سینما بازی است. ما که آنجا نبوده ایم. [من از کجا می دانستم ویرجینیا ولف چطوری بوده؟] ما فقط یک زندگی داریم. آدم های اطراف خودمان را می بینیم. همین هایی که اینجایند. نهایت مسافرتی برویم 4 تا آدم دیگر ببینیم. قصه های خودمان را داریم. نهایت قصه ی 4 تا آدم دیگه را هم می شنویم. [هوس و ولع آدم و قصه ندارم... همین هم خودش خیلی وقت ها زیاد است.]</p>
<p dir="RTL">ما آنها را، همان هایی که روی پرده هستند، همان های که روی DVD صفر و یک شده اند و روی تلویزیون ظاهر می شوند را که نمی شناسیم، آنها برای ما بازی می کنند، عصبی می شوند، خوشحال می شوند، می خندند، گریه می کنند، قتل می کنند، عاشق می شوند، نقشه می ریزند، ما تماشا می کنیم. ما آنها را نمی شناسیم، آنها هم مارا نمی شناسند، آنها بازی می کنند، شغلشان است / عشق شان است / زندگی شان است /&#8230;.ما تماشا میکنیم.</p>
<p dir="RTL">آنها بازی می کنند، ما نگاه می کنیم. بازیهایشان را نگاه می کنیم. اداهایشان را نگاه می کنیم. آنکه خوب بازی می کند را جایزه می دهیم و آنکه بد است را هیچ. شاید 4 تا فحش هم بدهیم. آنکه خوب قصه تعریف می کند همچنین. آنکه خوب و آراسته می سازد باز همچنین.</p>
<p dir="RTL">بعد، عده ی زیادی این وسط هستند. فیلم ها را دسته بندی می کنند، ارزش گذاری می کنند، نقد می کنند و تحلیل می کنند. بعد بین خیلی هاشان همیشه دعواست. محفلی اند. یکی با یکی خوب است و یکی با یکی بد. آن یکی مجیز فلانی را می گوید، این یکی به همه فحش می دهد. عده ای فیلم سیاسی می سازند. عده ای فیلم تبلیغاتی می سازند. ما کمتر آنها را نگاه می کنیم. آنها هم بازی می کنند.  همه آن رو بازی می کنند. ما اینطرف. آنها آن طرف. ما بازی آنها را نگاه می کنیم. بعضی وقتها خودمان هوس بازی می کنیم.</p>
<p dir="RTL">یکی طبیعی بازی می کند و یکی مصنوعی بازی می کند. طرف چنان به خود می لرزد که انگار &#8220;واقعا&#8221; عصبی است ؟ خب حتمن  هست. چون اگر نبود که اینطور بازی نمی کرد. اما عصبی نیست چون دارد بازی می کند. [جک نیکلسون را یادتان است که در "درخشش" چقدر عصبی بود و چطور در پشت صحنه می خندید. او از آن بازیگران درجه یک است. خیلی خوب بازی می کند.]</p>
<p dir="RTL">یکی هم آنقدر خوب بازی می کند که از نقشش بیرون نمی آید و بعد فیلم خودش را می کشد&#8230;</p>
<p dir="RTL">این بازی تمام واقعیت فیلم است. تمام واقعیت آن فرد. تمام واقعیت آن قصه. کارگردان و نویسنده هر چه به خورد من بدهد، داده. نگاه می کنم و اگر این کار را خوب انجام دهد همراهش هستم تا آخر خط. مگر من چند نفرم؟ من فقط بعضی چیزها را می بینم. کمتر قصه هایی را می شنوم. اما تمام آنها که در فیلمند خیلی هستند. خیلی قصه دارند. خیلی زیادند. من روی مبل لم می دهم و به تمام آنها نگاه می کنم و با آنها سلام و احوال پرسی می کنم. می بینم چه نقش هایی عوض می کنند. دیروز نقش فلان را داشته و امروز نقش بهمان را.</p>
<p dir="RTL">دیدی بعضی ها چه خوب بازی می کنند؟ کاملا باورت می شود. کاملا باورم میشود که طرف ناراحت است، خوشحال است. بی پول است. مریض است&#8230;</p>
<p dir="RTL">اما آنها را من دورند. هیچ کدام از پرده و صفحه بیرون نمیایند. حتی اگر بیرون می آیند باز در پرده بیرون می آیند. [رز ارغوانی قاهره یادتان است ؟]</p>
<p dir="RTL">آنها از من دورند و من همان قدر که از خودم روی مبل و دور از تصویر محافظت می کنم در قصه هایشان کمتر شریکم. چون من این طرفم و آنها آن طرف.</p>
<p dir="RTL">اما بازیگران این طرف هم هستند. بیرون از پرده. اتفاقا زیادند. هر کدام قصه ای دارند. ولی کل آن را برایت تعریف نمی کنند. اصلا قصه گویی شان در باب هنر نیست&#8230;بازیگران خوبی اند. آنها هم بازی می کنند&#8230; کاملا باورت می شود.</p>
<p dir="RTL">سینما Act است. سینما بازی است. سینما عین زندگی است.</p>
<p dir="RTL">اما زندگی سینما نیست.</p>
<p dir="RTL">پ.ن1: این یادداشت، دیشب موقع تماشای ساعت ها ی اثر استفان دالدری نوشته شد&#8230;</p>
<p dir="RTL">پ.ن2: از دیشب دائم با خودم می خوانم : آی گلادیاتورهای پارک وی</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/284/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=284&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2012/01/19/%da%a9%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای خودم</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/12/22/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/12/22/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 13:02:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نامه]]></category>
		<category><![CDATA[جوانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=263</guid>
		<description><![CDATA[برای خودم نامه های افراد مشهور به جوانی شان استفان کینگ &#8211; ژوئن 2010 به خودم من از سال 2010 برایت می نویسم، زمانی که به سن مضحک شصت و دو سالگی رسیده ام و می خواهم به تو نصیحت ساده ای بکنم.  تنها چهار کلمه: از مخدرهای روان گردان دوری کن. تو استعداد زیادی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=263&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">برای خودم</p>
<p dir="RTL">نامه های افراد مشهور به جوانی شان</p>
<p dir="RTL">استفان کینگ &#8211; ژوئن <a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_stephenking.png"><img class="alignleft size-full wp-image-264" title="استفان کینگ" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_stephenking.png?w=600" alt="استفان کینگ"   /></a>2010</p>
<p dir="RTL">به خودم</p>
<p dir="RTL">من از سال 2010 برایت می نویسم، زمانی که به سن مضحک شصت و دو سالگی رسیده ام و می خواهم به تو نصیحت ساده ای بکنم.  تنها چهار کلمه: از مخدرهای روان گردان دوری کن. تو استعداد زیادی داری، و می توانی با داستانهایت انسان های بیشماری را شاد کنی، اما متاسفانه استعداد این را هم داری که یک معتاد بی سر و پا  بشوی. اگر به این نامه اعتنایی نکنی و آینده ات را تغییر ندهی، حداقل ده سال از عمرت – از سی تا چهل سالگی ات– در کسوفی تاریک گرفتار می شوی و انسان های زیادی را ناامید می کنی و نمی توانی به آنچه دوست داری دست یابی. همچنین ممکن است به دلایل مختلف خیلی زود بمیری. لطفی در حق خودت بکن و از دنیایی پربار و روشن لذت ببر. یادت  باشد که مقاومت در برابر هوس نیز همچون عشق، قلب را قوی تر می کند.</p>
<p dir="RTL">پاک بمان</p>
<p dir="RTL">ارادتمند</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL">  &#8212;</p>
<p dir="RTL">جن هکمن</p>
<p dir="RTL">جن- -</p>
<p dir="RTL">هی یاور. چته ؟ چیه که هی تو اداره ی پست پرسه می زنی و با تازه استخدام شده ها واسه پیوستن به ارتش حرف می زنی؟ نیروی دریایی انتخاب خیلی خوبیه، اما وقت هم زیاده و تو هم یه بچه روستایی هستی. اول مدرسه را تموم کن.<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_genehackman.png"><img class="alignleft size-full wp-image-265" title="جن هکمن" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_genehackman.png?w=600" alt="جن هکمن"   /></a></p>
<p dir="RTL">بعد از اینکه عکسی از بازیگری <em>ارول فلین</em> دیدی به مامانت چی گفتی؟ خودت چی فکر می کنی؟  به هر حال، اگه تصمیم گرفتی که یک بازیگر بشی، به احتمال زیاد همسایه ها تو را از این کار منع می کنن.</p>
<p dir="RTL">راهنمایی های <em>ایو</em>  تو مدرسه شاید ارزش شنیدن داشته باشه. نصایح او در خصوص همینگوی و خواندن کلاسیک ها و کاربرد ایده های آنها می تونه برات مفید باشه.</p>
<p dir="RTL">اگه تصمیم گرفتی که واحد بازیگری برداری، شاید بهتر باشه به جای هالیوود به نیویورک فکر کنی. این یکی ساده تره. ها ها</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL"> &#8212;</p>
<p dir="RTL">  جیلین اندرسون</p>
<p dir="RTL">به جیلین</p>
<p dir="RTL">اگر بخواهی یک چهارم از عمرت را به دیگران فکر کنی به جای اینکه ببینی از چه چیزهایی متنفری، یا چقدر از زندگی رضایت داری و چه چیزهایی می تونن به پیشرفت سریعت کمک کنن، تو کاملا خودآزاری داری. یک چیزی که در بازی زندگی یاد گرفتم، هر <a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_gilliananderson.png"><img class="alignleft size-full wp-image-267" title="  جیلین اندرسون" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_gilliananderson.png?w=600" alt="  جیلین اندرسون"   /></a>چند دیر این بود که آدم می تونه به طور موثری احترام به نفسش را با پیش بینی امور بالا ببره. بنابراین به نظرم تمام تعطیلات تابستونت برو و برای بی خانمان ها خونه بساز. کریسمس ات که برای توزیع غذا در خانه های خرابه می گذره و عید پاک برای کودکان مبتلا به سرطان داستان می خونی . 4 ماه از 16 سال زندگیت را صرف انسانیت کن به جای غرق شدن در خودت. کار سختی نخواهد بود. عسل من، افق دیدت را گسترش بده، دنیای تو خیلی بزرگ تر از اون چیزی است که فکر می کنی. عاشق خودت باش، به دیگران فکر کن و سپاسگذار باش. عاشقتم، به تو ایمان دارم، و عمیقا بهت احترام می گذارم.</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL">پ.ن: از رویاهات پیروی کن، نه از دوست پسرهات.</p>
<p dir="RTL"> &#8212;</p>
<p dir="RTL">جیمز بلوشی</p>
<p dir="RTL">به جیمی 16 ساله</p>
<p dir="RTL">می دونم که الان در زندان شهر نشستی و تا سه روز دیگه هم اونجا هستی، چرا که قاضی <em>نولان</em> می خواد تو را به دادگاه نوجوانان ببره. احساس تنهایی داری( آدم ها هم غیر عادی نگاهت می کنند )،احساس  ناامیدی، پوچی و تلخی، خیلی بیشتر از وقتی که به جمله ی &#8220;چیزهایی هست که انجام ندادی&#8221; فکر می کنی&#8230;اما ما هر دو می دونیم که تو می تونی جیمی. نگران نباش ، تو به هیچ کس صدمه نزدی. این یک  جرمه که قربانی نداره . خیلی بی ارزشه. می دونم حس می کنی که قربانی را دوست داری. اگه یک ذره بیشتر دقت کنی، می بینی نیازی نیست این همه راه بری تا دیده بشی.</p>
<p dir="RTL">تو واقعا تفاوت بین جلب توجه مثبت و منفی را نمی دونی، غیر از اینه ؟ من حتی می دونم که والدین و خانواده ی تو جوری باهات رفتار می کردن که دوست داشتی اصلا نباشی، فوتبال هیچ وقت اون مقبولیتی را که دوست داشتی برات نیاورد به خاطر اینکه هیچ<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_jamesbelushi.png"><img class="alignleft size-full wp-image-269" title="thumb_jamesBelushi" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_jamesbelushi.png?w=600" alt=""   /></a> وقت نتونستی اون توپ لعنتی را درست حمل کنی، کشتی هم نتونست اون مقدار توجه کافی را به تو بده چون همیشه با یکی بالاتر از خودت کشتی گرفتی و اونا همیشه کاری می کردن که بازنده باشی. همیشه احساس کردی که چقدر احمقی و اون قدر مطالعه نداری که بتونی تو کلاس صحبت کنی، تو یه ذره مبتلا به خوانش پریشی<a title="" href="#_edn1">[i]</a> هستی و حتی وقتی استخر می ری کثیف به نظر می رسی. اما جیمی، گوش کن به من: تو وجود داری و زندگی می کنی. و همه اینو خواهند فهمید بعد از اینکه تو دبیرستان بازی <em>لوتر بیلز</em> را انجام بدی. این نقطه ی آغازی برای تو خواهد شد. تو دیگه هیچ مشکلی نخواهی داشت که مورد توجه دیگران قرار بگیری و در نهایت به اون توجه مثبتی که نیاز داری می رسی.</p>
<p dir="RTL">به من اعتماد کن، حتی  زمانی که از خودت متنفری و دلت می خواد ناپدید بشی، تو به زودی بر تمامی این مشکلات و احساسات غلبه می کنی. تو در چهار سال آینده معلمین خیلی خوبی خواهی داشت، <em>ریچارد هولگیت</em> در کالج <em>دوپیج</em> کاری می کنه که تو اولین قدم های مهم زندگی ات را برداری. همه چیز بهتر خواهد شد زمانی که در بالکن هتل <em>دوکاپ</em> در <em>سنت آنتیبیس</em> هستی و برای اولین بار رفتی اروپا برای نمایش فیلمت. و من نمی دونم چه چیزی درباره ی زنها به تو بگم به غیر از اینکه اونها زیبا و بامزه اند، اما تو نباید با هر کسی که باهاش می خوابی ازدواج کنی. خیلی برات گرون تموم میشه.</p>
<p dir="RTL">موفق باشی</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL">جیم آینده</p>
<p dir="RTL"> &#8212;<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alicecooper.png"><img class="alignleft size-full wp-image-270" title="thumb_aliceCooper" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alicecooper.png?w=600" alt=""   /></a></p>
<p dir="RTL">آلیس کوپر</p>
<p dir="RTL">دخترهای مزخرف برای پنج ماهی جالبند&#8230;چشمهات را باز کن و دنبال دخترهای خوب باش. اینجوری دنیا و آخرت را نصیب خودت خواهی کردی.</p>
<p dir="RTL">پ.ن: قواعد یاردبردز<a title="" href="#_edn2">[ii]</a></p>
<p dir="RTL">پ.ن2: فکر می کنم قهوه خیلی می تونه بهت کمک کنه، شاید ستاره ی  شانست باشه بعضی وقتها.</p>
<p dir="RTL">آلیس کوپر</p>
<p dir="RTL">&#8212;</p>
<p dir="RTL">جان واترز<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_johnwaters.png"><img class="alignleft size-full wp-image-271" title="thumb_johnWaters" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_johnwaters.png?w=600" alt=""   /></a></p>
<p dir="RTL">5 آوریل 2010</p>
<p dir="RTL">جان</p>
<p dir="RTL">الان عصبانی هستی از اینکه یه روزی پیر می شی،( 64) شصت و چهار سالت می شه و پیر شدن اصلا جذاب نیست، &#8221; مسخره است&#8221;</p>
<p dir="RTL">این مثل&#8230;.چرخ نخ ریسی می مونه</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL"> &#8212;</p>
<p dir="RTL">ساندرا برنهارد</p>
<p dir="RTL">آی دختر</p>
<p dir="RTL">آره، تو لاغر و دراز با اون نیم کت جیری که تنت کردی.</p>
<p dir="RTL">کجا داری فرار می کنی؟ آخر راهروی دبیرستان <em>سگووارو</em> در <em>اسکاتسدیل</em> آریزونا، و می ترسی از اینکه بچه ها مزاحمت بشن؟ می فهمم و تو را سرزنش نمی کنم. اما یه روزی آنها سرزنشت خواهند کرد و می بینی که هیچ اتفاقی هم نیفتاد.</p>
<p dir="RTL">تو با این موهای وزوزی و شکمت که از بالای شلوار جینت معلومه واقعا خوبی. مثل سیمی می مونی که توش جریان برق هست، جرقه ای که آماده است تا آتش بزنه. پر شدی از رویاها و فانتزی ها و هیجانات بی پایانی که برای آینده ی خودت ساختی. نشستی تو اتاقت، و به در و دیوار اتاقت کاغذدیواری های ستاره شناسی زدی، پوسترهای سیاه، ضبط صوت خودت را هم که داری، وقتی در رختخواب سرخ پوستی ات می شینی و به <em>جانی میشل</em> و <em>کرول کینگ</em> و <em>کت استیونس</em> گوش می دی حس<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_sandrabernhard.png"><img class="alignleft size-full wp-image-272" title="thumb_sandraBernhard" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_sandrabernhard.png?w=600" alt=""   /></a> می کنی داری روی سایه های ماه راه می ری، دشتی بیرون از پنجره هست و هزاران سفر در انتظار تو.</p>
<p dir="RTL">آرزوی استقلال، تحسین، عشق و شادی داری.</p>
<p dir="RTL">صبور باش، سندی کوچوی من، صبوری کلید خوشبختی است.</p>
<p dir="RTL">آروم بشین و به تمام چیزهای خوبی که می گن گوش کن.</p>
<p dir="RTL">در اول شاید به نظر برسه که اونها بی فایده اند، اما برای اینکه صبوری خودت را بسنجی بد نیست.</p>
<p dir="RTL">&#8212;</p>
<p dir="RTL">هیوج جکمن</p>
<p dir="RTL">هیوج</p>
<p dir="RTL">فقط یک لحظه فکر کن، می خوام یادداشتی به تو بدم و بگم که چه جوری هستی و بهت بگم که تو موفقی!!! زمانی میاد که دوران دست فروشی در ایستگاه اتوبوس تموم شده. در حقیقت تو در چند سال آینده معشوقت را پیدا می کنی و می فهمی که چرا هر بار آهنگ &#8221; معشوق پنی&#8221; لایونل ریچی را گوش می دادی گریه می کردی.</p>
<p dir="RTL">حتی این جوشهای روی پیشانی ات هم از بین می رن، اما احتمالا نه اونقدر زود که تو توقع داری. و تو به محض این که برادرت،<em>رالف</em>، خونه را ترک می کنه، به اتاق بزرگتری می ری.</p>
<p dir="RTL">شاید در حال حاضر مهم ترین چیز دور از دسترس به نظر بیاد &#8230;اما من چیزهایی بهت می گم که امیدوارم بهت کمک کنه. نمی خوام چیزهایی بهت بگم که تعجبت را برانگیزه هر چند ممکنه کمی حرفام مبهم باشن.</p>
<p dir="RTL">اتفاقات اون جوری که تو تصور می کنی پیش نمی ره. می دونم که تو هیچ ایده ی روشنی از این که می خواهی در زندگی ات چی کار کنی نداری، و می دونم که این داره دیوونه ات می کنه&#8230; خصوصا این که هر روز داری در این باره از خودت سوال می کنی. اما زمانی که این سوالات را می پرسی تنها لبخند بزن و بگو &#8220;ایده ای ندارم&#8230;اما به محض این که بفهمم برمی گردم و انجامش می دم&#8221;.</p>
<p dir="RTL">باور کن خیلی از چیزهایی که اتفاق می افته باعث تعجبت خواهد شد&#8230;و این خیلی بهتر از خیال پردازی های بی مهابای توست.<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_hughjackman.png"><img class="alignleft size-full wp-image-273" title="thumb_hughJackman" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_hughjackman.png?w=600" alt=""   /></a></p>
<p dir="RTL">زندگی عاشقانه ؟ (علامت خطر) تو زن فوق العاده ای را ملاقات خواهی کرد و انتخاب این که باهاش ازدواج کنی ساده ترین کار دنیاست. اما تنها به درونت گوش کن. یک لیست تهیه کن&#8230;فقط یک لیست&#8230; و پنج چیزی که دوست داری انجام بدی و پنج چیزی که در آن خوب هستی را بنویس&#8230;آنها تغییر خواهند کرد، اما یه روز همونی می شه که می خواهی&#8230; و این می شه راه تو&#8230;اما به نوشتن این لیست همیشه ادامه بده تا بفهمی که در راه خودت هستی یا نه.</p>
<p dir="RTL">تو آدم سختی هستی&#8230;خودت را هل بده&#8230;اما مواظب باش&#8230; ممکنه از مسیر خارج بشی.</p>
<p dir="RTL">چیزهای زیادی هست که می تونم برات بگم و تو از شنیدنش خوشحال بشی&#8230; اما نمی خوام تو را شگفت زده کنم.</p>
<p dir="RTL">تو نعمتهای زیادی در زندگی داری و خیلی بیشتر خواهی داشت&#8230; هیچ وقت فراموش نکن که نعمت های زندگی از کجا اومدن.</p>
<p dir="RTL">آه.. حدودا ده سال دیگه، یک آهنگ پرفروش میاد که تو دوست داری بهش بگی &#8221; ضدآفتاب بمال&#8221;&#8230;..و خیلی از چیزهایی که می گه درسته، خصوصا وقتی می گه ضدآفتاب بمال !!!</p>
<p dir="RTL">دوستت دارم</p>
<p dir="RTL">از طرف تو</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL">پ.ن: سهام گوگل را بخر وقتی اختراعش کردند !!!!!!!</p>
<p dir="RTL">&#8212;</p>
<p dir="RTL">آلن کامینگ</p>
<p dir="RTL"> آلن</p>
<p dir="RTL">اول از همه این که تو حق داری. تو حق داری که فکر کنی بعضی ها اشتباه فکر می کنند. تو حق داری که به غریزه خودت اعتماد کنی و برای خودت باشی.<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alancumming.png"><img class="alignleft size-full wp-image-274" title="thumb_alanCumming" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alancumming.png?w=600" alt=""   /></a></p>
<p dir="RTL">دوم، آروم باش. قبل از این که اینو بفهمی خونه را ترک می کنی و تنهایی زندگی خواهی کرد. انرژی خودت را هدر نده که تلاش کنی زمان زودتر بگذره، چرا که تندتر نمی ره، تا وقتی که یک روزی که اصلا فکرشم نمی کنی بدستش می آری و با تعجب به تمام شبهایی که نگران و منتظر بودی نگاه می کنی و می بینی که چه هدیه ارزشمندی داری. پس لطفا، به خاطر آرامش ذهن کارمایی من هم که شده آروم باش. باشه ؟</p>
<p dir="RTL">تو روزی بسیار خوشحال خواهی بود و زندگی ای خواهی داشت که با آنچه در آن هستی (و حتی برای من سخته که بخوام توصیفش کنم)، فاصله ی زیادی خواهد داشت. با جریان باد همراه شو آلن. خودت را رها کن و در زندگی خودت را سبک حس کن. همه چی درست می شه.</p>
<p dir="RTL">اما درباره ی مسائل مالی این جوری نیست. مسائل مالی واقعا مسخره اند. تو هیچی درباره اش نمی دونی اما الان چیزهایی داره برات اتفاق می افته که پشت سرگذاشتن اون بسیار دردناکه ، پس مثل همه ی انسانهای بالغ دور و برت، با اونها معامله نکن، حبسشون کن و بندازشون در یک جعبه ای درون ذهنت و قفلش کن. وقتی 28 سالت شد، جعبه ی درون ذهنت منفجر می شه و زندگی ات را خراب می کنه. همه چیز تغییر می کنه و خیلی بد و دردناک می شه و زمان زیادی طول می کشه تا بهبود پیدا کنه. اما تو از پسش برمی آیی و این از تو آدم خیلی بهتری می سازه و اونهایی هم که دوستشون داری نفع بیشتری می برند.</p>
<p dir="RTL">تو سکس های زیادی خواهی داشت و احساس سکسی بودن می کنی. نگران نباش. فقط حواست باشه خیلی بهتره خودت فکر کنی که آدم سکسی هستی تا این که دیگران اینو بهت بگن. همه چیز درست می شه.</p>
<p dir="RTL">در سال 1997، در مراسم افتتاحیه ی موزیکال تایتانیک یک نفر را در نیویورک ملاقات می کنی. حالا، من هیچ پشیمونی ندارم آلن. و عمیقا باور دارم که هر آنچه بین( 16) شانزده سالگی و زمان حال تجربه می کنی از تو مرد شاد و خوشحالی در زندگی می سازه، پس چطور می تونم آرزو کنم که یکی از اون اتفاق ها غیر از اونی که رخ داده باشه؟ نام برنامه تایتانیک است. می تونست یه نشانه باشه. از این آدم دوری کن. تو هرگز اونها را عصبانی نخواهی کرد. بعدها یاد می گیری که چطور آدمهای عصبانی را آروم کنی، پس لطفی در حق خودت بکن و از این آدم دوری کن، بذار این اولین کسی باشه که ازش دوری می کنی. اون مرد تلاش می کنه تا تو رو نابود کنه. او نمی تونه، اما تمام تلاش خودش را می کنه.</p>
<p dir="RTL">تو عاشق می شی و عاشقت می شن و مطابق اون چیزی که همیشه فکر می کردی پولدار می شی، و بهترین چیز اینه که همه ی ثروت تو پول نیست. همه چیز مرتب و درست پیش می ره.</p>
<p dir="RTL">معلمی که در مدرسه ی نمایش داری به تو خواهد گفت که تو هیچ وقت بازیگر حرفه ای نمی شی. اون اشتباه می کنه. اشتباه می کنه که اینو میگه، اشتباه می کنه چرا که تو خوب هستی. سعی نکن خیلی به حرفهاش اهمیت بدی.</p>
<p dir="RTL">تو هیچ وقت بچه دار نمیشی آلن. در ارتباطاتت چه با زن و چه با مرد تلاش می کنی، اما بچه دار نمی شی و اشکالی هم نداره. الان تو خوشحال ترین خانواده ای را داری که هر کسی می تونه تصور کنه .</p>
<p dir="RTL">همه چیز همون جوری که باید جلو بره پیش می ره. تو را در 29 سالگی می بینم. لذت ببر.</p>
<p dir="RTL">امضا</p>
<p dir="RTL"> &#8212;</p>
<p dir="RTL">کاتلین ترنر</p>
<p dir="RTL">به من شانزده ساله ام</p>
<p dir="RTL">من از چهل سال بعد دارم برات می نویسم. من عاشق شور و اطمینان تو هستم و می خوام بهت بگم که تو درست می گی. فکر می کنی که دنیای تو نابود شده و این ایمنی و امنیتی که الان حس می کنی را از دست دادی. اینو بدون که هم درباره ی شخصیت و هم درباره ی فنون آموزش کلی چیز یاد می گیری. درس هایی یاد می گیری از عشق، وفاداری و عدالت. تو چند چیز احتیاط کن: اجازه نده بذله گویی ات کار دستت بده. سعی کن یادت بمونه که اونچه در همین لحظه اتفاق می افته تنها در همین لحظه اتفاق می افته. سعی کن از قانون &#8220;تا پنج بشمار&#8221; استفاده کنی، قبل از واکنش نشون دادن، قبل از منفجر شدن تا پنج بشمار.<a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_kathleenturner.png"><img class="alignleft size-full wp-image-275" title="thumb_kathleenTurner" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_kathleenturner.png?w=600" alt=""   /></a></p>
<p dir="RTL">به تو خواهند گفت که رویاهات پوچ اند و فانتزی های کودکانه. به حرفشون گوش نده، هر چند که خیلی وقت ها درست می گن. به اون چیزی اعتماد کن که می گه رویاهای تو واقعی اند. این کار خیلی سخته، چون تو هیچ راهی نداری که بدونی اونها چی هستند اما به اون لجاجت لعنتی که داری و فکر می کنی غلطه، تکیه کن.</p>
<p dir="RTL">به ارزش عشق پی ببر و بذار اونها هم بدونن که تو می دونی.</p>
<p dir="RTL">تو هیچ وقت کاملا تنها نخواهی بود.</p>
<p dir="RTL">آزادانه اهدا کن بدون این که به هزینه اش توجه کنی، هیچ وقت خیلی زیاد نمی شه.</p>
<p dir="RTL">آخر این که، عاشق خودت باش. هیچ کس یک منتقد سرسخت نخواهد بود. پس به خودت استراحت بده.</p>
<p dir="RTL">باشه ؟</p>
<p dir="RTL">کاتلین ترنر</p>
<p dir="RTL"> <a href="http://www.guardian.co.uk/books/interactive/2011/oct/14/dear-me-celebrity-letters-extract" target="_blank">گاردین</a></p>
<div>
<hr align="left" size="1" width="33%" />
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ednref1">[i]</a>خوانش پریشی، یا دش‌خوانی Dyslexia) ): نوعی بیماری است که در آن فرد مبتلا در خواندن یا هجی کردن کلمات دارای مشکل است.</p>
</div>
<div>
<p dir="RTL"><a title="" href="#_ednref2">[ii]</a> گروه راک انگلیسی که در دهه ی 60 بسیار موفق بود.</p>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/263/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/263/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=263&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/12/22/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_stephenking.png" medium="image">
			<media:title type="html">استفان کینگ</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_genehackman.png" medium="image">
			<media:title type="html">جن هکمن</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_gilliananderson.png" medium="image">
			<media:title type="html">  جیلین اندرسون</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_jamesbelushi.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_jamesBelushi</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alicecooper.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_aliceCooper</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_johnwaters.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_johnWaters</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_sandrabernhard.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_sandraBernhard</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_hughjackman.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_hughJackman</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_alancumming.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_alanCumming</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/12/thumb_kathleenturner.png" medium="image">
			<media:title type="html">thumb_kathleenTurner</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/11/29/258/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/11/29/258/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 18:02:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[خودنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[ماهان]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[عسلویه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=258</guid>
		<description><![CDATA[خوشحال از نشستن در ردیف 27 به خاطر جای پای زیاد و خب طبیعتا صندلی راهرو. بالافاصله کتاب &#8220;آرزوهای بربادرفته&#8221; و تحمل اعلان های مزخرف و زیاد از حد ماهان. بغل دستی ام اطلاعات می خواند. صورتش را نگاهش نکرده بودم. اما حس خوبی داشتم. 50 به بالا داشت. سبیل نه چندان پهن. کفش و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=258&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">خوشحال از نشستن در ردیف 27 به خاطر جای پای زیاد و خب طبیعتا صندلی راهرو. بالافاصله کتاب &#8220;آرزوهای بربادرفته&#8221; و تحمل اعلان های مزخرف و زیاد از حد ماهان.</p>
<p dir="RTL">بغل دستی ام اطلاعات می خواند. صورتش را نگاهش نکرده بودم. اما حس خوبی داشتم. 50 به بالا داشت. سبیل نه چندان پهن. کفش و کت و شلواری مرتب. اطلاعات که تمام شد بلند شد و کتاب داستان هایی که همشهری چاپ می کنه را از تو کیفش در آورد. غذاش را نخورد و گذاشته بود روی زمین. موقع نشستن خانم مهماندار به سرعت برق خودش را از اون طرف به ردیف ما رسوند و به بغل دستی من تذکر داد که غذاش را از جلوی در خروج برداره !</p>
<p dir="RTL">می خواست غذاش را در پاکت مخصوصی که در جلوی صندلی شما برای مواقع اضطراری قرار داده شده بذاره. پاکت باز نمیشد. همه ورش به هم دوخته شده بود. بهش گفتم خوبه قرار نیست کسی حالش بد بشه. هر دو خندیدیم. گفت از بالزاک چندتا کار خوندی ؟ گفتم این دومی است. او هم معتقد بود که بابا گوریو بهتره و البته شناخت خیلی خوبی ( حداقل نسبت به من که هیچ شناختی ندارم ) نسبت به ادبیات روسیه داشت، یا بهتر بگم شیفته اش بود.</p>
<p dir="RTL">پرسید از کارکنان اقماری تو عسلویه هستی؟ گفتم خیر سرم (اینو تو دلم گفتم) مشاورم. معلوم بود فهمید چی کاره ام و نگاهی که کرد نشون میداد هم صنف های من انواع شارلاتان بازی ها سر او هم درآورده بودن. من هم مانع نگاه و قضاوتش نشدم.</p>
<p dir="RTL">گفت: آخه اونایی که اینجا اقماری کار می کنند، خیلی وقت واسه کتاب خوندن دارن.</p>
<p dir="RTL">گفتم: اما نمی خونن.</p>
<p dir="RTL">گفت: اینقدر که اینجا همه بی حالند و اعتیاد و انحراف زیاده.</p>
<p dir="RTL">گفتم. این کرختی در همه جا نفوذ کرده. عسلویه بدتر.</p>
<p dir="RTL">گفت: در همه چیز هست. در ادبیات، سینما، تاتر.</p>
<p dir="RTL">گفتم: رمان ها هر روز نازک تر میشه و همه اش شده رمان های آپارتمانی.</p>
<p dir="RTL">تایید کرد.</p>
<p dir="RTL">می گفت مرداد 88 رفته آمریکا&#8230;آقا چه احترامی به ایرانی ها می ذاشتند. اصلا فکرش را هم نمی کرد.</p>
<p dir="RTL">هواپیما که داشت می نشست، مهماندار قد بلندی که من و اون بالاخره به یه فرمولی رسیدم که پاهامون تو هم نره جلوم نشست.</p>
<p dir="RTL">بهش گفت: روزی چند تا پرواز انجام میدین؟</p>
<p dir="RTL">گفت: امروز این چهارمی است. 2 تا دیگه هم هست. میره تا 1 صبح</p>
<p dir="RTL">گفتم: آقا این قطری ها چی شدن پس ؟</p>
<p dir="RTL">گفت: مدیرعاملمون رفت تو مجلس حرف زد و زیرابشون خورد.</p>
<p dir="RTL">یکی گفت: پول قطعه را دادیم&#8230;.. قطعه ساخته شد&#8230;.. اما بهمون نمیدن.</p>
<p dir="RTL">اون یکی گفت: لاستیک هواپیما نمی تونیم بخریم.</p>
<p dir="RTL">هواپیما دیگه نشست وگرنه بهتر میشد فهمید تحریم یعنی چی.</p>
<p dir="RTL">من از یه جایی داشتم گوش می کردم. و فکر می کردم چقدر خوب که با این آقا چند کلمه حرف زدیم.</p>
<p dir="RTL">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/258/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/258/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=258&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/11/29/258/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/10/29/250/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/10/29/250/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Oct 2011 07:29:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[رونویسی]]></category>
		<category><![CDATA[گروس عبدالملکیان]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[بدون نام &#160; می خواستم بمانم، رفتم. می خواستم بروم، ماندم. نه رفتن مهم بود و نه ماندن&#8230; مهم من بودم که نبودم. &#160; گروس عبدالملکیان &#8211; دفتر حفره ها- نشر چشمه &#8211; چاپ پنجم<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=250&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بدون نام</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>می خواستم بمانم،</p>
<p>رفتم.</p>
<p>می خواستم بروم،</p>
<p>ماندم.</p>
<p>نه رفتن مهم بود و</p>
<p>نه ماندن&#8230;</p>
<p>مهم</p>
<p>من بودم</p>
<p>که نبودم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>گروس عبدالملکیان &#8211; دفتر حفره ها- نشر چشمه &#8211; چاپ پنجم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/250/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/250/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=250&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/10/29/250/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گزارش دیدار با ایوان کلیما؛ روایت گر قصه های آزادی</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/09/19/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%9b-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b1-%d9%82%d8%b5/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/09/19/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%9b-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b1-%d9%82%d8%b5/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Sep 2011 05:03:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[چک]]></category>
		<category><![CDATA[ایوان کلیما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=240</guid>
		<description><![CDATA[نویسنده ی مبارز و مشهور اهل چک سالها از عمرش را در بازداشتگاه زندانیان سیاسی یا اسرای جنگی ( اردوگاه هایی که توسط نازی ها در خلال جنگ دوم جهانی ساخته میشد و یهودیان را پیش از کشتن در آنها نگهداری می کردند ) سپری کرده و یک عمر برای کسب آزادی جنگیده است. زمانی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=240&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">نویسنده ی مبارز و مشهور اهل چک سالها از عمرش را در بازداشتگاه زندانیان سیاسی یا اسرای جنگی ( اردوگاه هایی که توسط نازی ها در خلال جنگ دوم جهانی ساخته میشد و یهودیان را پیش از کشتن در آنها نگهداری</p>
<div id="attachment_243" class="wp-caption alignleft" style="width: 310px"><a href="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/09/ivan-klima-001.jpg"><img class="size-medium wp-image-243 " title="Ivan-Klima-001" src="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/09/ivan-klima-001.jpg?w=300&#038;h=180" alt="Ivan Klima. Photograph: Eamonn McCabe" width="300" height="180" /></a><p class="wp-caption-text">guardian: Ivan Klima. Photograph: Eamonn McCabe</p></div>
<p dir="RTL">می کردند ) سپری کرده و یک عمر برای کسب آزادی جنگیده است. زمانی که تانک های روسی در 1968 به سمت پراگ آمدند او مشغول تدریس بود، اما مصمم شد که با روسها به مبارزه برخیزد، او به کشورش بازگشت و 19 سال بعد را در تبعید گذراند. تبعید در کشور خودش. متن زیر حاصل گفتگوی تیم آدامز با ایوان کلیما، درباره ی زندگی، عشق و لحظات مهم زندگی اوست.</p>
<p dir="RTL">نحوه بزرگ شدن ایوان کلیما به گونه ای بوده که معنای آزادی را به خوبی درک می کند. آزادی نقطه مقابل دوران کودکی اوست. در 1941، زمانی که کلیما 10 ساله بود، پدرش مسافر اولین نقل مکان یهودیان به تریزین (Terezin، دیواری که یهودی های پراگ را جدا می کرد ) بود، مسافر گتویی نظامی، در شمال پراگ و خانواده ی او نیز تحت تعقیب قرار گرفتند و کلیما تا پایان جنگ در تریزین ماند. او می گوید تا پیش از آنکه هیتلر به قدرت برسد نمی دانسته که پدر و مادرش یهودی هستند.</p>
<p dir="RTL">او یک بار در این باره نوشت &#8220;هر کسی که در کودکی ارودگاه های نازی ها را تجربه کرده باشد، در جایی که همه ی زندگی تو به یک قدرت بیرونی وابسته بود که در هر لحظه می توانست تو را کتک بزند و تو و همه ی اطرافیانت را بکشد، به احتمال زیاد حداقل زندگی متفاوتی از افرادی که فقط آن دوران را مطالعه کرده اند خواهد داشت، آنچه من از آن روزها یاد گرفته ام آن است که زندگی هر لحظه می تواند مثل رشته ی طنابی پاره شود.&#8221;</p>
<p dir="RTL">البته درسهای دیگری هم برای کلیما وجود داشته، مثل درس زنده ماندن یا درس فرار کردن. کلیما تنها یک کتاب با خود در تریزین داشت، آقای پیکویک (اولین رمان چالز دیکنز). او بارها و بارها آن را خواند و خود را در دنیای سم ولر و ناتانیل وینکل تجسم می کرد. آزادی برای ذهن او گونه ای قصه گویی بود.</p>
<p dir="RTL">او نوشتن را زمانی که در اردوگاه بود آغاز کرد، با علم به اینکه هر صفحه ای که می نویسد می تواند آخرین صفحه اش باشد، و فهمید که کلک فرار کردن هم می تواند مفید باشد. او نمایشنامه می نوشت و عروسک های خیمه شب بازی اش را خودش درست می کرد و نمایش می داد، از دختر آرزوهایش می گفت و از اولین عشق زندگی اش. احساس آزادی که او از خلال نوشتن در آن روزها پیدا می کرد هیچ وقت فراموشش نشد. او امروز در خانه اش در پراگ به من می گوید &#8221; همیشه به دنبال آزادی بوده ام و هیچ وقت سانسور نشده ام.&#8221;</p>
<p dir="RTL">آن تجربیات اولیه که وی با عنوان &#8220;دوران جوانی&#8221; از آن یاد می کند، یکی از اجزاء ذهن او برای نویسندگی است. کلیما در دوران بزرگسالی برای آنکه بخوابد، همیشه ملافه ای روی صورتش می کشد، میراث تریزین، جایی که هیچ وقت چراغ ها را خاموش نمی کردند و او مجبور بود تا به عنوان مکانیزمی دفاعی همیشه پتوی خود را روی صورتش بکشد. او همیشه و به طور مستمر خواب آن دوران را می بیند که دستگیر و زندانی شده. احساسی که خیلی وقت ها در ساعات بیداری نیز تجربه اش می کند. کلیما اکنون 77 ساله است ( مصاحبه در سال 2009 انجام شده ) و در حال کار بر روی خاطراتش که می خواهد نامش را قرن دیوانه ی من بگذارد.</p>
<p dir="RTL">کلیما می گوید &#8221; شاید حدود 70 درصد زندگی را بدون آزادی گذرانده ام&#8221; اما در حقیقت اینها کلماتی هستند که پنهان کننده ی سالها ایثار و کشمکش اند. بعد از تریزین نوبت به اشغال چکوسلواکی توسط شوروی رسید، اندک امید بهار پراگ در 1968 که کلیما یکی از صداهای مهم آن بود از بین رفت، و سپس 21 سال دیکتاتوری و سرکوب تا زمان فرا رسیدن انقلاب مخملی 1989. در تمام این سالها او ایده ی آزادی و اینکه می توان در نوشتن به حقیقت رسید را رها نکرد.</p>
<p dir="RTL">کلیما این روزها در نزدیکی جنگل انبوهی در جنوب پراگ زندگی می کند. دو فرزند او و خانواده هایشان هر کدام در همان نزدیکی خانه ای دارند؛ و صبح ها برای چیدن قارچ بین درختان می رود. فیلیپ راس، یکی از دوستانش، او را با موهای مدل بیتلز و دندان های قوی توصیف می کند؛ یک رینگو استار روشنفکر . ظاهر این توصیفات هنوز هم برقرار است، هر چند موهایش خاکستری شده اند و به طرز شگفت انگیزی روز به روز بیشتر شبیه بوهمی ها ( منطقه ای در غرب کشور چک) می شود. تند تند می خندد اما هیچ چیز را ساده نمی انگارد . 30 تا یا بیشتر کتاب نوشته است. کتاب هایی از درون قلبش و درباره ی صداقت؛ شجاعت؛ عشق و هر از گاهی هم دستی بر فلسفه داشته است.<br />
من یک بار دیگر کلیما را در سال 1991 دیده بودم. برای انتشارات گرانتا کار می کرد. من چندتایی از کتاب های ترجمه ی او را ویرایش کردم؛ ما با هم به رستوان خوبی در غرب لندن رفتیم. من از روی سادگی فکر می کردم که در سالهای بعد از 1989، او چقدرمی توانست در شادی باشد، اما به جای آن همواره نگران یک ساده سازی و جمع بندی ساده انگاری بوده است و شدیدا در برابر ظاهر سازی ها موضع گرفته است. او اصرار می کرد که فقط یک کف دست نان و سوپ سبزیجات می خورد و به من با چندتایی از سرگرمی های زمختی که داشت چیزی یاد دهد، درحالیکه من تندتند صحبت می کردم که چگونه باید احساس آزادی کرد. و او در جواب، به تمام سالهای از دست رفته ی عمرش اشاره می کرد.</p>
<p dir="RTL">او در خانه اش و در تمام این سالها آدم بسیار گرمی است اما کمی هم ایرادگیر شده است. می گوید &#8221; برای نسل جوان آن روز ، 1989 تاریخ بسیار مهمی است. من بعضی اوقات به بحث با دانش آموزان در پراگ می نشینم و شرح می دهم که واقعا چه شد، و اغلب باید برای آنها بگویم کمونیسم چه بود، آنها هیچ چیز در این باره نمی دانند.&#8221;</p>
<p dir="RTL">او معتقد است که هنوز هم حس قوی ای نسبت به گذشته و آینده دارد. می گوید &#8221; به عقب که نگاه می کنم، انگار هر آنچه اتفاق افتاده ناگزیر بوده است. پرستوریکا ( خط مشی های آزادسازی اقتصادی و توسعه در روسیه که در دهه ی 90 میلادی توسط گورباچف اجرا گردید ) در روسیه بود و نفرتی بزرگ بر علیه رژیم و اشغال گران شوروی که از پست ترین انسانها بودند. پس باید چیزی تغییر می کرد، اما اینکه این همه سریع اتفاق افتاد باعث تعجب بود.&#8221;</p>
<p dir="RTL">کلیما در آن روزهای عجیب و غریب نوامبر آن سال یکی از حاضرین تاتر Magic Lantern بود که انقلاب مخملی توسط وسلاو هاول و دوستانش که اغلب از نویسنده ها بودند ساخته شد. از یک جهت او بدین منظور دعوت شده بود که روی صحنه بایستد و حضار را هماهنگ کند. اتفاقی که به گفته ی خودش برای اولین بار بعد از 20 سال توانسته بود در زادگاه اش در یک جمع عمومی صحبت کند، لحظه ای شدیدا احساسی بود.</p>
<p dir="RTL">&#8221; من خیلی ساده درباره ی شرایطی که در آن بودیم حرف زدم و با استقبال خیلی زیادی مواجه شدم. و عجیب آنکه بعد از تمام شدن حرف هایم، عده ی زیادی از مردم می آمدند و می گفتند که نمی دانستند که من در این سالها در پراگ زندگی می کردم. نویسندگانی که در لیست سیاه رژیم بودند، مجبور به نوعی از زندگی بودند که انگار وجود ندارد. مردم فکر می کردند ما در تبعید زندگی می کنیم؛ به نوعی هم در تبعید بودیم.&#8221;</p>
<p dir="RTL">آن سخنرانی و اتفاقاتی که بعد از آن به وقوع پیوست، نشان دهنده ی همراهی کلیما با هاول بود که رییس جمهور شد و بسیاری از دوستانش، از نویسندگان تا استادان دانشگاه، ناگهان به عنوان اعضایی برای تشکیل کابینه انتخاب شدند، اتفاقی که غیرمنتظره ترین واقعه ی زندگی کلیما محسوب می شود: یک پایان شاد. جمع شدن این همه لذت و شگفتی از این پایان خوش مرهمی بود بر تمام دردها و امیدهایی که او پیش از آن داشت.</p>
<p dir="RTL">به گفته ی کلیما اگر 1989 بهترین دوران بود، 1970 بدترین بود. زمانی که تانک های روسی در 1968 به سمت پراگ آمدند، کلیما در لندن بود و در راه کسب کرسی استادی در میشیگان. با خانواده اش در راه ایالات متحده بود که خبرها به او رسید و او را برآشفت. و زمانی که یک سال بعد، دوره تدریس اش رو به پایان بود با سخت ترین تصمیم زندگی اش مواجه گشت. آیا باید مانند بسیاری دیگر از مخالفان چک در آمریکا و در تبیعد می ماند یا باید با خانواده اش به خانه بازمی گشت؟</p>
<p dir="RTL">کلیما به یاد می آورد &#8221; همه می گفتند: برنگرد، آنها تو را به سیبری می فرستند. اما من حس می کردم به عنوان یک نویسنده نمی توانم در خارج از کشور زندگی کنم، نه تنها زبان را، بلکه ارتباط با مردمی که خوب می فهمیدمشان را هم از دست می دادم. من می توانستم آمریکایی ها را تحسین کنم اما مشکلات آنها مشکلات من نبود.&#8221;</p>
<p dir="RTL">کلیما در مارس 1970 به پراگ برمی گردد. &#8221; هوا بسیار سرد بود، آنها تمام افرادی که به نوعی در بهار پراگ مشارکت داشتند را محدود کرده بودند؛ 400.000 نفر شغل خود را از دست داده بودند، بسیاری از آنها افراد ماهری در کار خود بودند، معلمان، مدرسان، همه افرادی که در رادیو و تلویزیون و اتحادیه کارگری کار می کردند.&#8221; کلیما نیز جزو لیست سیاه بود و تنها می توانست در شغل های پست کار کند. او مجبور بود پاسپورتش را از بین ببرد، گواهینامه رانندگی اش را باطل کند و تلفن خانه ی او هم قطع بود. او را تهدید کردند که حق ندارد هیچ کتابی بنویسد و حتی در خارج منتشر کند و قانونی وجود داشت که اگر کتابی در خارج از کشور منتشر کند، تمام حق التالیف آن را می توانستند ضبط کند.</p>
<p dir="RTL">کلیما بلافاصله وارد مبارزه با این برنامه های محروم سازی شد. &#8221; یک هفته پس از بازگشت، جلسه ای را ترتیب دادم و 45 مهمان دعوت کردم، آنقدر که دیگر خانه ام جا نداشت. برای آنها گوشت سرگنجشکی درست کردم که آنها اسمش را گذاشته بودند &#8216;توپ های کلیما&#8217;. مقداری شراب بود و افراد آنچه به تازگی نوشته بودند را می خواندند. این آن چیزی بود که هر هفته تشکیل می شد. یادم می آید که هاول دوتا از نمایش نامه های جدید را خواند؛ کوندرا نیز که آن روزها هنوز در پراگ بود می آمد و چیزهایی می خواند.&#8221;</p>
<p dir="RTL">بعد از حدودا یک سال، لودویک واکولیک (Ludvik Vaculik) ( نویسنده کتاب یک فنجان قهوه با بازجویم) که از دوستان کلیما بود مردی از اهالی اوستراوا را همراه خود به جلسه ها آورد، نویسنده ای که یکسالی را در زندان گذرانده بود. مردی که بعدها اقدام به خودکشی کرد، در زندان با پلیس توافق کرده بود که در قبال آزادی خود، نام و عکس تمامی افرادی که به خانه ی کلیما رفت و آمد می کنند را به پلیس دهد. &#8221; از آن زمان بود که ما شناخته شدیم.&#8221;</p>
<p dir="RTL">نویسندگان تحت تعقیب قرار گرفتند و خانه هایشان مورد تجسس واقع شد. تشکیل جلسات بسیار سخت شده بود اما &#8221; ما تلاش می کردیم که در ارتباط نزدیکی با هم باشیم.&#8221; یکی از اعضا پیشنهاد داد که نوشته ها و کتاب ها را تایپ کنند و دست به دست بگردانند تا ایده ها بدین وسیله منتشر شوند. نوعی خود انتشاری که بدان samizdat می گفتند. رمان ها و شعرها و نمایش نامه ها توسط دوست دختر واکولیک تایپ می شدند، تکثیر شده و بین دوستان توزیع میشد. ابتدا از هر نسخه 14 کپی گرفته می شد که بعدها به 50 و 60 و بیشتر هم رسید و در شبکه ای مخفی و زیرزمینی به هزارها کپی رسید.</p>
<p dir="RTL">همچنین که اینها را برایم می گوید، بلند شده به سمت کتابخانه اش می رود و کتاب های نازکی که با کاغذی شبیه کاغذ نامه جلد شده را بیرون می آورد. &#8221; این یکی از نمایشنامه های هاول است، این یکی از دفتر شعرهای یاروسلاو سایفرت ( برنده ی نوبل ادبیات در سال 1984) است.&#8221;</p>
<p dir="RTL">&#8221; در نهایت ما توانستیم در عرض 18 سال، 300 عنوان کتاب منتشر کنیم&#8221;. پلیس در ابتدا تلاش می کرد تا در جستجوی منازل هر نسخه از این کتاب ها را توقیف کند، اما کلمات راه خود را پیدا می کنند و خیلی زود منتشر می شوند، و آنها موفق نمی شوند. جمع آوری کتاب های مخفی کابوسی برای هر پلیس شده بود. &#8221; و البته چیزی بود که به ما امید پیشروی می داد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">کلیما نیز مانند بسیاری از روشنفکران آن دوران، سالهای زیادی را در شغل های مختلفی سپری کرد، راننده آمبولانس، نقشه بردار، رفتگر، کارهایی که برای بسیاری از داستانهایش از آنها بعدا استفاده کرد. او همزمان قاچاقچی هم بود: نسخه های خطی کتاب ها را از طریق دوستانش در سفارت ها یا ملاقات با دانشجویان به غرب می فرستاد و پولی بابت آنها دریافت می کرد. اینگونه بود که کتاب های کلیما و دوستانش چاپ شده در 20 کشور جهان باقی ماند هر چند که خودشان مالک کتاب ها نبودند.</p>
<p dir="RTL"> داستان او مصرانه بر دوران پیش از اشغال تاکید می کرد و شرح می داد که چگونه می توان در یک سیستم سرکوبگر زندگی &#8221; معمولی &#8221; داشت. موفق ترین کتاب او، اثر نیمه بیوگرافیکال او، Love and Garbage، مربوط به زمانی است که او شغل رفتگری داشت و مردد بین عشق به همسرش و زن دیگری شده بود.</p>
<p dir="RTL">او می گوید که &#8221; زندگی در حقیقت&#8221; اغلب ساده تر از داشتن یک زندگی رمانتیک ماجراجویانه است، اما در آن زمان &#8221; عشق، خیانت در ازدواج و مصالحه دامن همه را گرفته بود.&#8221; حقیقت زندگی فقیر و بی خاصیت آدم ها انگار خودش را در فانتزی های رمانتیک متجلی ساخته بود.</p>
<p dir="RTL">&#8221; من همیشه زن ها را دوست داشتم، بعضی اوقات عاشق شدم که بسیار عالی بود. اما من ازدواج بسیار شاد و موفقی دارم؛ سال گذشته ما پنجاهمین سالگرد ازدواجمان را جشن گرفتیم. 50درصد از هم نسلان من طلاق گرفته اند. به نظر من طلاق انتخاب دوباره ی وارد شدن به شرایطی مشابه است، حال آنکه درد و رنج بیشتری هم دارد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">کلیما بعضی اوقات یک نفس درباره ی ماجراهای عاشقی در وقایع 1989 نوشته است، خصوصا در کتاب در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی. کاراکتر اصلی، پاول، کارگردان تلویزیونی که آینده ی کاری خود را با وجود رژیم کمونیستی تباه شده می یابد، از شوریدگی های انقلاب نوامبر رد می شود.</p>
<p dir="RTL">&#8221; هوا خوب نبود و بوی بیزاری انسان ها در آن متصاعد بود&#8230; و آن غریبه ای که انگار می خواست شادی را به همه هدیه دهد به او نزدیک شد. این همه احساس پیوستگی او را متعجب کرده بود. برای چنین چیزی آمادگی نداشت&#8230;&#8221;</p>
<p dir="RTL">پاول در میان جمعیت زنی را دید که روزی عاشقش بوده است و همدیگر را بوسیده بودند. بعدها چندباری پاول سعی می کند تا آن زن را در شب انقلاب بیاد آورد.</p>
<p dir="RTL">زن در نور روز شرح می دهد که &#8221; این زمانی بود که پاول می خواست باشد.&#8221;</p>
<p dir="RTL">&#8221; آیا آن زمان الان تمام شده؟&#8221;</p>
<p dir="RTL">&#8221; زمانی مثل آن لحظه، نمی تواند به این زودی تمام شود.&#8221;</p>
<p dir="RTL">و من متعجبم از اینکه شادی آن شب در نوامبر 1989 چقدر می تواند برای کلیما پرشور و بزرگ باشد.</p>
<p dir="RTL">لبخند می زند.&#8221; چقدر از این احساس کیف کرده ام؟ بسیار جالب است که انسان خیلی سریع آزادی را به عنوان یک چیز عادی در زندگی بپذیرد. فکر می کنم برای آن سالها جنگیده بودیم، و بعد از چند هفته و چند ماه حتی بدان فکر هم نمی کردیم. حال می دیدیم که همه چیز دارد تغییر می کند، چیزهایی که شما را عصبانی می کردند، تمام فسادهایی که وجود داشت، مشکلات اجتماعی، نگرانی دائمی درباره ی بازار، که یکی دیگر از گونه های فقدان آزادی بود، بنابراین این آخرین احساس های دوران ما بود. اما تغییر کرد و دموکراسی فرا رسید.&#8221;</p>
<p dir="RTL">هاول در کابینه ی خود منصب هایی را به کلیما پیشنهاد کرد، اما او همه را رد کرد. &#8221; از بین بردن آن سیستم مخوف، برای من بهترین کار بود، بهترین کاری که می توانستم انجام دهم؛ وقتی اتفاق افتاد دیگر برایم کافی بود، پست و منصب نمی خواستم. تمام آن چیزی که می خواستم نوشتن بود، که حالا امکان انتشار آن را هم داشتم.&#8221;</p>
<p dir="RTL">در هفته های بعد از 1989، کتاب های کلیما به سرعت در پراگ چاپ شدند. Love and Garbage، صدهزار نسخه فروخت. داستان هایش، My Merry Mornings، صدو پنجاه هزار کپی فروخت؛ مردم در جلوی تمام کتاب فروشی های میدان Wenceslas  صف بسته بودند. هم اکنون کتاب های او هر کدام 4000 کپی می فروشد.</p>
<p dir="RTL">این تغییر به نظر او &#8221; طبیعی است. امروزه اوضاع فرق کرده است، اگر من بخواهم چیزی بگویم می توانم به رادیو بروم یا در روزنامه بنویسم و هیچ کس هم گوش نمی کند، مردم بیشتر سرگرم شوهای سرگرم کننده ی تلویزیونی هستند. در آن روزها تنها چیزی که داشتم یه دستگاه ماشین تایپ بود، و هر کسی که می خواست چیزی از من بخواند باید خودش را در خطر می انداخت.&#8221;</p>
<p dir="RTL">کلیما عمری را گذرانده است، عمری همراه با تلخی و رنج، چیزهایی که روزگار برایش رقم زده. پیش از اینکه بخواهم او را ترک کنم می گوید &#8221; ما در آن نوامبر انتظار ورود به بهشت را نداشتیم، اما آزادی می خواستیم.&#8221;</p>
<p dir="RTL"><a title="مطلب اصلی" href="http://www.guardian.co.uk/books/2009/aug/02/ivan-klima-interview" target="_blank">گاردین</a></p>
<p dir="RTL">روزنامه <a title="خلاصه در اعتماد" href="http://www.etemaad.ir/Released/90-06-28/214.htm#181769" target="_blank">اعتماد </a>( مطلب خلاصه شده ) &#8211; 28 شهریور 1390</p>
<p dir="RTL">
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/240/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=240&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/09/19/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%d8%a8%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%9b-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b1-%d9%82%d8%b5/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://freelikewhite.files.wordpress.com/2011/09/ivan-klima-001.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Ivan-Klima-001</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>موسم هجرت به شمال</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/233/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/233/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Aug 2011 05:01:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[رمان]]></category>
		<category><![CDATA[سودان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=233</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;آیا فلسفه، دین و روایت های خیالپردازانه در آرمانی ترین و انتزاعی ترین وجه خود می توانند جایی برای خیال پردازی جمعی، یک خانه، مکانی آشنا و مانوس به ما عرضه دارند که ما را از چنگ دیگران، افکار، روایت ها و تغییرات ایمن و محفوظ بدارند؟ مدرنیته با کسانی که در آرزوی تحقق قطعیت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=233&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">&#8220;آیا فلسفه، دین و روایت های خیالپردازانه در آرمانی ترین و انتزاعی ترین وجه خود می توانند جایی برای خیال پردازی جمعی، یک خانه، مکانی آشنا و مانوس به ما عرضه دارند که ما را از چنگ دیگران، افکار، روایت ها و تغییرات ایمن و محفوظ بدارند؟ مدرنیته با کسانی که در آرزوی تحقق قطعیت و پا در جایی هستند و نمی خواهند تغییر را پذیرا باشند رابطه ای خاص و متناقض دارد.&#8221; این اولین جملات فصل دوم کتاب علی میرسپاسی با عنوان &#8220;روشنفکران ایران: روایت های یاس و امید&#8221; است که نویسنده در قالب آن کوشیده تا &#8220;بحران خیال پردازی بومی گرا&#8221; را از خلال مورد کاوی کتاب &#8220;طیب صالح&#8221; توضیح دهد. و هر چند که آنهایی که &#8221; نمی خواهند تغییر را پذیرا باشند&#8221; در ابتدای مقاله می تواند چالش برانگیز باشد، اما وجود این فصل در ادامه ی فصلی که به &#8220;پدیده فردید&#8221; پرداخته نشان می دهد که خیال پردازی بومی گرا به نظر میرسپاسی نه تنها یکی از تم های اصلی کتاب طیب صالح است، بلکه یکی از راه حل های عقیمی است که ما ایرانیان در مواجه با مدرنیته داده ایم و قابل بررسی و نقد است. جالب آنجاست که بعضی اتفاقات و روایت های کتاب آنقدر بین سودان و ایران آشناست که خواننده حس می کند که صرفا منطقه ای جغرافیایی تغییر کرده و چه تجربیات مشترکی که وجود ندارد. رمان اولین بار و به زبان عربی و در سال 1966 چاپ شد، سودان در حال تجربه ی انقلابی دیگر بود، سرنگونی دولت نظامی ژنرال ابراهیم عبود و در ابتدای سیستم پارلمانی. صالح در مقدمه ای در چاپ 2003 برای انتشارات پنگوئن نوشته است &#8221; جو آن روزهای خارتوم بسیار با نشاط بود&#8230; و به دلایلی چند، کار من با فرآیند سوالات روشنفکرانه ی ]آن دوران[ یکی شد.&#8221; البته این پایان کار نبود چرا که مثلا همین کتاب مهم صالح در سودان آن زمان اجازه ی چاپ نگرفت.</p>
<p dir="RTL">خواندن کتاب &#8220;موسم هجرت به شمال&#8221;ِ طیب صالح در ابتدا می تواند گیج کننده باشد. ساختار اپیزودیک رمان که داستان در قالب آن روایت می شود فاقد اطلاعات مهمی از گذشته ی شخصیت های رمان است و حس &#8220;گمشدگی در یک سرزمین غریب&#8221; را به خواننده القاء می کند. موسم هجرت به شمال رمان تحسین شده و در عین حال بسیار مهمی است که بر محوریت راوی و مصطفی سعیدی است که هر دو مانند نویسنده کشور را برای تحصیل ترک کرده اند و به انگلستانی رفته اند که آن هنگام که داستان در آن می گذرد سودان را در مستعمره ی خود دارد. مصطفی سعید دانش آموز نخبه ای که راه رسیدن به قله های علمی را به سرعت پیموده و در انگلستان دکتری اقتصاد خوانده و آنجا از اقتصاد عشق می گوید و زندگی دون ژوان مابانه ای دارد و راوی که آنجا ادبیات خوانده و شعر می داند، هر دو برگشته اند به کشور، سعید پس از گذراندن زندان که حتی می توانست منجر به مرگش شود، اما نشد. او متهم بود به اینکه زنش را کشته و چند زن دیگری که با او رابطه داشته اند نیز هر یک به نحوی خودکشی کرده اند. سعید از دادگاه تقاضای مرگ می کند اما چند سال زندان حکم نهایی اوست. بعد از اتمام زندان به سودان برگشته و در روستایی که زادگاه راوی است زندگی مرموزی دارد. هر چند آرام و همدل به ساکنان و برنامه های آنجا. راوی نیز که چند سالی از وطن دور بوده و در اولین روزهای برگشت خود فضایی مه آلودی را حس می کند که بین او و مردمان آنجا فاصله انداخته. اما در نهایت حالش بهتر میشود و به قول خودش و دوست صمیمی اش بیکاره ای می شود که کارگذار دولتِ غافل و سرسپرده ی مرکز است.</p>
<p dir="RTL">بومی گرایی خیال پردازانه ( که مثلا در ارادت راوی و مصطفی سعید به پدربزرگ راوی متجلی شده)، شرایط استعمار ( ناکارآمدیهای دولت مرکزی و امکانات و تحولاتی که در داستان رخ می دهد) و دوران پسا استعماری و خشونت ( آنچه که سعید بر سر همسر خود در انگلستان می آورد و آنچه که حسنه بنت محمود،بیوه ی او، در سودان بر سر بزرگِ هوس ران روستا؛ ود الریس می آورد) شاید مهم ترین تم های این رمان کوتاه باشند که همه در زیر سایه ای بزرگ جمع می شوند. و آن تفسیری است که انسان ها از تقابل خود و &#8220;دیگری&#8221; دریافت می کنند. تقابلی که می تواند منجر به ناملایماتی شدید باشد. رمان به لحنی تغزلی نوشته شده و همه جا از نثر آن تمجیدهای فراوانی شده که البته چندان در ترجمه ی فارسی منتقل نشده. با این حال همان طور که خودِ نویسنده می خواهد می توان بارها از استعمار و خوانش صرفا سیاسی رمان فراتر رفت و به تقابل های بیمارگونه بین خود و دیگری که برسازنده ی بسیاری از تضاد و دشمنی هاست پرداخت و آن را نقد کرد.</p>
<p dir="RTL">خواندن این رمان مهم است؛ از جهت پاسخی که بعد از تمام شدن بدان می دهیم؟ واکنش یا راه حل ما در مواجهه به مدرنیته چیست ؟</p>
<p dir="RTL">موسم هجرت به شمال کتابی است در 158 صفحه به ترجمه ی رضا عامری که نشر چشمه آن را منتشر کرده است.</p>
<p dir="RTL">روزنامه <a href="http://etemaad.ir/Released/90-06-02/214.htm#110047" target="_blank">اعتماد </a>- 2 شهریور 1390</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/233/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/233/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=233&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/233/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مطنجن گوشت گوسفند</title>
		<link>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/%d9%85%d8%b7%d9%86%d8%ac%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%d8%aa-%da%af%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%86%d8%af-2/</link>
		<comments>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/%d9%85%d8%b7%d9%86%d8%ac%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%d8%aa-%da%af%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%86%d8%af-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Aug 2011 21:04:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کامران معتمدي</dc:creator>
				<category><![CDATA[آشپزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://freelikewhite.wordpress.com/?p=228</guid>
		<description><![CDATA[مطنجن ( به ضم میم و فتح طا و جیم ) آنگونه که در لغت نامه ی مرحوم دهخدا آمده ” نوعی از خورش است. قسمی خورش که از گوشت و رب و مغز گردو و آلو کنند. خورشی است که از گوشت و پیاز سرخ کرده و مغز گردکان و آلو و گوجه ٔ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=228&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">مطنجن ( به ضم میم و فتح طا و جیم ) آنگونه که در لغت نامه ی مرحوم دهخدا آمده ” نوعی از خورش است. قسمی خورش که از گوشت و رب و مغز گردو و آلو کنند. خورشی است که از گوشت و پیاز سرخ کرده و مغز گردکان و آلو و گوجه ٔ برغانی کنند و چاشنی از شکر و قند زنند.” حال آنکه عمو نجف در کتاب مستطاب خود زیرفصل “خورش های صفوی” چندان ترکیب همانندی با آنچه ذکر شده ننوشته. با این حال دستوری داده که نتیجه اش بس لذیذ است. درست و بخورید و کیفور شوید شدید. خیلی هم ساده است.</p>
<p dir="RTL"><strong>مواد لازم</strong></p>
<p dir="RTL">گوشت گوسفند، گردویی – 1 کیلو</p>
<p dir="RTL">پیاز، حلقه حلقه – 3،4 عدد</p>
<p dir="RTL">سیر، کوبیده، 4،5 پر</p>
<p dir="RTL">ماست، چکیده – نیم پیمانه</p>
<p dir="RTL">سرکه انگور – نیم پیمانه</p>
<p dir="RTL">کره – 3،4 گردو</p>
<p dir="RTL">زعفران</p>
<p dir="RTL">نمک و فلفل</p>
<p dir="RTL"><strong>روش تهیه</strong></p>
<p dir="RTL">تذکر1: عمو نجف به نقل از کتاب “آشپزی در دوره صفوی” و در ” صفت قلیه” آورده که قدیما گوشت خرد کرده را نمکی می پاشیدند و 1 ساعتی می خواباندند که البته باعث جمع شدن بافت گوشت و راه افتادن خونابه ی آن میشود و مقداری مزه و کیفیت خود را از دست میدهد. ما هم که به اندازه ی کافی بابت این جنگ داخلی لیبی و این همه کشت و کشتار بی اعصاب شده بودیم ( هر چند داره تموم میشه، اما بالاخره مردم وایسادن جلوی هم و دارن به هم تیر میزنن !! ) و اصلا چنین کاری نکردیم. پس کلا این هم یک دلیل که من همونجوری که درست کردم و می تونم مزه اش را توصیه کنم می نویسم. ضمن اینکه هر کی خواست می تونه به صفحه ی 883 کتاب مستطاب مراجعه کنه.</p>
<p dir="RTL">تذکر2: مقدار مواد لازم مطابق کتاب آمده و کفاف 6-7 نفر را میده. بدیهی است که مجبور نیستین این همه درست کنید.</p>
<p dir="RTL">گفته شده که گوشت را در دیگ بپزید که من متاسفانه ( با عرض معذرت از جامعه ی دوست داران غذا درست کردن نیمه وقت و هراز گاهی) در زودپز درست کردم ( خدا منو ببخشه ). خلاصه که گوشت را بندازین تو زودپز و یه پیاز کوچیک 4قاچ کنید و اونم بندازین اون تو. در بسته و خلاص. حدود 1 ساعت. در دستور اصلی آمده که گوشت 2 ساعت در دیگ بپزد، تا جایی که له نشود. پس بپایین له نشه جوری که چنگال میزنی وا نره. گوشت را از دیگ درآورده و کنار بذارین. این مرحله اول. در ضمن اگه فکر می کنید گوشت گوسفند چربه و دوست ندارین جای نگرانی نیست.</p>
<p dir="RTL">پیاز را در یک ظرف جدا و در کره تفت بدین. حالا هر چقدر که دوست دارین. داستان اینه که پیاز بعد از اتمام غذا باید بیاد روی گوشت و قرار نیست باهاش در ابتدا مخلوط بشه. حلقه حلقه کردن فراموش نشه که کلی می چسبه.</p>
<p dir="RTL">اندکی زعفران را در یه ذره آبجوش حل کنید و با ماست چکیده مخلوط کنید. چکیده باشه لطفا. چون باید سفت باشه. ماست را روی گوشت بریزید و زیر و رو کنید.</p>
<p dir="RTL">یه ذره دیگه کره بردارید و گوشت را در آن تفت بدین تا سرخ بشه. سیر و سرکه را اضافه کنید و روی آتش ملایم ادامه بدین تا به روغن بشینه.</p>
<p dir="RTL">پیاز سرخ شده را روی گوشت بپاشید و با نون میل کنید.</p>
<p dir="RTL">منبع: کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز. نشر کارنامه. صفحه 883</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/freelikewhite.wordpress.com/228/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/freelikewhite.wordpress.com/228/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=freelikewhite.wordpress.com&amp;blog=15384041&amp;post=228&amp;subd=freelikewhite&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://freelikewhite.wordpress.com/2011/08/24/%d9%85%d8%b7%d9%86%d8%ac%d9%86-%da%af%d9%88%d8%b4%d8%aa-%da%af%d9%88%d8%b3%d9%81%d9%86%d8%af-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f6ba474b5e2347bfd6f0b0c4b5203598?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">freelikewhite</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
