بایگانی

بایگانیِ دستهٔ ‘روزانه’

خوشحال از نشستن در ردیف 27 به خاطر جای پای زیاد و خب طبیعتا صندلی راهرو. بالافاصله کتاب «آرزوهای بربادرفته» و تحمل اعلان های مزخرف و زیاد از حد ماهان.

بغل دستی ام اطلاعات می خواند. صورتش را نگاهش نکرده بودم. اما حس خوبی داشتم. 50 به بالا داشت. سبیل نه چندان پهن. کفش و کت و شلواری مرتب. اطلاعات که تمام شد بلند شد و کتاب داستان هایی که همشهری چاپ می کنه را از تو کیفش در آورد. غذاش را نخورد و گذاشته بود روی زمین. موقع نشستن خانم مهماندار به سرعت برق خودش را از اون طرف به ردیف ما رسوند و به بغل دستی من تذکر داد که غذاش را از جلوی در خروج برداره !

می خواست غذاش را در پاکت مخصوصی که در جلوی صندلی شما برای مواقع اضطراری قرار داده شده بذاره. پاکت باز نمیشد. همه ورش به هم دوخته شده بود. بهش گفتم خوبه قرار نیست کسی حالش بد بشه. هر دو خندیدیم. گفت از بالزاک چندتا کار خوندی ؟ گفتم این دومی است. او هم معتقد بود که بابا گوریو بهتره و البته شناخت خیلی خوبی ( حداقل نسبت به من که هیچ شناختی ندارم ) نسبت به ادبیات روسیه داشت، یا بهتر بگم شیفته اش بود.

پرسید از کارکنان اقماری تو عسلویه هستی؟ گفتم خیر سرم (اینو تو دلم گفتم) مشاورم. معلوم بود فهمید چی کاره ام و نگاهی که کرد نشون میداد هم صنف های من انواع شارلاتان بازی ها سر او هم درآورده بودن. من هم مانع نگاه و قضاوتش نشدم.

گفت: آخه اونایی که اینجا اقماری کار می کنند، خیلی وقت واسه کتاب خوندن دارن.

گفتم: اما نمی خونن.

گفت: اینقدر که اینجا همه بی حالند و اعتیاد و انحراف زیاده.

گفتم. این کرختی در همه جا نفوذ کرده. عسلویه بدتر.

گفت: در همه چیز هست. در ادبیات، سینما، تاتر.

گفتم: رمان ها هر روز نازک تر میشه و همه اش شده رمان های آپارتمانی.

تایید کرد.

می گفت مرداد 88 رفته آمریکا…آقا چه احترامی به ایرانی ها می ذاشتند. اصلا فکرش را هم نمی کرد.

هواپیما که داشت می نشست، مهماندار قد بلندی که من و اون بالاخره به یه فرمولی رسیدم که پاهامون تو هم نره جلوم نشست.

بهش گفت: روزی چند تا پرواز انجام میدین؟

گفت: امروز این چهارمی است. 2 تا دیگه هم هست. میره تا 1 صبح

گفتم: آقا این قطری ها چی شدن پس ؟

گفت: مدیرعاملمون رفت تو مجلس حرف زد و زیرابشون خورد.

یکی گفت: پول قطعه را دادیم….. قطعه ساخته شد….. اما بهمون نمیدن.

اون یکی گفت: لاستیک هواپیما نمی تونیم بخریم.

هواپیما دیگه نشست وگرنه بهتر میشد فهمید تحریم یعنی چی.

من از یه جایی داشتم گوش می کردم. و فکر می کردم چقدر خوب که با این آقا چند کلمه حرف زدیم.

دسته‌ها:خودنوشت, روزانه برچسب‌ها: , ,

روز زن

یک روز جهانی زن داریم که «در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس‌دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دست‌مزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.» این روز که یک رویداد سوسیالیستی محسوب می شد در شوروی سابق و به تبع آن اروپای شرقی بسیار اهمیت داشت. اساسا در جوامع کمونیستی چون همه چیز خوب و عالی است و مردم خوشحالند، بهتر است که این روزها زیاد باشد و هر روز همه با هم در عین برادری و خواهری و برابری و دوستی و محبت زندگی کنند و وقتی با هم دست می دهند لبخندهای گنده زده دست یکدیگر را 10 دقیقه ای تکان دهند، و به حال سرمایه دارهای بدبخت ِ بیچاره حسرت بخورند و اگر نخواستند حسرت بخورند بروند آنها را بکشند نهایتا ( البته شاید) !  یک روز هم داریم که روز مادر است و روزی است که به یادبود و افتخار مادران در کشورهای مختلف گرامی داشته می‌شود. برای ما فعلا در ایران هر سال روزش عوض می شود، اما در خارجه غالبا دومین یکشنبه ماه می را جشن می گیرند و خوشحالند و کلا از مراسم جدی و مهم آن بلاد است. در این وانفزا یک روز جهانی مرد هم داریم که در 19 نوامبر برگزار می شود و برای خالی نبودن عریضه چیزی حدود 140 سال بعد از اولین روز جهانی زن ایجاد شده است.

نام گذاری روزها به منظورهای مختلفی استفاده میشود و در خیلی جاها که این روزها واقعا مردمی است، خوب هم هست و به عنوان رویکردی جامعه مدارانه ! خوب و عالی و مفید

من مدتی است که روز زن را چندان متوجه نمی شوم. از روز مرد صحبت نمی کنم چون خیلی مهم نیست و کسی هم به آن بها نمی دهد، چه از میزان جستجوهای انجام شده در اینترنت، چه در حرفهای ایرانیان. البته من خودم چند باری جوگیر شده و روز زن را در 8 مارس خیلی قانون مدار، با شخصیت و البته با کمی مایه های روشنفکری به زنان اطراف خودم تبریک گفته ام. با این حال این کار اساسا بی معناست. بی معنا از جهت تبریک گفتن. طبیعتا در خیلی از نقاط دنیا زنان هنوز از بسیاری حقوق اولیه حتی محرومند و این روزها می تواند سمبلی برای حق طلبی و برابری در جامعه باشد. اما اینکه من 8 مارس یا مثلا دومین یکشبه ماه می از خواب بلند شده و پس از انجام وظایف روزانه اس ام اسی، ایمیلی، تلفنی، حضوری و … روز زن / روز مادر را تبریک بگویم معنی ندارد.

روز مادر را می خواهی تبریک بگویی در تولد مادرت تبریک بگو. در تولد خودت اصلا تبریک بگو که چنین گلِ سمبلی تحویل جامعه داده

حدودا فکر می کنم این تبریک بی معنی روز زن از آن خودشیرین کردن های مردانه و مخ زنی است ( البته مخ زنی در بین مردان انواع دارد، هرچند به احتمال زیاد اما الزاما معطوف به سکس نیست، بعضی از گونه هایش کلا در هوا متصاعد می شود، بعضی گونه هایش برای رشد گیاهان مناسب است و … که در این مقال نمی گنجد). در این روز، مردان می توانند برای 1 بار در سال کمی به زنان فکر کرده و حقوقی را که خیلی جدی از ایشان پایمال می کنند درنظر بگیرند. وگرنه تبریکِ چی ؟ تبریک اساسا معطوف به واقعه ای است که مربوط به طرف است. نهایتا می توان روز جهانی زن را گرامی داشت ! اما تبریک گفتنش بی معنی است. ما همین که به دنیا آمده ایم برای یه عده مبارک بوده و خودمان هم هرسال جشن تولد می گیریم که یاد خودمان و دیگران نرود که خاطر وجود ما چقدر مبارک است که هستیم.

پ.ن اول : اینکه انسان بتواند بالش زیر سرش را بندازد در ماشین لباسشویی بسیار جالب و نیکوست. به لطف دوست عزیزی که این بالش را به من هدیه داد امروز این را تجربه کردم

پ. ن دوم : یکی از همسایه ها در حین نوشتن این مطلب در حال کتک زدن بچه اش بود، بچه با چاقو دستش را بریده، مادر کتکش میزند که چرا دستت را بریدی بچه در حین گریه فریاد می زند ببخشید.

دسته‌ها:روزانه

جهان بدون بن لادن

دیروز یه خبر از همه مهتر بود، خبری که بعد از مدت ها وارد اس ام اس ها شد و دست به دست شد: بن لادن طی یک عملیات نظامی کشته شد. باراک اوباما نیز» مرگ اسامه بن لادن رهبر القاعده را ‹روز خوبی برای آمریکا› دانست و گفت جهان بدون او امن تر و بهتر است.» خبری که برای من هم مهم بود و شاید مدت ها منتظر شنیدنش بودم. پس این چند خط از این روست.

خبری که از برنامه خبر 14 شبکه ی یک سیما تا سایت ها و وبلاگ های مختلف به تحلیل آن پرداختند و جالب آنکه از شبکه ی یک سیمای ملی گرفته تا چپ های قدیم و تا روشنفکران مستقل همه زیر یک پرچم جمع شده اند که اینها بازی است و چه جالب که بعد از 11 سال بالاخره پیدا شد ؟ و چه چه و اینکه اینها همه زیر سر آمریکاست ( حسن تصادفی است که این روزها مجددا در حال دایی جان ناپلئون دیدنم ) و مگر می شود که فلان و بهمان. ( اینکه به صورت خلاصه نوشتم حمل بر بی ادبی نشود) البته ما از این بابت خوشحال شدیم که بالاخره یک موضوعی مثل مرگ بن لادن توانست گروه های مختلف ایرانی را متحد کند. باور کنید اگر ده دوازده تا بن لادن دیگه بود، ایران حتما در عرض یک سال ملتی متحد و نوع دوست می شد و کلی پیشرفت می کرد.

با این حال دو سوال شاید در اینجا وجود داشته باشد. اول اینکه حالا که چی ؟ چه فرقی می کنه ؟ که به نظرم خواندن این و این می تواند آگاه کننده باشد. تا تحلیل های جا افتاده بعدی از راه برسند.

سوال دوم اینکه همه اینها «بازی» ( این بار بر بازی تاکید شده! ) است. لازم به تکرار تئوری ها توطئه پرور این داستان نیست. بالاخره آنقدر اتفاقات عجیب و غریب افتاده که این تئوری بیش از آنکه از اول ارزشش را داشته دوام آورده و همواره می توان به آن جواب داد.

جواب من و انگیزه ی این یادداشت هم همین 4 خط است: بر فرض، بر فرض که همه ی اینها بازی باشد و اینکه کلینتون گفت ما «غفلت» کردیم که از افغانستان بعد از شوروی غافل شدیم مزخرف باشد و همین خبر هم به کل رکب باشد و …نکته ی مهم وجود فردی به نام بن لادن بود که از دیروز دیگر وجود ندارد. خیلی چیزها به او برمیگشت، خیلی نیروها و حمله ها معطوف به او بود و اینها همه از دیروز متفاوت خواهد شد. حتی اگر اصلا بن لادنی از مادر زاییده نشده بود هم دیروز و امروز در صحنه ی منازعات بین المللی و برنامه های جنگ با تروریسم متفاوت می بود و می شد.

یک نکته ی دیگر هم اینکه بعید است این خبر جعلی باشد، یک دلیل همینجوری آنکه بعیده این جماعت داغونِ نومحافظه کار و دار و دسته ی بوش به همین راحتی اجازه مانور تبلیغاتی کشته شدن بن لادن را به این پسره اوباما بدهند تا برا خودش راست راست راه بره و پُز بده و پس فردا موقع تبلیغات انتخاباتی مثل پتک هر 2 ثانیه یکبار به عنوان یکی از دستاوردهاش بکوبه تو سر اونها.

در انتها آنکه، باز هم بر فرض که کلا همه چیز توطئه باشد، این توطئه و «بازی» قواعدی داشت و بازیگرانی که حالا یکی از بازیگران اصلی حذف شده. پس هم می توان با امید به کم شدن تروریسم در جهان اخبار را دنبال و هر جا که لازم بود از فکری و ایده ای حمایت کرد و هم می توان منتظر بود و دید بازیگردانان چه رکبی سوار می کنند !

ایده ی دوم به ده ها دلیل به هیچ کار ما نمی آید و به نظر من اساسا غلط است

عنوانی ندارد. واقعا هر چه فکر می کنم عنوانی برازنده ی ریخت بی ریختش پیدا نمی کنم. حکایت، حکایت بی خبری است، چیزی که سالهاست روز چهاردهم فروردین که روزنامه های دولتی و غیر دولتی یکی در میون در دکه های روزنامه فروشی دیده می شوند بدان فکر می کنم. روزنامه هایی که سالهاست همینند، چون خواننده ندارند و یا پول ندارند که منتشر شوند در این دوران. تناقض عجیبی است که بازار خبر 13 روز کاملا تعطیل است. هر چند تعطیل نیست و بوده سالهایی که اتفاق هایی مهم افتاده اما کو روزنامه. روزنامه های ما قبل از عید هر کدام هر قدر که بتوانند سعی می کنند ویژه نامه چاپ کنند و ویژنامه های روزنامه ها و مجلات مستقل از دولت در عین مفید بودن به نوعی همیشه برایم دلگیر است. چون همیشه نگاهش که می کنم حس می کنم قرار است تعطیل شوند بیچاره ها و دارند زور آخر می زند. این حس از ویژنامه های آخر هفته «عصرآزادگان» تا شماره های اخیر مهرنامه و نافه در من وجود دارد.

همین امسال هیچی که نبود میشد از خطرات انرژی هسته ای نوشت و ماجرای ژاپن را برای مردم باز کرد. اما آن طرف می گوید: مردم در این روزها از همیشه تعطیل ترند، لذا روزنامه لازم ندارند و ما هم پول نداریم برا 4 تا آدم روزنامه چاپ کنیم. ما نیز ساکت می شویم. اما میدانم سال بعد باز در روز 14 فروردین به این فکر می کنم که چرا در این 2 هفته روزنامه ها چاپ نمی شوند !؟

دسته‌ها:روزانه

حرف مفت و عربده کشی

یکی نمونه از انواع بلایایی که امروز بدان دچاریم و یا آنگونه که این روزها در ایمیلی که به شدت رد و بدل میشود، نشانه های فقر ما است، آن است که داد می زنیم.

از بس که چرت گفته ایم، از بس نسنجیده حرف مفت در هر مقام که نشته ایم بلغور کرده ایم، از بس نه خودمان جدی بوده ایم و دیگری را جدی گرفته ایم، اگر خودمان به خیالی فکر کنیم که ای همچنین کَمَکی داریم حرفی می زنیم که درخور است باید داد بزنیم. امروز لیست ایمیل های چک نکرده را نگاه می کردم، بالغ بر 20 ایمیل بود که حاوی » فوری» آن هم با 20-30 تا «و» و «ر» بود. یا این 50 بار نوشته بود حتما بخوانید و فوروارد کنید یا با فونت و ستاره و جنگولک یادآوری میکرد که به من توجه کن. یاد تاکسی گرفتن و کنار خیابون ایستادن افتادم که همگی هر 10 دقیقه طی یک تصمیم همگانی، بی آنکه حتی با هم گفتگو کنیم قدم زنان جلو می رویم تا اینکه برای بعضی خودروها لاین جدید ایجاد کرده می توانند ترافیک را توسط خط ما رد کنند. همچنین یاد این کلاس کنکوری که الان اسمش یادم نیست و در میدان صادقیه است و گند زده به تمام حس زیبایی شناسی نداشته این میدان ( عرفان یا هر زهرمار دیگری که هست ) آنقدر بزرگ است که نمی توان ندیدش. من اگر بودم هیچ وقت تو چنین کلاس کنکوری ثبت نام نمی کردم.

حرف مفت زدن از اپیدمی های امروز ماست که نسخه خروج آن شده عربده کشی

شما خود دگر فکر کن که روزی چند نمونه از این جلب توجه ها می بینی. مردمی که خودشان را پاره می کنند تا دیده شوند، خواه حق دارند خواه ندارد. یکی از این راه کلاه برداری می کند و یکی نه، واقعا باید دیده شود…. حاصل آنکه رقابتی شدید بین آدمیان ایرانی درگرفته که یکدیگر را بدرند

دسته‌ها:روزانه

وردپرس

اين مي شود سومين وبلاگ من…. من و وبلاگ نويسي و هزار فکر و فکر و فکر که بيش از آنکه مجال بروز يابد، جا به جا عوض مي شود، نو مي شود، فراموش مي شود و باز يک سري ايده ! وسواسي که براي نام وبلاگ از روزي که با چيزي به نام وبلاگ آشنا شدم و تا همين چند دقيقه پيش که به ياد وردپرس دوست داشتني افتادم و قصد ساخت وبلاگي جديد کردم با من بوده و تازه اين اولين چيزي است که با آن مسئله دارم و بعد از آن يکي يکي شروع مي شوند…..عوض کردن خانه بد نيست که چه بسا خوب هم هست. اما اين عوض کردن ها براي من از روي خوشي و خير نبوده و عامل آن بيشتر نوعي بي قراري است تا اقدامي خودخواسته و و در جهت نو کردن چيزها !  …. دوست دارم در اين جا ماندگار شوم

دسته‌ها:روزانه
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 272 مشترک دیگر بپیوندید